Menu

مرام و مسلک حافظ

مرام-و-مسلک-حافظ

۱-سابقه عرفان

 

برای درک و شناسایی مرام و مسلک و عقیده باطنی حافظ، ناگزیریم هر چند بطور میان بُر و سریع، نخست مسیر تحوّل و تطوّر عرفان را در طول تاریخ تمدّن بشری بپیمائیم تا با اتّکاء به این سوابق شناخت شیوه و طرز تفکّر حافظ برای ما آسان گردد.

 

عرفان ریشه در اندیشه انسان و قدمت آن به اندازه قدمت عمر بشر خاکی است. انسانهای اولیه و غارنشین به هنگام تماشای آسمان و ماه و خورشید و مشاهده پدیده های طبیعی طوفان و برف و باران، به طور غیرمستقیم پی به حقارت وجود خود در برابر کاینات برده و در مقایسه عظمت قدرت طبیعت، با نیروی جسمانی اندک خود تسلیم این اندیشه و نظریه می شدند که دست یک قدرت فائقه یی در کار است و این همان مبداء تولّد عرفان و گام اول شناخت عامل خلقت و معمار کاینات است. آنها برای شناختن این مرکز قدرت سالیان دراز به بالای سر خود نگاه می کردند، به بالا نه به پایین و هزاران سال محو قدرت خورشید و ستارگان آسمان بودند. کسی چه می داند چه قدر طول کشید شاید هزاران هزار سال تا اینکه بشر به نعمت خواندن و نوشتن دست یافت و توانست مکنونات قلبی و نتیجه افکار فلسفی و اندیشه های عرفانی خود را به صورت دست نوشته هایی از خود به یادگار گذارد.

 

یکی از قدیمی ترین سند تاریخی بشریت کتاب (ریگ ودا) است که حاوی بیش از یکهزار سرود مذهبی (ودا) و به زبان سانسکریت در هند نوشته شده و تقریباً ۵ هزار سال قدمت دارد. بر این کتاب چند قرن قبل از میلاد مسیح تفسیری به نام (اوپانیشاد) نوشته شده که بسیار معروف است. مسلک یا مذهب (ودا) معتقد به وحدت وجود و بازگشت به مبداء بوده و ترجمه سرود آفرینش این مرام به شرح زیر است:

 

نخست نه هستی بود نه نیستی نه فضای آسمانی. چیزی در جایی حرکت نمی کرد، کسی نبود که حرکتی پدید آورد. نه مرگ بود نه حیات، نه روشنایی نه تاریکی، تنهای چیزی که بود (یک) بود … تنها (یک) است که می داند جهان را چگونه پدید آورد. هستی از (یک) سرچشمه گرفته و به او بازگشت می کند و انسان جزئی از کلّ و جاودانی است و پس از تحوّل مرگ، جسم را به دور می افکند و به کلّ می رسد.

 

در تفسیر او پانیشاد می خوانیم که (یک) در وجود توست و تو جز در وجود خود نمی توانی او را بیابی. و پس از آنکه جسم از میان رفت تو تبدیل به همه چیز یعنی خدا خواهی شد و جاودان خواهی ماند.

 

۲-سیر تحوّل عرفان

 

افکار و عقاید وحدت وجود که در بالا گفته شد قدیمی ترین فلسفه مستند آفرینش است. پایه عرفان (گنوسی) از مسلک وِدا به بودا، مهر، مزدا و مسیح سرایت کرده و النّهایه به مکتب نو افلاطونی منجر می شود، بدین معنا که مذهب (بودا) از فلسفه (ودا) نشأت گرفته و اساس نظریه خود را بر پیکار دائمی میان نیکی و بدی بنیان می نهد و این نظریه از بودا به مذهب (مهر) و مزدا یا زرتشتی سرایت کرده و در آخر سر به سرزمین یونان راه می یابد.

 

در فلسفه ی قدیم یونان دو نوع طرز تفکّر با هم برخورد داشتند:

 

۱-تفکّر مادی: که طالس و اپیکور و سقراط از برگزیدگان آنها هستند و اینها برای کاینات بنیاد مادی قائل بودند. طالس که ۶۴ سال قبل از میلاد مسیح بدنیا آمده عقیده داشت که آب اصل و منبع نخستین آفرینش است و ذرّات جهان همه دارای جان هستند و نیروی حیاتی نهفته در این ذرّات پیوسته در حال تغییر است.

 

۲-تفکّر عرفانی: نوع دیگری تفکّر عرفانی در یونان طرفداران زیادی داشت که فیثاغورث و افلاطون از شاخصین این نحوه تفکّرند. فیثاغورت که در علم نجوم و هندسه و حساب و موسیقی دست داشت می گفت: نظم جهانی به مانند نظم مرتّب و نسبت عددی فیمابین گامهای موسیقی است و به صورت هماهنگ ادامه داشته و روح عامل فناپذیر است.

 

پس به طور خلاصه می توانیم بگوییم که اندیشه عرفانی نخستین بار از مشرق زمین یعنی از هند و ایران به یونان راه یافت و طی ۲-۳ قرن در یونان به اوج کمال خود رسیده و از آنجا توسط دین مسیحیت به دنیای آن زمان اشاعه می یابد، چه بنیان گذار مکتب عرفانی یونان یعنی فیثاغورث در سال ۲۴۲ میلادی در ایران آمده و دو سال در ایران با اندیشه های عارفانه زرتشتیان آشنا و پس از دو سال به یونان مراجعت نموده مکتب فلسفی و عرفانی خود را به صورت منظمی پایه گذاری کرده و به تدریس و ترویج آن مشغول می شود. مکتب گنوس یا عرفان پس از نفوذ در دین مسیحیت در این دین و طرفداری آن دو نوع طرز تفکّر بوجود می آورد به طوری که تا چند قرن دین مسیح میان معرفتی که از وحی حاصل می شود با معرفتی که عقل بدان ره می جوید دست و پا می زد. بالاخره در قرن سوم میلادی در اثر اصطکاک میان عقاید مصریان قدیم و یهودیت و نصرانیت در شهر اسکندریه فلسفه نو افلاطونی و رواقی از نو شکوفا و در جهان منتشر گردید و این همان نظریه و فلسفه یی است که پس از ظهور دین مبین اسلام و ترجمه کتب یونانی بویژه در زمان مأمون خلیفه عباسی در اسلام راه یافت.

 

۳-شیوه تصوّف

 

اصل شیوه تصوّف بسیار قدیمی و منشاء آن از هند است و بر پایه عبادت و گوشه گیری و مردم گریزی نهاده شده و بنیان گزاران و طرفداران این شیوه می کوشند تا از راه اشراق به منبع و اصل آفرینش پی ببرند. این شیوه همانطور که گفته شد از شرق به یونان و از آنجا به دین مسیح سرایت کرد. و در دین مسیح رهبانانی بودند که از خلق بریده و به کوه و صومعه پناه برده و به عبادت مشغول می شدند و در میان خلق نیز طرفدارانی داشته و شهرتی به هم می زدند. در صدر اسلام در عربستان این رهبانان معتکف صومعه مورد توجه سایر مذاهب بوده و عرفای دوراندیش جامعه به آنها به چشم احترام نگاه می کردند چنانکه اهل صفّه نیز از این طرز تفکّر بر کنار نبودند.

 

دکتر طه حسین عقیده دارد که تصوّف شیوه اسلامی نیست بلکه روشی است هندی که نزد رواقیان و حکماء اسکندرانی رنگ یونانی به خود گرفته و از راه دین مسیح به دین اسلام راه یافته است و انجیل در تصوّف اسلامی نقش مهمی را بازی کرده است و ما می دانیم که غزالی به قول انجیل می گوید چون صدقه دهی چنان بده که دست چپ تو نداند که دست راست تو چه می کند و چون روزه گرفتی صورت خود را بشّاش و خود را معطّر ساز که جز خدای تو کسی از سرّ درونی تو آگاه نشود و اینها چکیده تعالیم مسیح است که توسط صوفیان تبلیغ می شده است. صوفیه معتقدند که معرفت خدا به عقل غیرممکن و عقل تنها آثار خدا را برای ما مشهود می سازد اما معرفت حقیقت از ترک دنیا و لذائذ و خاموشی و تأمّل حاصل شده و در این حال است که انسان به خدا متّصل می شود.

 

در قرآن کریم هیچ گونه تأییدی بر دستورات متصوّفه وجود ندارد و گوشه گیری و مردم گریزی و عبادت صرف و عدم اشتراک در امور جامعه را نهی فرموده و همانطور که گفته شد این طرز تفکّر و عمل از راهبان دیر و صومعه نشین مسیحی که کارشان عبادت مطلق پروردگار و لباسشان صوف و خشن و پشمینه بود به جامعه اسلام سرایت کرد و در شاخه های تسنّن بیش از شاخه تشیّع نفوذ کرد.

 

جامعه تشیّع یا بهتر بگوییم اکثریت ایرانیان پاک نهاد به سبب الهاماتی که از پیشوای دینی خود حضرت علی علیه السّلام گرفته، در برابر خدا خاضع و اهل مناجات و نماز و در برابر قدرتهای زورگو و باطل اهل مبارزه و ستیزند چنانکه خود آن حضرت و پس از او فرزندش حسین بن علی علیه السّلام چنین بودند و این با مسلک تصوّف فاصله بسیار دارد.

 

۴-عرفان اسلامی

 

دین مبین اسلام که بر مبنای توحید قرار دارد مردمان را منحصراً به عبادت ذات یکتای ناپیدا فرا می خواند و امت خود را با یک سلسله دستورالعملهای دینی و دنیوی به زندگانی و بهزیستی تشویق می کند و چون اصل دین بر توحید و معرفت خدای یگانه استوار است پیروان این دین برای شناخت آفریدگار یکتا بوسیله اطاعت از دستورات پیامبرشان به کار و عبادت مشغول و معتقدند که در دنیای بعد رستگار خواهند بود. اما همه پیروان دین مبین اسلام مقلّدین صرف نبوده و نیستند و در میان اکثریت تابعین این دین مبین متفکّرانی پیدا شده و می شوند که در کنار تعالیم دینی و به پیروی از این دستور مذهبی که می فرماید: ثواب یک ساعت تفکّر بیشتر از صد سال عبادت است. درباره ی اصل و مبداء کاینات به تفکّر مشغول و برخلاف صوفیان هندی و مسیحی بدون گوشه گیری از خلق و عبادت صرف آنچه را که از راه تفکّر در می یابند با افراد مستعدّ اطراف خود در میان می نهند و از همین جا پیروان شریعت اسلام به دو دسته اکثریت و اقلّیت تقسیم می شوند به این معنا که عده کثیری بوسیله تقلید از دستورات و تعالم اسلام پیروی و این دسته غالباً هر که جز امثال خویش را مرتد می شمارند این دسته را اهل شریعت می نامند و عده قلیلی با اعتقاد به مبانی و دستورات اسلام نظریات خود را درباره ی وحدت وجود اشاعه می دهند و غالباً مورد اذیّت و آزار راهیان شریعت قرار می گیرند و این دسته را عارفان اسلامی یا اهل طریقت می نامند.

 

بنا به تعریف علّامه قزوینی: عارف صاحب نظری است که الله تعالی او را بینا گرداند به ذات و صفات و اسماء و افعال خود، و معرفت عارف از دیده و معرفت عاقل از شنیده باشد چنانکه شاه نعمت الله ولی گوید:

 

عارفان دیده اند و می گویند

عاقلان از شنیده می جویند

 

عارفان ایرانی و مسلمان مانند بایزید، حلّاج، ابوالحسن خرقانی، ابوسعید ابی الخیر، سنایی، عطّار، عراقی، شمس و مولوی مسلمانانی هستند که مقلّد و متحجّر نبوده و در راه شناخت ذات یگانه به جان کوشیده اند. البته بتدریج در کنار این شخصیت ها یک دسته پیروان مقلّد و کم مایه جمع و به نام مریدان بویژه پس از رحلت آنها دچار تعصّب و گمراهی شده و سلسله های مختلف را بوجود آورده اند بنابراین وظیفه یک محقّق ایجاب می کند که حساب عارفان توحیدی را از مقلّدان بی مایه شان از یک طرف و مقلّدان شریعت از طرف دیگر جدا کرده و بدون تعصّب مسیر افکار و نوشته های آنها را بررسی و النّهایه پی به ارزش نظریه این شخصیّت ها ببرد و این کار همه کس نیست. دل آگاهی باهوش و سخت کوش و روشنفکری سرّپوش می یابد تا سره از ناسره جدا کرده و از تعالیم صحیح و دستورات مفید این عارفان الهی حداکثر بهره را برگیرد.

 

۵-مرام و مسلک حافظ

 

در بالا گفتیم که دل آگاهی باهوش و سخت کوش و سرّ پوش می باید تا از میان عقاید و نظریات عرفای اسلامی بدون مجذوب شدن یا مرعوب شدن، راه صحیح را بیابد و از تقلید برکنار و از تعصّب دور و به اتّکاء چراغ عقل آن راه را برگزیند.

 

ما در طول تاریخ خود دو نفر را می شناسیم که چنین بودند اولی شمس تبریزی و دومی خواجه حافظ شیرازی است. با این تفاوت که شمس در مقام عمل و تطبیق گفتار با کردار خود در مرتبه یی بالاتر از حافظ قرار دارد و حافظ در پرده دری و مبارزه با مخرّبین شریعت از خود شهامت بیشتری بروز می دهد. حافظ عارفی است که هیچ مکتب ندیده و زیردست هیچ عارفی پرورش مقلّدانه نیافته و از هیچ عارفی تقلید کامل نکرده و صرفاً با مطالعه آثار و راه و رسم آنها و تطبیق با موازین قرآنی و دستورات عقلی و به کمک هوش خداداد خود راه صیحیح را انتخاب و از آن دفاع نموده است.

 

بدون شکّ اشعار عرفانی حافظ مجموعه یی از عقاید باطنی او را تشکیل داده و نمودار آنست. انطباق مفاد این ابیات با عقاید این دسته و آن دسته و در نتیجه برچسب مریدی به حافظ زدن کار درستی نیست. قبل از او شمس تبریزی هم همین راه را طی کرده بود. شمس که به یک عارف صوفی مشهور است خود در کتاب مقالات شمس صفحه ۳۶ می گوید: اول با فقیهان نمی نشستم با درویشان می نشستم … چون دانستم که درویشی چیست و ایشان کجااند، اکنون رغبت مجالست فقیهان بیشتر دارم از درویشان …

 

این سخن کمال بی طرفی و عدالت او را در تشخیص عقلایی خود می رساند و سخنان بسیاری از او در مقالات شمس نشانگر این است که نقاط ضعف و قدرت هر دو دسته را، یعنی فقیهان و صوفیان را بررسی و بی رحمانه بازگو می کند.

 

حافظ نیز با اتّکاء به معلومات و مطالعات دقیق دینی و تاریخی و ادبی خود و حلّاجی همه گفته ها و نوشته های عرفانی قبل از خویش همین راه را بر می گزیند که ماحصل آن در غزلیات عارفانه او تجلّی می کند. پس حافظ عارفی است دل آگاه که دست ارادت به سوی هیچ فردی دراز نکرده و از سخنان مطلوب هر یک توشه یی برگزیده است. حافظ دست ردّ به سینه صوفیان شکم پرست و متظاهر و متولّیان شریعت یعنی آنهایی که به مصداق آیه شریقه قرآن: یقولونَ به اَلسِنَتِهِم ما لیسَ فی قلوبِهِم بودند می زند و حساب درویشان پاک نهاد و سلیم را از صوفیان جدا کرده و صراحتاً آنها را می ستاید. اصطلاح درویشان با اصطلاح صوفیان را نبایستی یکی دانست. در عرف زبان محاوره درویشان مردمانی متدیّن و قانع و بی آزار بودند که به سبب روح عرفانی و استعداد ذاتی خود، اهل مباحثه و مشاجره نبوده و در میان مردم می زیستند و بدون هیچ گونه ادّعایی از تعالیم اسلام و عرفای مشهور پیروی و به زندگانی خود می پرداختند و صوفیان با لباس و کلاه مخصوص و ادّعاهای زیاد و اجتماعات پر سر و صدا و جار و جنجال در زمان حافظ می زیسته و حافظ طرفدار دسته اول و مخالف دسته دوم بود.

 

حافظ مانند ابوعلی سینا پی به حکمت الهی برده و برخلاف رهبانان و عابدان تنگ نظر مستظهر به رحمت واسعه الهی و آفریدگار یکتا و تواناست و شأن او اجلّ از آن است که در چهارچوب عقاید محدود دار و دسته های صوفیان و عارفان پیش از خود قرار گیرد. آری او یک ایرانی مسلمان و عارفی رند و نکته دان است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *