| ۱- |
چرا آن مهربان از ما خبر دیگر نمی گیرد |
|
چرا آن مهربانی را به ما از سر نمی گیرد |
|
|
| ۲- |
چو آتش زیر خاکستر به یک دَم شعله ور می شد |
|
چرا دیگر به جان او، دَمِ ما در نمی گیرد |
|
|
| ۳- |
چه شد، شد سرد آن کانون عشق آتشین و دل |
|
دگر، دل گرمی از یک مشت خاکستر نمی گیرد |
|
|
| ۴- |
من از آن دم شدم درمانده و نومید از وصلش |
|
که دیدم دیگر او از دست من ساغر نمی گیرد |
|
|
| ۵- |
چو صیّادِ مُجَرَّب، عاشقانش را سبک سنگین |
|
کند هنگام صید و بندی لاغر نمی گیرد |
|
|
| ۶- |
بیا با لشکری از عاشقانت مهربان تر شو |
|
که بی لشکر اگر سلطان بوَد، کشور نمی گیرد |
|
|
| ۷- |
بیفشان نور مهر خویش را پیوسته بر عاشق |
|
که گر بگرفت خور، کَس روی در خاور نمی گیرد |
|
|
| ۸- |
نبینیم ار، به پیغامی دلم خوش کن که تا گویم |
|
تو را آن تلخی بادام در شکّر نمی گیرد |
|
|
| ۹- |
مبار این سان تگرگ خشم بر جان و دل عاشق |
|
که آب سرد، کس بر آتش مجمر نمی گیرد |
|
|
| ۱۰- |
دل آزاریست آسان و بود تسخیر دل مشکل |
|
کلام سرد جای لحن جان پرور نمی گیرد |
|
|
| ۱۱- |
بترس از محشر و میزان و با ما مهربان تر شو |
|
که کس دامان بی آزار در محشر نمی گیرد |
|
|
| ۱۲- |
«جلالی» بازگو، داری سخن گر چون رُطَب شیرین |
|
که کس این رَطب و یابِس هات در دفتر نمی گیرد |
|
 |