| ۱- | دلم جز مِهرِ مَهرویان طریقی بر نمی گیرد |
| ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمی گیرد | |
| ۲- | خدا را ای نصیحت گو حدیث از خطِّ ساقی گو |
| که نقشی در خیال ما ازین خوشتر نمی گیرد | |
| ۳- | صُراحی میکشم پنهان و مَردُم دفتر انگارند |
| عجب گر آتش این زرق در، دفتر نمی گیرد | |
| ۴- | من این دَلق ملمّع را بخواهم سوختن روزی |
| که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد | |
| ۵- | از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش |
| که غیر از راستی نقشی درین جوهر نمی گیرد | |
| ۶- | نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگست |
| دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد | |
| ۷- | میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس |
| زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد | |
| ۸- | چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را |
| که کس مرغان وحشی را ازین خوش تر نمیگیرد | |
| ۹- | سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است |
| چه سود افسونگری ای دل که چو در دلبر نمی گیرد | |
| ۱۰- | من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار |
| اگر میگیرد این آتش زمانی، ور نمی گیرد | |
| ۱۱- | خدا را رحمی ای مُنعِم که درویش سر کویت |
| دری دیگر نمیداند، رهی دیگر نمی گیرد | |
| ۱۲- | بدین شعرِ تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم |
| که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد | |
معاني لغات غزل(۱۴۳)
مهر: محبت.
مهرويان: ماهرويان ، زيبارويان.
طريق: راه.
بر گرفتن: دربرگرفتن، قبول كردن.
در گرفتن: اثر كردن، تأثير گذاشتن.
خدارا: براي خاطر خدا، تورا به خدا قسم .
حديث: خبر تازه، سخن نو، مقابل قديم.
خط ساقي: موهاي تازه رسته بر عارض ساقي.
از اين خوشتر نمي گيرد: از اين بهتر نمي پذيرد.
نقش: اثر تصوير.
صراحي كشم : صراحي را با خود حمل مي كنم.
زَرق: نيرنگ ، حیله، ريا ، تزوير، دورنگي .
دلقِ مرقّع:خرقه پشمين وصله دار ، خرقه چندين تكه به هم دوخته شده با رنگهاي مختلف.
صفا: صميميت ، خلوص ، يكرنگي .
جوهر: گوهر، ودر اينجا مقصود جوهر سيال يعني شراب است.
مي لعل: شراب سرخ فام.
قضا:تقدير ، سرنوشت.
دلش بس تنگ مي بينم: اورا بس دلتنگ مي بينم.
ساغر نمي گيرد: شراب نمي نوشد.
ميان گريه مي خندم: در حالي كه اشك می بارم مي خندم.
زبان آتشين: بيان گرم، زبان گيرا و سخن مهيج و پرشور
نازيدن: آفرين وتحسين.
مرغان وحشي:در اينجا كنايه از دل رام نشدني است.
استغنا: بي نيازي.
احتياج: نيازمندي.
افسونگري:ساحري،جادوگري.
منعم: توانگر، غني.
شعر تر:شعر آبدار، شعر تازه.
معاني ابيات غزل: (۱۴۳)
(۱) دلم غیر از دوستی زیبارویان راهی را در پیش نمی گیرد . همه گونه اندرز به او می دهم اما در او اثری ندارد.
(۲) ای اندرزگو برای خاطر از خط سبز عارض ساقی سخنی بگو زیرا بر صفحه خیال ما نقش بهتر ازین جایگزین نمی شود .
(۳) تُنگ شراب را پوشیده وپنهان حمل می کنم و مردم گمان می برند که جُنگ و دفتر با خود دارم . جای شفتگی است که آتش این ریا کاری دفتر ما را نمی سوزاند.
(۴) عاقبت روزی من این خرقه وصله دار رنگارنگ را به آتش می کشم ، چرا که پیر می فروشان با جامی شراب معاوضه نمی کند.
(۵)بدان سبب یاران را با شراب لعل پیر می فروشان یکرنگی برقرار است که در این جوهر سیال، از مستان جز نقش راستی ، چیزی اثر نمی گذارد( مستی وراستی).
(۶) آن که با حکم سرنوشت در جنگ است و رندان را نصیحت و امر به معروف می کند افسرده حال می بینم ، مگر او شراب نمی نوشد .
(۷) میان گریه می خندم زیرا همانند شمع زبانی آتشین دارم اما سخنانم در اهل این مجلس تأثیر ندارد.
(۸) چه خوب دلم را شکارکردی ، آفرین بر چشم مستت . چرا که کسی مرغان وحشی را بهتر از این شکار نمی کند.
(۹) ما حصل کلام جان و سخن در این است که ما نیاز مندیم و معشوق بی نیاز است ، ای دل چه فایده که افسونگری در معشوق اثری ندارد.
(۱۰) بالاخره من این آیینه صیقلی شده دل را مانند اسکندر و روزی بدست خواهم آورد خواه آتش این آیینه مؤثر باشد یا نباشد.
(۱۱)ای توانگر بخشاینده برای خاطر خدا رحمی کن که این دوریش سر کوی تو نه توانگر دیگری را می شناسد و نه به راهی دیگر می رود .
(۱۲) با این شعر تازه وآبدار ، از شاهنشاه تعجب می کنم که چرا هم وزن حافظ طلا به من نمی بخشد ( سر تا پای حافظ را در طلا غرق نمی کند .)
شرح ابيات (۱۴۳)
وزن غزل: مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن
بحر غزل: هزج مثمّن سالم
*
شاه شجاع:
چه شد جانا بدين گرمي كه سوزم در نمي گيرد
مگر فرياد مهجوران تو را در سر نمي گيرد
تقريباً در نيمه اول سلطنت شاه شجاع، روابط حافظ با شاه ، حَسَنه بوده و شاعر آزاده در مجالس ادبي كه با حضور شاه در دربار منعقد مي شده شركت مؤثر داشته است . در اين مجلس ، اشعار شاه شجاع و ساير شركت كنندگان مطرح و گاه مطلع غزلي مطرح و از ان استقبال بعمل مي آمده است و اين غزل را حافظ به استقبال غزل شاه شجاع سروده است كه مطلع آن در بالا ذكر شد .
از مضامين ابيات اين غزل چنين بر مي آيد كه شاعر آزاده و بي پروا علي رغم اندزر رقيبان و نصيحت گويانِ ديگر ، دست از طرز جديد غزلسرايي خويش يعني تعريف بي پرده شراب تا جايي كه به مرز شريعت بي اعتنايي شود بر نمي داشته و به آنها دهن كجي مي كند. در ضمير باطن حافظ اين انديشه پيوسته درحال غليان بوده كه حجاب روي و ريا و پرده تظاهر را نه تنها خود كه سعي كند تا ديگران هم به كنار بزنند اما كوشش او به جايي نمي رسيده و بر عكس بتدريج مخالفين او در اين راه او را در مضيقه مي نهاده اند وبدين سبب مي گويد: مثل شمع فروزان كه زبان آتشين دارد و شعله اش در حال لرزش وتابش حالت گريه و خنده را مجسم مي سازد. منهم با دل خونين لبي خندان دارم ، بخاطر اينكه هر چه در اين مجلس كانون شعرا واهل سخن از عقيده خود دفاع مي كنم كسي با من همراه و هم مسلك نمي شود. انديشه ديگري كه در ضمير باطن حافظ بوده ودر راه عملي ساختن آن كوشش فراوان به كار مي برده است اينكه شاعر پيوسته در صدد اين بوده است تا شخص شاه را با خود هم عقيده و همراه سازد اما نه تنها در اينكار توفيق چنداني نمي يافته بلكه بتدريج فاصله فيما بين آنها هم زيادتر مي شده است و به اين سبب است كه در بيت نهم صراحتآً مي گويد: مسئله مشكل ما در اين است كه ما به او احتياج داريم و او از ما بي نياز است و هر چه با زبان سحر آميز خود مي خواهم او را قانع ومجاب كنم در اوكارگر نمي شود . شاه بيت اين غزل بيت دهم است كه به عقيده اين ناتوان حافظ مي گويد كه هر چه مي خواهد بشود من تصميم گرفته ام كه به آيينه يي كه آتش در كشتي طرف مي اندازد مانند اسكندر دسترسي يافته و بر شاه مسلط شوم و اين كيفيت كه گاه آيينه مؤثر واقع مي شود. وگاه نمي شود. مهم نيست ، من بر او روزي مسلط خواهم شد و اين امر يكدنگي و ثابت قدمي در عقيده خود و شجاعت ذاتي و اخلاقي حافظ را مي رساند كه يك تنه به خيل دشمن مي زند و دست از مبارزه بر نمي دارد . دربارة آيينه كه حافظ در بيت دهم بدان اشاره دارد بايد گفت پيش از اختراع املاح جيوه و استعمال آن براي ساختن آيينه شيشه يي از صفحات صيقلي شده آهن به جاي آيينه استفاده مي شد و هر چند يكبار بوسيله صيقل مجدد از سطح آن رنگ زدايي مي شده است . اسكندر هم آيينه به همين شيوه از آهن و از نوع مقعّر ساخته و در مدخل بندر اسكندريه نصب كرده و با آن به صورت جام جهان بين جديدي از آمد و شد دريايي با خبر مي شده و به قولي با تابش نور خورشيد وتمركز آن در كشتي هاي دشمن، آنهارا به آتش مي كشيده است .
شاعر در بيت يازدهم و دوازدهم چنانكه حسن طلب اقتضا مي كند شاه شجاع را مدح گفته و از او طلب بخشايش زر و مال را دارد. در پايان ، مضمون بيت هفتم اين غزل را قبل از حافظ ، نظامي در ليلي ومجنون چنين سروده است:
چون شمع به خنده رخ برافروخت
خنديد و به زير خنده مي سوخت

بسیار حظ میبریم. ممنون