Menu

تِنابِ عُمر

 

 

خوش آمدی به بَرَم، ای رخ تو ماه تمام
شوم فِدای تو جانا، پس از درود و سلام

 

نسیم بوی تو آورد و من شدم آگاه
به گاه آمدنت از طریق استشمام

 

خوش آمدی که بدل شد شب سیاه فراق
به روز روشن و صبح وصال و وفق مرام

 

از آن تبسم لب ها به برق دندانها
دل است گرم ز دیدار آن ز نقره خام

 

بریز باده به جامم مدام و مستم کن
در آر از غم تنهائیم ز شکر مدام

 

چه زود میگذرد دیدن تو، دیر بمان
چه دیر می گذرد در نبودنت ایام

 

بمان که رشته عمرم بود به موئی بند
نیاورد ز فراقت تِنابِ عُمر دوام

 

ز بوسه ای که (جلالی) ز گونه تو خورد
بود برای ملاقات هر دو حسن ختام

 

یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۲۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *