Menu

غزل شماره ۱۴۳

142

۱- دلم جز مِهرِ مَهرویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمی گیرد
۲- خدا را ای نصیحت گو حدیث از خطِّ ساقی گو
که نقشی در خیال ما ازین خوشتر نمی گیرد
۳- صُراحی میکشم پنهان و مَردُم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در، دفتر نمی گیرد
۴- من این دَلق ملمّع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد
۵- از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی درین جوهر نمی گیرد
۶- نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگست
دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد
۷- میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد
۸- چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را ازین خوش تر نمیگیرد
۹- سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل چو در دلبر نمی گیرد
۱۰- من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر می گیرد این آتش زمانی، ور نمی گیرد
۱۱- خدا را رحمی ای مُنعِم که درویش سر کویت
دری دیگر نمیداند، رهی دیگر نمی گیرد
۱۲- بدین شعرِ تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *