روز شد روشن و شب رفت و سرآمد شب تار
شد زبان باز به گفتار و به نام دادار
تن ز سردی زمستان به خوشی جان در برد
دل بسی شاد شد از آمدن ماه بهار
باز کن گوش خود ای دل که به گلشن شنوی
چهچه قمری و آوای خوش از نای هزار
بشنو و گوش فرا دار به گفتار درخت
سرو در باغ زبان آمده با بید و چنار
هر سه گویند در این گوشه باغ و لب جوی
سوک و اندوه بنه از کف و شادی بردار
زندگانی ست همین هستی و چون پایان یافت
باش آگاه که ناید به تنت دیگر بار
نیست ارزان مده از دست و گران بشمارش
نیک زی تا که پشیمان نشوی از کردار
خواب و بیداری اندازه تو را جان بخشد
باری اندازه نگهدار، نه کم نی بسیار
باز، چشم دگرانست و تو را می بینند
کوش، بدکار و تَبَه کار نباشی، زنهار
نتوانی نشوی دیده به هنگام بدی
بد مکن ویژه به تنهائی و در گشت و گذار
خم شدن بر زبر و پشت شتر بیهوده ست
خویش پنهان نتوان کرد کس اَر بود سوار
ای گرانمایه داناز (جلالی) بشنو
باش در کار می و ساز و نی و بوس و کنار
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۰/۲۱
