| ۱- | دلم جز مِهرِ مَهرویان طریقی بر نمی گیرد |
| ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمی گیرد | |
| ۲- | خدا را ای نصیحت گو حدیث از خطِّ ساقی گو |
| که نقشی در خیال ما ازین خوشتر نمی گیرد | |
| ۳- | صُراحی میکشم پنهان و مَردُم دفتر انگارند |
| عجب گر آتش این زرق در، دفتر نمی گیرد | |
| ۴- | من این دَلق ملمّع را بخواهم سوختن روزی |
| که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد | |
| ۵- | از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش |
| که غیر از راستی نقشی درین جوهر نمی گیرد | |
| ۶- | نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگست |
| دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد | |
| ۷- | میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس |
| زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد | |
| ۸- | چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را |
| که کس مرغان وحشی را ازین خوش تر نمیگیرد | |
| ۹- | سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است |
| چه سود افسونگری ای دل چو در دلبر نمی گیرد | |
| ۱۰- | من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار |
| اگر می گیرد این آتش زمانی، ور نمی گیرد | |
| ۱۱- | خدا را رحمی ای مُنعِم که درویش سر کویت |
| دری دیگر نمیداند، رهی دیگر نمی گیرد | |
| ۱۲- | بدین شعرِ تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم |
| که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد |
