Menu

دوران کودکی شمس

دوران-کودکی-شمس

در دوران کودکی، شمس با همگنان خود تفاوت زیادی از لحاظ طرز تفکّر و برخورد با مسائل اطراف خود داشته است. در این باره هیچ مدرکی دقیق تر از گفته های خود او نیست:
۱-مرا گفتند به خردی (کودکی) چرا دلتنگی؟ مگر جامه ات می باید یا سیم (نقره)؟ گفتمی: ای کاش این جامه نیز که دارم بستندی. (مقالات ۲۹۶)
۲-هرگز کعب (طاس=قمار) نباختمی، نه به تکلّف (از روی جبر) الّاطبعاً (ار روی فطرت).
دستم به هیچ کاری نرفتی. هر جا وعظی بود، آن جا رفتمی. (مقالات ۲۶۲)
۳-سی چهل روز که هنوز … بالغ نبودم. از این عشق (عرفانی) آرزوی طعام نکردمی، و اگر سخن طعام گفتندی، من … سر، باز کشیدمی؟… با این چنین عشق، در سماع، آن یار (گرم – حال) مرا بگرفت، چون مرغکی می گردانید. چنان که مردی جوان که سه روز چیزی نخورده باشد نانی به دست افتدش، چگونه در رُباید و پاره کُند؟!
چُست و سبک و زود، من در دست او چنان بودم! مرا می گردانید،
دو چشم هم چون دو طاس پر خون! آواز آمد: هنوز خام است! به گوشه یی رهایش کن تا بر خود همی سوزد. (مقالات، صفحه ی ۲۴۵ )
۴-هنوز مرا هق بودم (نزدیک به سن بلوغ) که از این عشق سی چهل روز گذشتی، آرزوی طعام نبودی آن شخص بوعظ رفت در همدان که مشبّهی اند(۱) …
و مختصر و ساده شده کلام شمس این است که آن واعظ مشبّهی عمداً آیات مخصوصی از قرآن کریم را انتخاب و قرائت و چنین تفسیر کرد، خداوند در عرش بر روی کرسی نشسته و پاهای خود را آویزان و ملائکه؟ در دو طرف او به احترام صف کشیده اند آن گاه گفت: هر کس خداوند را جز آن چه من تعریف کردم تصوّر کند وای بر او، وای بر عاقبت او هفته دیگر واعظ دیگری به منبر رفت و درست برخلاف واعظ قبلی سخن گفت که هر کس تشبیه گوید کافر است و هرگز از آتش دوزخ نرهد و ایمان او ایمان واقعی نیست.
مردم سخت ترسیدند و به خانه باز گشتند. مردی به خانه رفت و غمگین به گوشه یی نشست. زنش گفت چرا غمگینی؟ پاسخ داد که از دست این وعّاظ آتشی در دل و جان من افتاده است که نمی دانم چه کنم ؟ من را عاجز کردند، به جان آوردند، آن هفته آن عالم گفت خدای را بر عرش دانید و هر که جز این داند کافر است. این هفته عالمی دیگر آمده و می گوید هر که خدای را بر عرش داند و یا به خاطر بگذراند که او در آسمان است عمل او مورد قبول نیست و من اکنون نمی دانم قول کدام را قبول کنم …. (مقالات، صفحه ۸۷)

۵-گفتم مرا چه جای خوردن و گفتن؟ تا آن خدا که مرا هم چنین آفرید با من سخن نگوید بی هیچ واسطه یی، و من از او چیزها نپرسم و نگوید! مرا چه خفتن و خوردن؟ چون چنین شود و من با او بگویم و بشنوم آنگه بخورم و بخسبم بدانم که چگونه آمده ام و کجا می روم؟ و عواقب من چیست؟ (مقالات، صفحه ۱۳۰)
۶-از عهد خردگی (کودکی) این داعی را واقعه عجیب افتاده بود، کس از حال داعی واقف نه، پدر من از من واقف نی، می گفت: اولاً تو دیوانه نیستی، نمی دانم چه روش داری؟ تربیت ریاضت هم نیست و فلان هم نیست،
گفتم یک سخن از من بشنو:
تو با من چنانی که خایه بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط بچگان برون آورد، بط بچّگان کلان تر شدند، با ما در لب جو آمدند، در آب درآمدند، مادرشان مرغ خانگی است لَب لَبِ جو می رود، امکان آب در آمدن نه، اکنون ای پدر! من دریا می بینم. مرکب من شده است، و ظنّ و حال من این است، اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این آب، و گرنه برو بَرِ مرغان خانگی … (مقالات صفحه ۲۲)
۷-دیوانه یی بود مغیّبات گفتی …. پدرم روزی روی از من گردانیده بود و با مردمان سخن می گفت. به خشم بر سر پدرم آمد، مشت کشیده گفت اگر نه جهت آن کودک بودی و با من اشارت می کرد!!… مرا گفت وقتت خوش با دو خدمت کرد و رفت . (مقالات صفحه ی ۲۶۲)
با یک نظر اجمالی به این چند گفته شمس که بیانگر حالات و روحیات و طرز تفکّر ایام کودکی و نوجوانی خود اوست به خوبی می توان دریافت که شمس در ایّام کودکی و نوجوانی با هَمگنان خود فرق بسیار داشته است.
جوانی درون گرا و جستجوگر و طالب درک حقیقت بوده است، او به پای وعظ وعّاظ می رفته تا درهایی از معرفت بر روی خود بگشاید امّا در عین حال مقلّد صفت نبوده و حس تشخیص خوب از بد و گفته صحیح از ناصحیح را داشته و قادر بوده است که با تجزیه و تحلیل گفته های واعظ مطلب درست و منطقی را برگزیند.
او در ساعات بیکاری به جای اشتغال به بازی به گوشه ای پناه می برده و به تفکّر می پرداخته است. بر خلاف همگنان میل به خوراکی نداشته و این به سبب فرو رفتن در افکار دور و دراز یا به خاطر تقلید از ریاضت کشیدن عارفان بوده است.
از گفته های شمس بر می آید که او از همان ایّام نوجوانی تصمیم می گیرد که پی به وجود خالق و علّت خلقت و در نتیجه پایان کار خویش ببرد.
هدف او درک صحیح مبداء وجود و علّت آفرینش بوده است. او به حکم فطرت و عقل با خود می گوید:
مرا چه جای خفتن؟ و عهد می کند تا مجهولات خود را کشف نکند از پای ننشیند.
و چنین است شروع زندگانی یک مرد توحیدی کاملی که چون به سن شصت سالگی رسید قادر شد تا در کوتاه زمانی فقیه بزرگی چون مولانا جلال الدّین محمّد بلخی را متحوّل سازد.

(۱)مشبّهی دسته یی از مسلمانان بودند که خداوند و صفات او را به بشر تشبیه و مقایسه می کردند.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *