با مطالعه سرسری و سطحی کتاب مقالات شمس، خواننده در بدو امر مواجه با تناقص گویی هایی می شود که نمی توان به درستی توجیهی برای آن قایل شد.
با اندک وقتّی معلوم خواهد شد که شمس حقیقت طلب و حقّ جو در هر چیز و هر کس با چشم عقل می نگرد و برای هر عاملی که درک می کند کماهو حقّه به قضاوت می نشیند.
شمس، هرگز درباره، هیچ کس دچار تعصّب عقیدتی نمی شود، خوبی ها را می ستاید و نقاط ضعف را برملا می کند خط او خط مستقیم عدل و انصاف است. خوبی ها و بدی های صاحبان شریعت را می گوید و می کوبد .درباره درویشان نیز دست کمی از متشرّعین سنّتی ندارد. بی رحمانه صفات زشت آن ها را با صراحت بازگو می کند. شهرها و دیارها را زیر پا در می کند تا به خدمت قطبی یا صوفی نامدار برسد. آن گاه با مطالعه در اقوال و اعمال او آن چه لازمه انصاف و عدالتست بر زبان می آورد.
در مدسه و حوزه درسِ علمایِ دین و در محصول آن حوزه به دقّت می نگرد و مشاهده می کند که این جا دکانی بیش نیست و عدّه یی قشری به پوست چسبیده از مغز غافل مانده اند.
در صوفیان و خانقاه عمیقانه غور و بررسی می کند، و می بیند که جماعتی لفّاظ و وقت گذران و بیکاره عمر به تباهی می سپرند و هرگز در فکر درک حقایق نیستند.
به گفته های خود او توجّه کنیم:
۱-«اکنون، همه عمر، آن مدرّس در این مانده است که: – آن حوض چهار در چهار پلید شد (یا نه)؟» (مقالات شمس، صفحه ۳۳۰)
۲-«دیدن امیر مرا زیان نیست، و او را سود هست … این مشایخ را دیدن و صحبت امرا، اگر خدا را بندگانند که بر حوض و جوی نگویم، بر دریا گذر کنند دامن تر نشود، امّا این ها آن نیستند، که این ها را دامن تر شدن نیست، بلکه غرق هم می شوند و امرا را از دیدن ایشان زیان، زیرا قابلیتی که دارند، آن هم پوشیده می شود، به سبب صحبت این راهزنان دین!»
ملاحظه کنید شمس همه مفاسد و زیان هایی را که علمای دنیادار و قشری می توانند برای جامعه داشته باشند به صراحت تمام بر می شمرد. او می گوید من که اهل تظاهر و ریا نیستم و در جستجوی حقیقت به سیر آفاق و انفس مشغولم هرگاه با امیر یا وزیر یا صاحب قدرتی به مصاحبت نشینم به سبب قدرت تشخیص حقّ از باطل که از بدو ریاضت در من زنده و پویاست از مصاحبت آن امیر ضرر و زیانی نمی بینم سهل است آن امیر از من بهره مند خواهد شد امّا آیا وضع درباره مصاحبت این امیر با یک عالم ظاهری و قشری و متشرّع دنیاداری که هرگز در طول عمری که در مدرسه صرف کرده است به فکر جستجوی حقّ و عدالت نبوده است نیز چنین است؟
ابداً بلکه برعکس آن عالم قشری نه تنها به تردامنی متّهم بلکه به گرداب بدنامی و نیستی غرق می شود و آن امیر هم چون بکنه ذاب شیخ متشرّع ظاهرساز پی ببرد به یکباره دست از اعتقاد دینی خود برداشته و چهارچوب ضابطه و اعتقاد دینی او درهم می شکند و برای جامعه خود به صورت خطری جدّی در می آید.
شیخ اوحدّالدین کرمانی از مشایخ صوفیه است. مریدان از او کرامات زیادی نقل می کنند. شمس رنج سفر بر خود هموار کرده و به بغداد نزد او می رود و مشاهده می کند که او را شاهدی است و بدو دل خوش دارد!
از او می پرسد این چه شیوه ایست که می بینم؟ بهتر است به اصل گفتار خود شیخ توجّه کنیم:
«… در چیستی؟ شیخ اوحد پاسخ می دهد که: (ماه را در طشت آب می بینم!)
شمس با خشم به او نهیب می زند که:
اگر در گردن دُمَل نداری چرا بر آسمانش نمی بینی؟ اکنون طبیی به کف کن تا تو را معالجه کند» (افلاکی ۴/۴)
در جای دیگر می گوید: مرا … شیخ اوحدّالدین کرمانی، در بغداد؟ به (سماع) بردی و تعظیم ها کردی. باز به خلوت خود، درآوردی! روزی گفت: چه باشد اگر با ما باشی؟ گفتم: – به شرط آن که آشکارا بنشینی، و شرب (باده گساری) کنی پیش مریدان، و من نخورم! گفت: تو چرا نخوری؟ گفتم: – تا تو فاسقی باشی نیک بخت و من فاسقی باشم بدبخت! گفت: نتوانم! بعد از آن کلمه یی گفتم، – سه بار دست بر پیشانی نهاد. (مقالات شمس، صفحه ۳۴۷)
به قول استاد فروزانفر:
(غرض شمس از این سخنان، آزمایش اوحدالدّین بوده است در مقام تجرید و تفرید … چنان که خودش … روی به نقطه و مرکز حقیقت آورده و از پسند و ناپسند کوته بنیان گذشته و رعایت حدود و رسوم مسجد و خانقاه را که آن روزها سرمایه خودفروشی و خویشتن بینی بعضی از کم همّتان زهدنمای جاه پرست به شمار می رفت ترک گفته بود … و می گفت هر کس باید از خود سرچشمه زاینده دانش باشد.)
آری شمس تبریزی این گونه آدمی بود و تو ای خواننده عزیز اگر هر آینه تاریخ چهارده قرن بعد از اسلام را در بلاد مسلمین زیر و رو کنی مرد دیگری به بزرگی و عظمت روح او نخواهی یافت.
خود می گوید:
… «با محمّد(ص) جز به اخوّت نمی زیم، طریق اخوّت و برادری می باشم زیرا فوق او کسی هست. وقتی باشد که ذکر بزرگی شان کنم از روی حرمت داشت و تعظیم نه از روی حاجت، هُو الحقّ از انا الحقّ عالی تر است بسیار. (مقالات ۳۰۰)
