خوش آمدی به بَرَم، ای رخ تو ماه تمام
شوم فِدای تو جانا، پس از درود و سلام
نسیم بوی تو آورد و من شدم آگاه
به گاه آمدنت از طریق استشمام
خوش آمدی که بدل شد شب سیاه فراق
به روز روشن و صبح وصال و وفق مرام
از آن تبسم لب ها به برق دندانها
دل است گرم ز دیدار آن ز نقره خام
بریز باده به جامم مدام و مستم کن
در آر از غم تنهائیم ز شکر مدام
چه زود میگذرد دیدن تو، دیر بمان
چه دیر می گذرد در نبودنت ایام
بمان که رشته عمرم بود به موئی بند
نیاورد ز فراقت تِنابِ عُمر دوام
ز بوسه ای که (جلالی) ز گونه تو خورد
بود برای ملاقات هر دو حسن ختام
یزد ـ ۱۳۹۴/۱۲/۲۲
