Menu

غزل شماره ۱۴۳

143

۱- چرا آن مهربان از ما خبر دیگر نمی گیرد
چرا آن مهربانی را به ما از سر نمی گیرد
۲- چو آتش زیر خاکستر به یک دَم شعله ور می شد
چرا دیگر به جان او، دَمِ ما در نمی گیرد
۳- چه شد، شد سرد آن کانون عشق آتشین و دل
دگر، دل گرمی از یک مشت خاکستر نمی گیرد
۴- من از آن دم شدم درمانده و نومید از وصلش
که دیدم دیگر او از دست من ساغر نمی گیرد
۵- چو صیّادِ مُجَرَّب، عاشقانش را سبک سنگین
کند هنگام صید و بندی لاغر نمی گیرد
۶- بیا با لشکری از عاشقانت مهربان تر شو
که بی لشکر اگر سلطان بوَد، کشور نمی گیرد
۷- بیفشان نور مهر خویش را پیوسته بر عاشق
که گر بگرفت خور، کَس روی در خاور نمی گیرد
۸- نبینیم ار، به پیغامی دلم خوش کن که تا گویم
تو را آن تلخی بادام در شکّر نمی گیرد
۹- مبار این سان تگرگ خشم بر جان و دل عاشق
که آب سرد، کس بر آتش مجمر نمی گیرد
۱۰- دل آزاریست آسان و بود تسخیر دل مشکل
کلام سرد جای لحن جان پرور نمی گیرد
۱۱- بترس از محشر و میزان و با ما مهربان تر شو
که کس دامان بی آزار در محشر نمی گیرد
۱۲- «جلالی» بازگو، داری سخن گر چون رُطَب شیرین
که کس این رَطب و یابِس هات در دفتر نمی گیرد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *