Menu

اندرز ـ فارسی سَره

 

روز شد روشن و شب رفت و سرآمد شب تار
شد زبان باز به گفتار و به نام دادار

 

تن ز سردی زمستان به خوشی جان در برد
دل بسی شاد شد از آمدن ماه بهار

 

باز کن گوش خود ای دل که به گلشن شنوی
چهچه قمری و آوای خوش از نای هزار

 

بشنو و گوش فرا دار به گفتار درخت
سرو در باغ زبان آمده با بید و چنار

 

هر سه گویند در این گوشه باغ و لب جوی
سوک و اندوه بنه از کف و شادی بردار

 

زندگانی ست همین هستی و چون پایان یافت
باش آگاه که ناید به تنت دیگر بار

 

نیست ارزان مده از دست و گران بشمارش
نیک زی تا که پشیمان نشوی از کردار

 

خواب و بیداری اندازه تو را جان بخشد
باری اندازه نگهدار، نه کم نی بسیار

 

باز، چشم دگرانست و تو را می بینند
کوش، بدکار و تَبَه کار نباشی، زنهار

 

نتوانی نشوی دیده به هنگام بدی
بد مکن ویژه به تنهائی و در گشت و گذار

 

خم شدن بر زبر و پشت شتر بیهوده ست
خویش پنهان نتوان کرد کس اَر بود سوار

 

ای گرانمایه داناز (جلالی) بشنو
باش در کار می و ساز و نی و بوس و کنار

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۰/۲۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *