۵۶
گفتند: – مرا تفسیر قرآن بساز!
گفتم: – تفسیر ما، چنان است که می دانید! نی از محمّد، نی از خُدا، این «من» نیز منکر می شود مرا:
می گویمش: چون منکری، رها کن، برو!
ما را چه صُداع (دردسر) می دهی؟ می گوید: نی، نروم! …
سخن من، فهم نمی کند. چنانکه آن خطّاط، سه گونه خطّ نوشتی،
-یکی اُو خواندی، لاغیر (نه هیچکس دیگر)!
-یکی را هم او خواندی، هم غیر!
-یکی ، نه او خود خواندی، نه غیر او!
آن [خط سوّم] منم که سخن گویم، نه من دانم نه غیر من. (مقالات شمس، صفحه ۳۲۷-۳۲۶)
مریدان به شمس الحقّ آگاه راز
بگفتند تفسیر قرآن بساز
بگفتا بر آن شرح و بر آن بیان
سه کس راست ایراد، این را بدان
نخستین خدا و پس از آن رسول
سوم من خود آن را ندارم قبول،
مُکرّر به خود گفته ام بارها
که بربند لب را ز گفتارها
درونم، سکوتم ندارد روا
بود مدّعی، می کند ادّعا
**
زبانم نمی فهمد این نفس دوُن
در آزارم از دست نفس زبون
**
به دوران یکی مرد خطّاط بود
که مکنون خود با سه خطّ می نمُود
یکی را هم او خواند و هم دیگران
دوم را فقط خویش قادر بر آن
نخواند آن سوم را نه خود نه اُمَم
به قول و سُخن، خطّ سوّم منم
۵۷
جماعتی گفتند: – … همه سر بر زانو نهید! مراقب شوید زمانی!
بعد از آن، یکی سر برآورد که: – تا اوج عرش و کرسی دیدم!
و آن یکی گفت که: – نظرم از عرش و کرسی هم برگذشت، و از فضا در عالم خلاء می نگرم!
آن یک گفت: – من تا پشت گاو و ماهی می بینم، و آن فرشتگان که موکّلند بر گاو و ماهی می بینم!
[امّا من] … چندان که می بینم … جز عجز خود نمی بینم! (مقالات شمس، صفحه ۳۱۷)
جمع سرها نهاده بر زانو
تا تجلّی کند مگر اشراق
سر برآورد و گفت درویشی،
گشت مشهود عرش و طاق و رواق
**
دیگری گفت، من گذشتم از آن
شُدم از اوج عرش هم برتر
تا بدان جا که در فضای اثیر
جُز خلاء هیچ نامدم به نظر
**
و آن دگر گفت من به عالم زیر
گاو و ماهی بروُی هم دیدم
خیل کرّوبیان مُوکّلشان
همه را جمع سوی هم دیدم
**
همه دیدند آن چه را گفتند
من که از بندگان مسکینم
هر چه در خویشتن همی نگرم
به جز از عجز خود نمی بینم
۵۸
هر چند خود را بیش پیدا کنم، زحمتم بش شود …
نتوانم، چنان که مرا باید زیستن! (مقالات شمس، صفحه ۳۵۷)
هر چه در خویش بیشتر نگرم
بیشتر منقلب شود احوال
نتوانم چنانکه می باید
لحظه یی سر کنم بدُون خیال
۵۹
در آن کنج کاروان سرایی می باشیدم، آن فلان گفت:
-به خانقاه نیایی؟
گفتم: – من خود را مستحق خانقاه نمی بینم! خانقاه جهت آن قوم کرده اند که ایشان را پروای پختن و حاصل کردن نباشد، روزگار ایشان، عزیز باشد، به آن نرسند. من آن نیستم!
گفتند: – مدرسه نیایی؟
گفتم: من آن نیستم که بحث توانم کردن!
اگر تحت الّلفظ، فهم کنم، آن را نشاید که بحث کنم.
و اگر به زبان خود، بحث کنم بخندند و تکفیر کُنند! …
من غریبم و غریب را، کاروانسرا… خوش است …
صحبت با مُلحدان خوش است! تا بدانند که مُلحِدم! (مقالات شمس، صفحه ۶۲)
در خلوت کاروانسرایی
کردند جماعتیم دیدار
گفتند به خانقاه رو کُن
گفتم که نیم بدان سزاوار
ز آن روی که خانقاه باشد
میدانگه بزم خلق بیکار
آن ها که نه حال پُخته گشتن
دارند نه حال کشف اسرار
جایی نرسند با چنین حال
من نیستم این چنین به رفتار
**
گفتند به مدرسه بِنه پای
کانجاست فقیه جمع و بسیار
گفتم که نه اهل بحث باشم
نه اهل مُجادلت به گفتار
تکرار مُکرّر است الفاظ
پیوسته دهد به قلب زنگار
ور بحث کنم چنانکه خواهم
تکفیر کنند قوم غدّار
این هر دو مکان مرا نباشد
شایسته برای بحث افکار
من ساکن کاروانسرایم
ز آن رو که غریبم و سبکبار
با صحبت مُلحدان سرآرم
تو کافر و مُلحدم بینگار
۶۰
لابه کردم که به هم رویم که کودکان، با تو خُو کرده اند و اُلفت ها دارند!
البتّه … مرا نیک بختی نسازد، از نازکی (حسّاسیّت، زُودرنجی) و بدطبعی … از این نازکی گریختم!
در آن حُجره می ساختم که بر در می ریدند! و من، بامداد، به جاروب، از پیش می روفتم، و خاموش!
ناگاه چیزی شنیدی. سر فرود آوردندی، به عُذر!
گفتمی: – نی،نی! اگر من، نیک بُودمی، مقام من، این جا بُودی!
تا گفتی که: – این دیوانه است! (مقالات شمس، صفحه ۱۷۹)
از من حسّاس و نازک طبع و تلخ
زُود رنج و گوشه گیر از دست چرخ
هر کسی می خواست با تشویق و ترس
کودکانشان را دهم چون پیش درس
نیک بختی چون نمی سازد به من
پشت می کردم برایشان در سخن
بودم اندر حُجره پنهان روز و شب
زین عمل بود آن جماعت در تعب
بر در آن حُجره می دیدم عیان
خلق می ریدند، خلق بدگمان
من به جارو و صبح می کردم ز در
دفع آن مدفوع از مدّ نظر
همچنان خاموش و خونسرد و صبور
داشتم در حُجره یک چندی حضور
گاه بعضی معذرت می خواستند
با تواضع مغفرت می خواستند
من به پاسخ گفتم ار بودم قوی
تا ابد در حجره بودم مُنزوی
تا که پندارید اینم خانه است
تا به من گویید این دیوانه است
۶۱
گفت بوّاب (دربان) که تو کیستی؟
گفتم: این مشکل است، تا بیندیشم! …
بعد از آن می گویم که: پیش از این روزگار، مردی بوده است و بزرگ، نام او (آدم)، من از فرزندان اوُیم! … (مقالات شمس، صفحه ۱۴۱)
بَعدِ دقّ الباب، دربان گفت با من کیستی؟
گفتمش: باید بیندیشم که پاسخ مُشکل است
فکر کردم، بعد از آن گفتم که در عهد قدیم
بود مردی نام او (آدم) که مردی کامل است
اُو در این دُنیا بسی اولاد و بس احفاد داشت
یک نفر ز آن ها کنون پُشتِ دَر این منزل است
۶۲
من آن مرغکم که گفته اند: – به هر دو پای در آویزد!
آری درآویزم، امّا در دام محبوب درآویزم! (مقالات شمس، صفحه ۳۱۷)
من آن مرغم که می گویند در دام
به پاهایش درآویزد نگُون سر
درآویزم ولی در دام محبوب
بیندازم به پیش پای او سر
۶۳
آخر فقیه بودم.
تنبیه [از کتاب های مُهّم فقه شافعی] و غیر آن خواندم.
اکنون از آن ها، هیچ، پیش خاطرم نیست.
الّا مگر هم چنین پیش رُویَم! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۳)
فقیه معتبری بُودم و چنان (تنبیه)
تمامت کُتب فقه شافعی خواندم
کُنون به خاطر و ذهنم نمانده زآن ها هیچ
به راه خویش روم آن کتاب بنهادم
۶۴
از قاضی شمس الدّین،
بدان جُدا شدم که مرا نمی آموخت! (مقالات شمس، صفحه ۲۸۲)
زقاضی شیخ شمس الدّین بُریدم
که از تعلیم او چیزی ندیدم
۶۵
[به مولانا] مرا می باید که ظاهر شود که:
-زندگانی ما، با هم به چه طریق است؟
-برادری است و یاری؟ – یا شیخی و مُریدی؟
-این خوشم نمی آید. – اُستادی و شاگردی؟ …
اکنون تو فضل می نهی مرا بر خود! … سبب فراق اگر بُوَد این بُوَد! و آن که مرا نمی آمُوزی!
من چون اینجا آموختن بیابم، رفتن به شام، رعنایی و ناز باشد! …
اِلّا من، مُعامله را می نگرم! مثلاً:
-من چون ترش می باشم، – تو تُرش می باشی!
-چون من می خندم، تو می خندی!
-من سلام نمی کنم، تو هم سلام نمی کنی! …
[آخر] تو را خود عالمی هست، جُدا، فارغ از عالم ما!
و نیز وقتی نبشته های ما را با نبشته های دیگران می آمیزی!
ما نبشته تو را، با قرآن نیامیزیم!
و با آن که تو رجحان دعوی کرده یی، من آن دعوی، نکرده ام و وقتی چیزی گویم:
بنویس، کاهلی کنی. (۱) (مقالات شمس، صفحه ۹۷)
بین تو مولا جلال الدّین و من
چند مطلب را تفاهم کمتر است
باید این روشن شود در بین ما
این روابط بر کدامین محور است؟
**
ما دو، مانند برادر باهمیم؟
یا به مانند مُریدیم و مُراد!
از مُریدی و مُرادی ناخوشم
چون یکی شاگرد و دیگر اوستاد
**
تو مرا افضل شماری از خودت
این دهد قوّت مرا پای گُریز
تو نمی آموزی از دانش مرا
با من آخر در مباحث در ستیز
**
مطلبی گر از تو آموزم، مرا
ناز باشد گر بگویم: می روم
لیک در اعمال و در رفتار تو
هر زمان عکس العمل را بنگرم
**
فی المثل گر من تُرشرویی کنم
در زمان با من تُرشرویی کنی
چون بخندم تو همی خندی به من
وَر شوم دل جو، تو دلجویی کُنی
**
یا نکردم گر به تو روزی سلام
تو نخواهی کرد و این مطلوب نیست
این بدان مولای من باید تو را
باشد استقلال رأی این خُوب نیست
**
مطلب دیگر، تو مکتُوب مرا
همچنان مکتوب اشخاص دگر
جمله با یک چشم می بینی و این
می کند اِشکالِ ما را بیشتر
**
حال آن که من مقالات تو را
در نیامیزم به قرآن کریم
یا اگر رجحان دعوی کرده یی
من نکردم دعوی و بودم حلیم
**
مطلب آخر: چو گویم نُکته یی
هم بخواهم ثبت در دفتر کنی
می کنی اهمال و از ما بگذرد
خودنگر با ما چه باید سر کنی
۶۶
دیوانه یی بُود، مغیّبات (چیزهای غیبی) گفتی!
به امتحان در خانه یی کردندیش، برونش یافتندی!
پدرم، روزی از من روُی گردانیده بود و با مردمان سخن می گفت.
به خشم بر سر پدرم آمد، مُشت کشیده، گفت:
اگر نه جهت «آن» بودی! و به من اشارت می کرد!
مرا گفت: وقتت خوش باد و خدمت (تعظیم) کرد و رفت (مقالات شمس، صفحه ۲۶۲)
نیک مردی ظاهراً دیوانه بود
ادّعای غیب گویی می نمود
حبس کردندش به محبس بارها
باز می دیدندش از محبس رها
یک زمان از من، پدر آزرده بود
روی دل را سخت گردانیده بود
بود گرم گفتگو با دیگران
اتّفاقاً دید این دیوانه! آن
مشت خود را جمع کرد و بر پدر
حمله وَر شد تا زند او را به سر
گفت از بهر فرزندت نبوُد
می زدم، می کردمت صُورت کبُود
بعد روُ را سوی من آورد و گفت
باد وقتت خوش، تو را اقبال جفت
این بگفت و کرد تعظیمی و رفت
از محبّت کرد تکریمی و رفت
۶۷
از عَهدِ خُردگی (کودکی) این داعی را واقعه یی عجیب اتّفاق افتاده بود، کس از حال داعی واقف نه! پدر من از من واقف نی!
می گفت: اوّلاً تو دیوانه نیستی! نمی دانم چه روش داری! تربیت، ریاضت هم نیست! و فلان نیست! گفتم: یک سخن از من بشنو:
تو با من چنانی که خایه بط (تخم مرغابی) را زیر مرغ خانگی نهادند.
پرورد و بط بچگان برون آورد.
بط بچگان کلان (بزرگ) تر شدند، با ما در به لب جوی آمدند. در آب آمدند.
مادرشان، مرغ خانگی است. لَب لَبِ جو می رود. امکان [بر] آب در آمدن نه!
اکنون ای پدر! من دریا می بینم، مرکب من شده است!
و ظنّ و حال من، این است:
-اگر تو از منی؟ – یا من از تو؟ – درآ! در این آب دریا.
-و گرنه، برِو بَرِ مُرغان خانگی! …
گفت: با دوست چنین کنی، به دشمن چه کنی؟! (مقالات شمس، صفحه۲۲)
به خردی جدا بودم از دیگران
نبودم هم آهنگ با همگنان
مرا هیچ کس درک ناکرده بود
به معیار و سنجش نیاورده بود
پدر غافِل از حال من بود و گفت
تو مجنون نئی، چیستت در نهفت؟
نه بی خانمانی نه بی مادری
نه مسکین چرا پس به خویش اندری؟
بگفتم یکی گفته از من شنو
به رحمت دَرم بین و مانع مشو:
نشاندند یک مرغ خوش خال و خطّ
نهادند در زیر او تخم بط،
بپرورد و چون جوجه آمد برون
بره، ماکیان شد بر او رهنمون
رسیدند آن ها چو در پای آب
بزد جوجه خود را به دریای آب
ولی ماکیان بود بر جا مقیم
همی کرد قُدقُد زاندوه و بیم
تو آن مرغ قُدقُد کُنی ای پدر
به چشم بصیرت به دریا نگر!
اگر با منی سوی دریا درآ
وگر نیستی رو به دست خدا
به پاسخ، پدر گفت از روی خشم:
تو با دوست اینی، چه باشی به خصم!
۶۸
مرا گفتندی به خردگی (کودکی):
-چرا دل تنگی؟ مرا جامه ات می باید یا سیم (نقره)؟
گفتمی: – ای کاش این جامه نیز که دارم بستندی! (مقالات شمس، صفحه۲۹۶)
به دور کودکیم، والدین می گفتند:
چرا به چهره نداری فروغ خُرسندی؟
چرا غمینی و خاموش و سرد و سنگینی؟
مگر به جامه نو یا به سیم دل بندی؟
من این شنیدم و در دل به خویش می گفتم
چه می شد ار که همین جامه نیز بستندی
۶۹
هرگز، کعب (تاس=قمار) نباختمی،
نه به تکلُّف (از روی جبر)، اِلّا طبعاً! دستم به هیچ کار نرفتی،
هر جا وعظی بودی، آن جا رفتمی! (مقالات شمس، صفحه ۲۶۲)
به عمر دست نیازیدمی به نَرد و قمار
زروی میل از آن ها کناره بگرفتم
به کارهای سبک هیچ رو نمی کردم
مگر به وعظ، که هر جا که بود می رفتم
۷۰
سی چهل روز که هنوز … بالغ نبودم،
از این عشق [عرفانی] آرزوی طعام نکردمی،
و اگر سخن طعام گفتندی، من … سر، باز کشیدمی! با این چنین عشق،
در سماع، آن یارِ «گرم-حال» مرا بگفت، چون مرغکی، می گردانید.
چنان که مرد [ی] … نانی به دست اُفتدش چگونه در رُباید و پاره کند؟
چست و سبک و زود، من در دست او چنان بودم!
مرا، می گردانید، دو چشم، همچون دو طاس پر خون! آواز آمد که:
-هنوز خام است! – به گوشه ایش رها کن – تا بر خود می سوزد! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۵-۲۴۶)
ماراست حکایتی از این پیش
از دوره نوجوانی خویش
عرفان چو نموده بود مستم
سی روز لب از غذا ببستم
اِصرار کسان نداشت سودی
من بودم، همچنان که بودی
روزی به سماع اهلی از حال
بگرفت مرا به دست و چنگال
مانند کسی که چند روزی
روزه شده و نخورده روزی
ناگاه فتد به دست او نان
چون می خورد از سر دل و جان؟
چرخاند چو مرغکم بهر سوی
در رقص سماع بر سر کوی
تا حال شدش از آن دگرگون
دو چشم بسان کاسه خون
گویا سخنی زغیب بشنفت
بشنفت که هاتفی چنین گفت:
او را بگذار تا گدازد
بگذار بسوزد و بسازد
۷۱
گفتم: مرا چه جای خوردن و خفتن؟
تا آن خدا که مرا، همچنین آفرید، با من سخن نگوید بی هیچ واسطه ی و من از او چیزها نپرسم و نگوید، مرا چه خفتن و خوردن؟ … چون چنین شود، و من با او، بگویم و بشنوم … ،
آنگه، بخورم و بخُسبم! – بدانم که چگونه آمده ام؟
-و کجا می روم؟ – و عواقب من، چیست؟ (مقالات شمس، صفحه ۱۳۰)
به اهتمام ریاضت به خویش می گفتم
چه جای خوردن و خفتن بود در این دنیا
به روزه سعی بر این داشتم که دریابم
که کردگار برای چه آفریده مرا؟
**
بدون واسطه می خواستم از او پُرسم
به گوش خویش هم از او جواب خود شنوم
که من کیم، ز کجا آمدم، کجا بروم
چو اینچنین شود آنگه بخُفتم و بخورم
۷۲
کسی می خواستم از جنس خود،
که او را قبله سازم و روی بدو آرم که از خود، ملول شده بودم!
تا تو، چه فهم کنی از این سخن که می گویم که: «از خود، ملول شده بودم»؟
اکنون، چون قبله ساختم. آن چه من می گویم، فهم کُند، دریابد، (مقالات شمس، صفحه ۲۸۱)
در دیار و شهرها گشتم بسی
تا که همچون خویشتن یابم کسی
تا که او را قبله مردم کُنم
رو بدو آورده خود را گم کُنم
زآنکه من از خویشتن بودم ملُول
من زتن نی، من ز (من) بودم ملُول
تا چه فهمی زین عبارت؟ فکر کُن
اندکی (درخود ملامت) فکر کُن
حالیا مولا جلال الدّین، تو را
قبلهِ خود ساختم بی مُدّعا
هر چه گویم درک مطلب می کنی
از دلم زنگ ملالت می بری
۷۳
من عادت به نبشتن نداشته ام، هرگز!
چون نمی نویسم، در من، می ماند،
و هر لحظه، مرا روی دگر می دهد! (مقالات شمس، صفحه ۲۸۵)
به عمر خود به نوشتن نکرده ام عادت
چرا که چون ننویسم به ذهن می ماند
مرا نظر چو بهر لحظه می کند تغییر
قلم چگونه نویسد؟ چگونه بتواند
۷۴
سخن با خود توانم گفتن،
یا هر که خود را دیدم در او،
با او سخن توانم گفت. (مقالات شمس، صفحه ۳۷)
سخن با خود توانم گفت و با آن
که او را هم طراز خود بدانم
چو بینم نقش خود را در جمالش
در این حالت سخن گفتن توانم
۷۵
اگر سخن من چنان استماع خواهد کردن که:
به طریق مناظره و بحث و از کلام مشایخ،
یا حدیث، یا قرآن،
نه او، سخن تواند شنیدن، نه از من، برخوردار شود:
و اگر به طریق نیاز و استفادت خواهد آمدن، و شنیدن، که سرمایه نیاز است، او را فایده باشد!
و گرنه، یک روزنه، ده روزنی، بلکه صد سال، می گوید،
ما دست زیر رنخ نهیم و می شنویم! (مقالات شمس، صفحه ۱۰۹)
اگر قرار بُوَد حرف های مَن باشد
به طور بحث و جَدل در بیان متن کتاب
ز بازگوئی قرآن و نقل قول و حدیث
زگفته های مشایخ برهنه یا به نقاب
نه کس تواند از این گفته ها برد سودی
نه طاقتی است کسی را به امر و نهی و عتاب
**
ولی اگر به طریق نیاز و سمع قبول
برای بحث نشیند به پای گفته من
شود مباحثه آغاز و سود خواهد بُرد
کسی که اهل نیاز است و گوش او به سخن
و گرنه هر چه بگوید، به روز و هفته و ماه
دو دست زیر ز نخ بشنوم ولی الکن
۷۶
از برکات مولانا [جلال الدّین] است،
هر که از من، کلمه یی می شنود! (مقالات شمس، صفحه ۱۲۳)
به تشویق جلال الدّین رومی ست
اگر ما را کلامی یار قومی ست
**
به افتخار و به یُمن وجود مولاناست
اگر کلام مُفیدی به گُفتگو ماراست
۷۷
هر یکی می گفتندی به اندازه خویش، به نوبت.
چون نوبت من رسید، هر چند الحاح کردند من چیزی نگفتم،
گفتم: نمی گویم!
آنجا، درویشی بود، سر فرود آورد، و او هیچ نگفته بود. میلم شد به گفتن.
گفتم: آدمی باید که در همه عمر، یک بار، زَلَّت (خطا) کند!
اگر کند، باقی عمر مُستغفر آن باشد،
بر سُنّت پدر (آدم ابوالبشر) ! …
و آغاز کردم، عذر زَلَّتِ آدم، و تقدیر توبه او. (مقالات شمس، صفحه ۸۰)
به مجلسی که سخنگاه اهل عرفان بود
هر آنکه بود به ترتیب خود کلامی گفت
چو نوبت سخن آمد به من زبان بستم
که ناطق آن: که بداند سخن کرامی گفت
**
میان جمع بدیدم نشسته درویشی،
خلاف قاطبه همگنان خود خاموش
نگفته هیچ و زِهَر گفته یی که مطرح بود
گرفته بود سخن ها چو گوهری در گوش
**
برای خاطر این مُستعدّ شدم به سخن
که بهره یی برسانم مگر بدین دَرویش
بگفتم آدمی آن بِه به عُمر خود یک بار
چو جدّ خویش خطایی کند نه از آن بیش
**
تمام عمر پس از آن خطای خود باشد
بر آن گناه که یک بار کرده مُستغفر
چنانکه حضرت آدم ابوالبشر یکبار
گناه کرد و به عمری به توبه بود اندر
۷۸
چون گفتنی باشد،
و همه عالم از ریش من، درآویزد، که مگر نگویم …
اگر چه بعد از هزار سال باشد،
این سخن، بدان کس برسد که من، خواسته باشم! (مقالات شمس، صفحه۲۴۹)
من آن گفتنی را که بایست گفت
بگویم، نخواهم ز مَردُم نهفت
و گر خلقِ عالم شود سخت کُوش
که آن را نگویم، نگیرم به گوش
سخن می رسانم بدان کس که من
بدانم که او هست اهل سخن
بدانسان رسانم که ارباب فنّ
پس از قرن ها بشنوند آن سخن
۷۹
آن جا شیخی بود. مرا نصیحت آغاز کرد که:
-با خلق، به قدر حوصله ایشان، سخن گوی!
و به قدر صفا، و اتّحاد ایشان ناز کن!
گفتم: – راست می گویی! ولیکن، نمی توانم گفتن،
جواب تو. چو، نصیحت کردی و تو را، حوصله این جواب نمی بینم! (مقالات شمس، صفحه ۳۳۴)
به پای وعظ من اندر میانه شیخی بود
که ناظر سخنم بود گاه گفت و شنود
بزعم خویش به خلوت مرا نصیحت کرد
که بایدت که به وفق مرام صحبت کرد
به قدر حوصله مردمان سخن میگوی
به حدّ وسعت میدان فهم میزن گوی
به حدّ نرمش و با اعتدال میکن باز
نصیحتی است تو را این زمان بگفتم باز
بگفتمش که صحیح است آن چه می گویی
چو در طریق سخن نقش خویش می جویی
مرا مجال جواب تو نیست چندینم
که در تو حوصله پاسخت نمی بینم
۸۰
آن وقت که با عام ( توده مردم) گویم سخن، آن را گوش دار!
که آن، همه اسرار باشد!
هر که سخن عام مرا رها کند که: – «این سخن، ظاهر است، سهل است!»
از من، و سخن من بَر (میوه) نخورد!
هیچ، نصیحتی نباشد!
بیشتر اسرار، در آن «سخن عام» گفته شود. (مقالات شمس، صفحه ۱۲۴)
چو با عوام سخن سر کنم مگو سهل است
به گوش گیر که در آن نهفته بس اسرار
که هر که موعظه ام را برای توده خلق
سبک شمرد، نگردد زفیض برخوردار
بداند آن که ز من رمز و نکته می طلبد
تمام نکته بگنجانم اندر آن گفتار
۸۱
صریح گفتم پیش ایشان که:
-سخن من به فهم ایشان، نمی رسد!
-مرا … دستوری نیست که از این نظیر (مثال) های پست گویم!
آن «اصل» را می گویم، برایشان سخت مشکل می آید!
نظیر آن، «اصل دگر» می گویم.
پوشش در پوشش می رود، تا به آخر! (مقالات شمس، صفحه ۱۲۸)
به پاره یی زمریدان صریح می گفتم
که اکثر سخنانم به فهم ایشان نیست
چرا که من به سخن های خود نپردازم
به شرح و بسط بر آن مطلبی که ارکان نیست
من آن نکات که اصل است در سخن گویم
ولی چو بنگرم آن گفته درکش آسان نیست
بناگزیر به اصلی دگر گُریز دهم
که آن مزید به علّت شود که پنهان نیست
بدین طریق شود مُشکلی به مُشکل بار
که بهر اکثر ایشان مُفید چندان نیست
۸۲
مرا در این عالم، با «عوام» هیچ کاری نیست!
برای ایشان نیامده ام!
این کسانی که رهنمای عالم اند، به حقّ انگشت بر رگِ ایشان می نهم. (مقالات شمس، صفحه ۲۵)
بنده را با عوام کاری نیست
بهر ایشان نیامدم به جهان
آن کسانی که رهبرند به حقّ
نهم انگشت بر رگِ ایشان
۸۳
من شیخ را می گیرم، و مؤاخذه می کنم، نه مرید را آنگه نه هر شیخ را، شیخ کامل را!
آن روز، در آن مجمع، با آن شیخ، جنگ کردم، و دشنام ها دادم!
-و او خموش! و سرش شکستم! – و او خموش!
آن یکی می غلطد، و روی در خاک می مالد و می آید سوی من، می گویندش:
-غلط، غلط! آخر مظلوم فلانی است.
[آن شیخ] گفت: – مرا بگذارید … مظلوم این است، به معنی!
از ایشان نعره برآمد از گرمی گفتن او!
و آن سر شکسته پیش آمد و تبسّم می کرد و می غلطید و نعره می زد. (مقالات شمس، صفحه ۲۸۶)
من شیخ و مُراد را علیرغم مُرید
آن هم نه همه شیخ که فعّال یُرید
پیوسته برم به زیر توبیخ و سؤال
روزی به حضور جمع با شیخ انام
اندر پی بحث دادمش بس دُشنام
او ساکت و من سرش شکستم به جدال
یک تن به تواضع و به تکریم و سجود
در بحث و جدل مرا حمایت فرمود
گفتند بدو کسان به صد قال و مقال:
آن شیخ در این مجادلت مظلوم است
هم صابر و سرشکسته و مغموم است
آن شیخ چنین گفت: چنین نبود حال!
مظلوم نیم من، اوست، بر او گروید
زین گفته زدند نعره افراد مُرید
از گرمی گفته های آن نیک احوال
آن شیخ که سرشکسته و نادم بود
پیش آمده و تبسّمی می فرمود
هم نعره زنان به حال خود فارغ بال
۸۴
اگر ربع مسکون جمله یک سو باشند و من به سویی،
هر مشکلشان که باشد، همه را جواب دهم، و هیچ نگریزم از گفتن، و سخن، نگردانم ، و از شاخ به شاخ نجهم! (مقالات شمس، صفحه ۲۵۲)
ساکنین رُبع مسکُون گر شوند
جمع در یک سو و من سوُی دگر
هر چه را پرسند می گویم جواب
هیچ نگریزم ز پاسخ وَز خطر
هیچ نگریزم من از شاخی به شاخ
هم نسازم مطلب از محوِر بِدَر
۸۵
اهل این ربع مسکون، هر اشکال که گویند، جواب بیابند …
جواب، در جواب، قید در قید، و شرح در شرح!
سخن من، هر یکی سؤال را ده جواب [گوید] که در هیچ کتابی، مسطور نباشد
-به آن لطف، و به آن نمک، چنان که مولانا، می فرماید که: تا با تو آشنا شده ام، این کتاب ها، در نظرم، بی ذوق شده است! (مقالات شمس، صفحه ۲۵۴)
ساکنین ربع مسکون هکذا
هر که را باشد سؤال از شیخ و شاب
پاسخی یابند در خورد سؤال
شرح در شرح و جواب اندر جواب
هر سؤالی ده جواب از سوی من
که نباشد هیچ یک اندر کتاب
جُملگی مشحُون ز الطاف کلام
جُملگی تملیح و در راه صواب
بشنوند و بی سبب نبود که کرد
شیخ مولانا مرا روزی خطاب
گفت در من هر کتابی بی ثمر
گشته از فیض تو ای عالیجناب
۸۶
مرا از این حدیث عجب می آید که:
«الدّنیا سجن المؤمِن» (دنیا زندان مؤمن است)!
[چون] که من، هیچ «سجن» (زندان) ندیدم!
همه خوشی دیدم. همه عزّت دیدم. همه دولت دیدم.
اگر کافری بر دست من آب ریخت، مغفُور (بخشنده) و مقبول شد:
-زهی من! – پس من خود را چگونه خوار کرده بودم؟
-چندین گاه خویشتن را، نمی شناختم!
-زهی عزّت و بزرگی من!
خود [را] همچنین یافتم: گوهری، در آبریزی (مستراحی): (مقالات شمس، صفحه ۳۶۸)
من این حدیث به گوشم عجیب می آید
که دار دنیا زندان مؤمنین باشد
چو من به غیر خوشی ها و عزّت و دولت
ندیده ام نه مرا باور این چنین باشد
**
خوشم، چرا که اگر کافری به رهگذری
مرا مساعدتی کرد، کردمش تمکین
اسف خورم که زکبر و غرور و بدبینی
نبود عادت من پیش از این به عمر چنین
**
نمی شناختم آن را که در وجود من است
کنون شناختم او را و راه دار شدم
نمانده بود چو گوهر درون مزبله یی
بسر بیفتم و خود را نگاه دار شدم
۸۷
خوشم، خوشم،
چنان خوشم که از خوشی، در دو جهان نمی گنجم! (مقالات شمس، صفحه ۱۵۲)
چنان خوشم که زفرط خوشی چو می سنجم
در این جهان و جهان دگر نمی گنجم،
۸۸
مرا فرستاده اند که: – آن بنده ی نازنین ما (مولانا)،
میان قوم ناهموار، گرفتار است.
دریغ است که او را به زیان برند! (مقالات شمس، صفحه ۱۷۳)
ذات حقّ این شمس را آورد تا
حضرت مولانا جلال الدّین ما
برکشد از بین نااهلان چند
تا نبیند از بداندیشان گزند
۸۹
بسیار بزرگان را، در اندرون، دوست می دارم …
الّا ظاهر نکنم، که یکی دو، ظاهر کردم … حقّ آن … ندانستند و نشناختند …
به مولانا که ظاهر کردم افزون شد و کم نشد! (مقالات شمس، صفحه ۵۰)
از بُزرگانِ زمان و عارفان
جُملگی را دوست دارم بی گمان
لاجرم این دوستی پنهان کنم
چون صلاحم نیست غیر از آن کنم
یک دو مورد کردم آن را آشکار
حقّ ندانستند و ضایع گشت کار
چون به مولانا نمودم، کم نشدُ
قدر افزوُن گشت و شادی غم نشُد
۹۰
راست نتوانم گفتن،
که من راستی آغاز کردم، مرا بیرون کردند.
اگر تمام راست گفتمی،
به یک بار، همه شهر، مرا بیرون کردندی! (مقالات شمس، صفحه ۵۰)
راست نتوانم سخن گفتن تمام
راست گفتم پیش از این امّا عوام
بیرقی از دشمنی افراشتند
دست ردّ بر سینه ام بُگذاشتند
گر تمامی راست گویم، مردمان
جُمله بیرونم کُنند از شهرشان
۹۱
اخلاطیان (زرگران-کیمیاگران) گویند که:
-ای طویل!
-برو تا دشنامت ندهیم! (مقالات شمس، صفحه ۳۵۷)
زرگران گویند گم شو ای دراز
تا که از ما نشنوی دُشنام باز
۹۲
مرا، – «طویل» گفت.
من زود بُرون آمدم. (مقالات شمس، صفحه ۲۵۰)
آن دگر روزی به من گفتا طویل
آمدم بیرون و بگرفتم سبیل
۹۳
این داعی، مقلّد نباشد …
بسیار درویشان عزیز دیدم، و خدمت ایشان، دریافتم،
و فرق میان صادق و کاذب،
هم از روی قول و هم از روی حرکات،
معلوم شده، تا سخت پسندیده و گزیده نباشد،
دل این ضعیف، بهر جا فرود نیاید،
و این مرغ، هر دانه را نگیرد! (مقالات شمس، صفحه ۲۰۰)
نیست این داعی مقلّد بر کسی،
سر فروُ نارد به پیش هر کسی
مَن بسی درویش و عارف دیده ام
فِعل دیده، قول ها بشنیده ام
هم ز قول و فعل یاران عزیز
صادق از کاذب بسی دادم تمیز
تا نباشد عارفی کامِل عیار
خدمت او را نسازم اختیار
مرغ دل هر جا نمی آید فرود
بر نگیرد دانه از هر جا که بود
۹۴
مرا، یک «دوست نمای» بود.
مریدی، دعوی می کرد. می آمد که:
-مرا یک جانست. نمی دانم که در قالب تست؟
من، به امتحان، روزی گفتم:
-تو را، مالی هست!؟ مرا زنی بخواه، با جمال!
اگر سیصد خواهند، تو چهارصد بده!
خشک شد بر جای! (مقالات شمس، صفحه ۳۴۵)
بود من را دوست مانندی نه دوست
کاو همی پنداشت مجذوبی نکوست
بارها می گفت مرغ جان من
آشیان و لانه دارد در دو تن
گفتمش روزی برای امتحان
چون تو را مال است و امکان و توان
از برای من زنی کُن دست و پا
با جمال و با کمال و با حیا،
ور بگوید خرج آن سیصد شود
چارصد پرداز تا تمکین دهد
این سخن بشنید چون آن بی قرار
خشک شد بر جای و از خود شرمسار
۹۵
مرا … شیخ اوحد [الدّین کرمانی در بغداد] به «سماع» بردی و تعظیم ها کردی.
باز به خلوت خود، در آوردی!
روزی گفت: چه باشد اگر با ما باشی؟
گفتم: – به شرط آن که آشکارا بنشینی، و شرب (باده گساری) کنی پیش مریدان، و من نخورم!
گفت: تو چرا نخوری!
گفتم: تا تو فاسقی باشی نیک بخت، و من فاسقی باشم بدبخت!
گفت: نتوانم!
بعد از آن کلمه یی گفتم. سه بار دست بر پیشانی نهاد! (مقالات شمس، صفحه ۳۴۷-۳۴۸)
شیخ اوحد ساکن بغداد بود
او مرا بسیار حُرمت می نمود
بارها بهر سماع و وجد و حال
با خودش می برد گر بودش مجال
او به خلوت هم کلام و هم زبان
بود و روزی گفت پیش ما بمان
گفتمش یک شرط دارد ای جناب
که خوری نزد مُریدانت شراب
اندر آن حالی که من باشم کنار
فارغ از شُرب و تو باشی می گُسار
گفت بهر چه ننوشی تو از آن
گفتمش سِرّیست در آن این بدان
تا تو را ظاهر بریزد آبرو
فاسقی باشی ولی باطن نکو
من بپوشم فِسق خود را باریا
گفت نتوانم، مده خجلت مرا
بعد از آن لفظی بگفتم کان مُراد
دست حیرت را به پیشانی نهاد
۹۶
با این همه دیوانگی ام، چندین عاقلان را در کوزه … کرده ام!
با این همه، بی خبری ام، باخبران را زیر بغل گرفته ام!
در اندرون من، بشارتی بود:
گویی می پریدمی، بر زمین نیستمی؟ (مقالات شمس، صفحه ۱۶۷)
برده ام با این همه دیوانگی
عاقلانی را سوی واماندگی،
بی خبر گر از خبرها بوده ام،
مُخبران را زیر پا فرسوده ام
در درون من بشارت ها بود
ز آن مرا پیوسته حالت ها بود
از زمین بر آسمان ها می پرم
خویش را تا عرش بالا می برم
۹۷
جماعتی، – «مسلمان بروُنان کافر اندرون» –
مرا دعوت کردند. عُذرها گفتم! می رفتم در کلیسا!
کافران بودندی، دوستان من:
-«کافر برون مسلمان اندرون!»
گفتم: -چیزی بیارید تا بخورم!
ایشان به هزار سپاس، آوردندی، و با من افطار کردندی، و خوردندی،
و همچنان روزه دار، بودندی! (مقالات شمس، صفحه ۱۸۲)
عدّه یی مُسلم برُون کافر درون
دعوتم کردند و من بی چند و چون
دست ردّ بر سینه آنها زدم
تا نهم اندر کلیسائی قدم
دیدم آن جا دوستانی گونه گون
مردمی مُسلم درون، کافر برون
کردم از آن ها تقاضا خوردنی
طعمه آوردند بی ما و منّی
ز آن غذا خوردیم و در پایان کار
همچنان بودند آن ها روزه دار
۹۸
گفتم: – می روم امشب نزد آن نصرانی (مسیحی) که وعده کرده ام که: شب بیایم
گفتند: – ما مسلمانیم و او کافر! بَرِ ما بیا!
گفتم: – او بِسَر مسلمان است، زیرا تسلیم است!
و شما، مسلمان نیستید! مسلمانی، تسلیم است!
گفتند که: – بیا! تسلیم به صحبت، حاصِل شود.
گفتم: – از جانب من، هیچ حجابی نیست و پرده یی نی. بسم الله، بیازمایید!
آن یکی آغاز کرد:
وَلَقَد کَرَّمنا بَنی آدَمَ وَ حَمَلناهُم فِی البَرِّ وَ البَحر.
(قرآن: سوره ی ۱۷ آیه، ۱۷۲- ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا روانه ساختیم)
از دهانم جست که:
-خاموش! تو را از آن آیت نَصیبه یی نیست!
«برّ» (خشکی) کجا و تو کجا؟ خواست که سؤال کند، گفتم:
-تو را بر من چه سؤال رسد؟ چه اعتراض رسد؟ من مُرید نگیرم!
مرا بسیار در پیچ کردند که: – مُرید شویم، و خِرقه بده!
گریختم. در عقبم آمدند، منزلی. و آن چه آوردند، آن جا ریختند، و فایده نبود، و رفتم. (مقالات شمس، صفحه ۲۸۶)
شبی گفتم رفیقان را که نیکوست
روم در بیت آن نصرانی دوست
که او را وعده دادم بینم آن جا
بگفتم، هیچ مُسلم تر نیابم
از او زیرا بود پیوسته تسلیم
اگر چه هست بر دین مسیحا
رفیقان جُملگی کردند اصرار
که پیش ما بمان ای نیک رفتار
که از صحبت شود تسلیم پیدا
بگفتم این بود بسیار آسان
شُما را می شوم با مِیل مهمان
به جای آن صمیمی مَرد ترسا
بماندم، بحث شد آغاز و آن یک
که بُود از دیگران مُمتاز و منفّک
بخواند او آیه از صحرا و دریا (۱)
بخواند او آیه: فِی البرّ وَ البَحر (۲)
بگفتم بس، تو را نبود از این بهر
لَقَد کَرَّم … بَنی آدَم … حَمَلنا (۳)
تویی بس خشک تر از آن خشکی (بَرّ)
نه اَت از بحر بهره تا شوی تَر
نه حقّ جُویی، نه داری چشم بینا
پس از آن خواست تا پرسش نماید
جواب پُرسشی خواهش نماید
بگفتم پرسش تو هست بی جا
بعید است از تو با این بُعدِ مقصود
کُنی مطرح سؤال و این بُوَد زود
نگیرم من مُریدی چون تو این جا
رفیقان جُملگی کردند اصرار
که ما را خرقه ده ای نیک رفتار
فراری گشتم از آن اهل غوغا
بدنبالم روان بودند یک چند
بپایم مال دنیا هدیه کردند
نبودم میل و من رفتم از آن جا
(۱)و(۲)و(۳) اشاره به آیه ۱۷۲، از سوره ی ۱۷ (وَلَقَد کَرَّمنا بَنی آدَمَ وَ حَمَلناهُم فِی البَرِّ وَ البَحر…)
۹۹
مشام شهاب هریوه، در دمشق، سخت گداخته بود از ریاضت …
و این شهاب، کسی را به خود در خلوت راه ندادی!
می گفت که: – جبرئیل مرا زحمت است!
دَمی گفت که: – وجود [خود] من هم، مرا زحمت است!
با این همه ملُولی مرا می گفت که:
-تو بیا که مرا آرام دل است! … (مقالات شمس، صفحه ۳۲۶)
مشام شهاب از ریاضت گداخت
به شهر دمشق، این مُصیبت بود!
کسی را به خلوت نمی داد راه
که گر جبرئیل است زحمت بود!
**
دمی گفت با من که این نفس هم
مرا حال خود مایه زحمت است
ولی تو بیا و بمان پیش ما
که فیض حضُورت مرا رَحمت است
۱۰۰
در دمشق، مردی هست از قبُول [خلق] گُریخته،
و به کاروانسرای، سر به دیوار، در می زند!
می گوید، مرا می خواهد[که]: «این مرد را به دست آورید! مرا، بی این مرد، هیچ بودن نیست! محال است بودن من بی او!» (مقالات شمس، صفحه ۲۱۵)
در شهر دمشق هست مردی
از خلق کناره جُسته چندیست
در خلوت کاروانسرایی
یک گوشته نشسته می کند زیست
**
سر می زند این جوان به دیوار
خواهَد که مرا برند آن جا
گوید که بدون او محال است
سر کردن و زندگی به دُنیا
۱۰۱
اگر دوستان بدانندی که ما در حقّ ایشان، چه می اندیشیم، و چه دولت می خواهیم، پیش ما، جان بدادندی!؟ چه اندیشد خاطِری که پاک شد از»
«دیو و وسوسه ی خود» ! (مقالات شمس، صفحه ۲۷۴)
دوستان بودند گر واقف بدان
که چه اندیشیم اندر حقّشان
یا چه دولت مسئلت داریم ما؟
پیش من، کردند جان خود فدا
وه چه اندیشد ضمیر خاطِری
که زدیو نفس خود گردد تُهی
۱۰۲
آن را که خشوعی باشد، چون با من دوستی کند،
باید که آن خشُوع و آن تعبّد، افزون کند! در جانب معصیّت،
اگر تاکنون از «حرام» پرهیز می کردی،
می باید که بعد از این از «حلال» پرهیز کنی! (مقالات شمس، صفحه ۱۲۶)
مستعدّان را اگر باشد خشُوع
گر به من کردند از رغبت رجُوع
شرط اوّل باشد این در انتباه
که فزُون سازند امیال گُناه
بُودشان گر سعیِ اعراض از حرام
در حلال آرند حال این اهتمام
**
آن کسی رُجحان خیر از شرّ دهد
که زمانی هم به شرّ تن در دهد (۱)
(۱)بیت آخر به منظور توضیح به مفاد متن اضافه شد. منظور شمس این است که آن مُستعدّ از حلقه عبودیّت و تقلید بدر آید و بر فطرت و اجتهاد خود بد از نیک باز شناسد و بدان عمل کند.
۱۰۳
کودکی بُود. کلمات ما بشنید. هنوز خرد بُود، از پدر و مادر باز ماند.
همه روز حیران ما بُودی … سر بر زانو نهاده بودی، همه روز. پدر و مادر … نمی یارستند با او، اعتراض کردن، وقت ها، بر در، گوش داشتمی که او چه می گوید. این بیت شنیدمی:
«در کُوی تو عاشقان پُر آیند و روند
خُون جگر از دیده، گُشایند و رَوند!
من بَر در تو، مُقیم، مادام، چو خاک
ورنه دگران، چو باد آیند و روند! »
گفتمی: – باز گوی! چه گفتی؟ گفتی: – نی!
به هجده سالگی بمُرد! (مقالات شمس، صفحه ۲۷۳)
کودکی در قُرب ما مأنوس بود
هر چه می گفتیم از جان می شنود
در صَباوت تحت تأثیر کلام
باز ماند از خانه و از باب و مام
سر به زانو داشت در بیگاه و گاه
یک رُباعی خواند با صَد سُوز و آه
که بکُویت عاشقان چون ابر و باد
جمله آیند و روند از چشم و یاد
من چنان خاکم مقیم کوی تو
حلقه ام، سر بَر دَرِ مُشکوی تو
یک زمان گفتم چه گویی در خفا؟
بازگو با من، جوابم داد لا
این جوان مُستعدّ خوش خصال
در سنین هیجده کرد ارتحال
۱۰۴
اگر تو را صد هزار درم و دینار، و این قلعه، پر «زر» باشد،
[و] تو به من نثار کنی، من در این پیشانی تو بنگرم!
اگر در آن پیشانی، نوری نبینم، و در سینه او نیازی نبینم،
پیش من، آن [قلعه پر زر] همان باشد و «تلّ سرگین» همان! (مقالات شمس، صفحه ۱۲۶)
گر تو را یک قلعه از زَر پُر بُوَد
صد هزاران دِرهَمت با دُر بُوَد
ور نثار من نمایی از کَرم
من در آن پیشانی تو بنگرم
گر نبینم نوری از آن جبهه باز
یا درون سینه ات شوق نیاز
پیش من آن قلعه مملوّ زر
تلّ سرگین باشد، از آن هم بتر
۱۰۵
آن چه پیش خلق، مرغوب ترین چیزهاست،
از «آرزوُ وانه» ها (خواستنی ها) ی دنیا، پیش من … مکروه ترین است؛
الّا جهت نیاز کسی، و سعادت کسی، سر فرود آرم! (مقالات شمس، صفحه ۳۲۸)
مرغوب ترین خواستنی های جهان
مکرُوه ترین بود مرا، این تو بدان
در رفع نیاز مردم است اَر بینی
تحصیل کنم ورنه نیم طالب آن
۱۰۶
… شرف لهاوردی … به خواب دید که به آب تیره ی بزرگ فرو می رفت،
و دو انگشت به زینهار می جنبانید که:
-ای مولانا شمس الدّین دستم گیر، دستم گیر!
آنش پند نشُد. باز به حضور من آغاز کرده فرق میان معجزه انبیا و کرامت اولیاء شرح می کرد.
گفتمش: حدیث اولیاء از کجا و تو از کجا؟ …
تصوّر کرده یی «ولی» را، حال او را به خیال خود!
چون رو بگردانیم از سخن او، از بهر مصلحت، او گوید که [شمس]
-با من حسد دارد و کین دارد!
من خویی دارم که جُهودان را دُعا کنم. گویم:
-خداش، هدایت دهاد آن را که مراد شناسم، می دهد!
دعا می گویم … (افلاکی ۲۹۳/۳ ج ۱ ۳۱۶/۳۱۵)
دید آن (شرف) به خواب که در آب تیره یی
افتاده همچو سنگ و فرو می رود در آب
در حال غرق دست تکان می دهد به شمس
گوید بگیر دستم و رُخ را زمن متاب
**
این خواب عبرتی نشد او را و روز بعد
در پیش من نشسته بسی فضل می فروخت
فرقی که بین معجز و کشف و کرامت است
می کرد شرح و چشم زشرمش به من ندوخت
**
گفتم به او نمی رسدت شرح اولیاء
زیرا تو بی خبر زمقام ولایتی
بشنیدم او به پُشت سرم گفت شمسِ دین
دارد به من عداوت و بغض و حسادتی
**
حالی که داده حضرت حقّ خصلتی مرا
کاندر حقّ یهود و نصارا دعا کنم
بر آن که او علانیه دشنام من دهد
گویم دعا، حوالت او بر خدا کنم
۱۰۷
کسی جنایتی می کند،
می آمد که پیش من، شکنجه کنند!
هیچ دل من، طاقت نمی دارد!
اگر، طاقت آن داشتمی، هم نیکو بودی! (مقالات شمس، صفحه ۱۸۱)
می شود گاهی که آرندم حضُور
جانیی را تا کنند او را قصاص
طاقت آن را ندارم، لاجرم
می کنم خود را از آن مخمص خلاص
۱۰۸
می گویم: – من نیز آشنایان و برادران دارم. بروم مشورت کنم.
اگر گویند: – برو! بنگرم از روی اندرون که:
-رها می کنند، یا نمی کنند؟
و اگر خاطِرهای ایشان، در پی من باشد،
من خود تا آن جا رفتن، هلاک شوم! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۳)
چو خواهم سفر کرد پیش از سفر
کنم مشورت با عزیزان خویش
بگویند اگر رو، در آن بنگرم
که از صدق دل بود یا دل پریش
**
گر از رفتنم این عزیزان شوند
دچار غم و درد واندوه و باک
نخواهم سفر کرد زیرا که من
شوم زین مصیبت به غُربت هلاک
۱۰۹
«لَها»(۱) خواب دیده بود که:
-در آب سیاه افتاده بود. مرا می گفت «دستم بگیر!» نگرفتم.
هم در آن رفت و رفت! گفته بود:
-اگر بی گفتن من، خواب مرا با من بگوید، و تعبیر کند، این خواب، از مقام او باشد و اگر نگوید، از آن من باشد! به زبانم می آمد. امّا نگفتم! (مقالات شمس، صفحه ۲۰۳)
دید آن (شرف) به خواب که در آب تیره یی
افتاده و همچو سنگ فرو می رود در آب
در حال غرق دست تکان داد و داد زد
دستم بگیر لبیک نگفتم منش جواب
**
بشنیدم از کسی که چنین گفت گر که شمس
بی آن که من بگویم اگر شرح خواب داد
این از مقام اوُست و گرنه بُوَد زمن!
دانم چه خواب دید و نخواهم جواب داد
۱۱۰
زهی قرآن پارسی! زهی وحی ناطِق پاک!
«حالتی» بود، در محلّتی می گذشتم. آواز چنگ می شنیدم.
آن یکی گفت: – درویش و آن گاه سماع!
چنگ، حالت نازک بود!
ناگاه از دهانم برون جست که: نبینی و نشنوی!
همان ساعت دست همچنین کرد و دیوار گرفتن،
به نزدیک این طایفه این جنس طُرفه است،
به نزدیک دیگران کرامت و معجزه، (مقالات شمس، صفحه ۳۰۶)
زهی شنیدن قرآن پارسی، این چنگ
زهی شنیدن با گوش وحیِ ناطقِ پاک
ببود حالتی آن شب مرا و بشنیدم
که رفت زیر و بَم بانگ چنگ تا افلاک
**
یکی بگفت که درویش و گوش بر دف و چنگ؟!
که این عمل همه لهو است و باید استغفار
بگفتمش که تو نامحرمی بشو کَر و کُور،
گرفت دست به چشمانِ کُور و بر دیوار!
**
به نزد عدّه یی آواز چنگ و ساز حرام
به نزد عدّه دیگر چو صوتِ قرآن است
شنید ناله چنگ او ولی نمی دانست
که این کرامت و اعجاز پاک یزدان است
۱۱۱
دی آمد فلانی که از من بدُو نقلی کرده بودند. در روی من جست که:
-مرا چنین، چون گفته یی؟ من چندین خدمت بزرگان کرده ام، مرا همه پسندیده اند و خسته اند و رها نمی کرده اند که جدا شوم!
گفتم: این سخن را با ادب تر پُرس، تا جوابت گویم!
گفت: – ساعتی بنشینم تا نفس ساکن شود، تا با ادب تر توانم گفتن!
گفتم: دو ساعت بنشین! ساعتی بنشست، همان آغاز کرد که پیش:
-همه پسندیده و روشن بوده ام، و همه مرا القاب روشن نیکو گفته اند.
پیش تو چگونه است که بر خلاف آنم؟
اکنون بیا تو لقب چه می کنی؟
گفتم: اگر مسلمان شوی، مسلمان و گرنه کافر و مُرتَد و هر چه بتر!
اکنون اگر بی نَفس (خودستایی و من من کردن) سخن می گویی بگو و گرنه جوابت نمی گویم! (مقالات شمس، صفحه ۲۶۷)
آن یکی آمد به خلوت در حضور
خویشتن بین و دو چشم عقل کُور
گفت از قول تو می گویند خلق
برده ام من آبرو از هر چه دلق
من همان شخصم که در انبان مغز
باشدم اندیشه های بکر و نغز
عارفانی کز تو بس والاترند
استناد از گفته هایم می کنند
گفتمش از من اگر داری سؤال
با ادب تر پُرس تا باشد مجال
پاسخت گویم به نحو مُقتضی
پاسخی بر گفته های مغرضی!
گفت این جا می نشینم پیش چشم
تا مگر آرام گیرد دیو خشم،
ساعتی بنشست و خشم خود نهفت
باز هم آن گفته را باز گفت
که نباشد تالیم روی زمین
من چنینم من چنینم من چنین
حال اگر واقف شدی بر دانشم
خود چه می نامی مرا ای محتشم؟
گفتم ای گم گشته اند زخویشتن
کافری، اوّل مسلمان شو چو من
شو مسلمان تا که در اوّل قدم
خود کَشی بر خود ستایی ها قلم
ورنه پاسخ گویی و بحث و کلام
با تو دور از عقل باشد والسَّلام
۱۱۲
جماعتی صوفیان همراه شدند با من، در راه «از زنجان» (از شهرهای مسیحی و مسلمان نشین شمال شرقی ترکیه) و مرا مُقدّم ساختند که:
-بی امر تو به منزلی فرو نیاییم و بی امر تو سُفره نکشیم و بی امر تو ماجرا آغاز نکنیم، اگر چه از هم دیگر برنجیم!
چند روز گذشت. چیزی نیافتند که سیر خورند و وقت خربوزه بود.
یکی، از خیارزاری، از دور بانگ می کرد. به دست اشارت می کرد که:
-درویشان، بسم الله (بفرمایید)!
خواستند که در آیند. گفتم» شتاب مکنید!
گفتند: آخر ما گرسنه ایم! …
گفتم: آخر، آن جایی نمی رود …
گوش گران کردیم که:
-ما نمی دانیم که چه می گویی؟ دست جُنبانیدیم که: – چه می گویی؟
پیش تر آمد. وجد نمود گفتم:
-به شرط آن که درویشان را از آن دهی که تو می خوری!
در پای من افتاد، و او را وقتی شد (حالت جذبه) به او دست داد، …
گفتم: – نشاید نشاید که تو گزیده خوری، و جهت خدا، دُون (پست) تر را دهی!
نعره یی زد و فرو افتاد. سه روز درویشان را، مهمان داشت، گوسفندان کشت، …
رفتیم به ارزنجان. از یاران جدا شدم. زیرا تا نشناخته بودند خوش بود:
بازی می کردیم و کشتی می گرفتیم! چون شناخته شد، آمدند که:
-خود همه تویی! سه روز به فاعلی(عمله گی) رفتم. کس مرا نبُرد.
زیرا ضعیف بودم. همه را بردند و من آن جا ایستاده!
در راه، خواجه یی را نظر بر من افتاد. غلام را فرستاد که: این جا چه ایستاده یی؟
گفتم: – تو راه را به قباله گرفته یی؟ اگر شهر را و راه را به قباله گرفته یی مرا بگوی؟
فی الجمله به تواضع درآمد و مرا به خانه برد و جای نیکو بنشاند و طعام ها بیاورد و از دور، به دو زانو به ادب بنشست. چون بخوردم، گفت:
-تا در این شهری، هر روز آی، و می خور!
این سخن او، مانع رفتن شد. روزی مرا دید. می گوید:
-آخر مرا برهان از این مشکل! هرگز دوستی یک رویه نباشد!
من دل سوز توام و تو را دل سوز خود می دانم و مرا چنین در حجاب می داری؟
آخر نگویی که این چگونه است؟ گفتم:
-آری مرا قاعده این است که: هر که را دوست دارم، از آغاز با او همه قهر کنم، تا به همگی، از آن او باشم، پُوست و گُوشت و قهر و لطف!
زیرا که لطف را خاصیّت این است که: اگر این با کودک پنج ساله بُکنی، از آن تو شود.
… مرد آن است که چون «پیشوا» (پیامبر) را دید که:
-چه صبر کرد؟ و با وی چه بلا رسید؟
-و عقب آن بلا، چه دولت روی نمود؟ – و او را کجا رسانید؟
-و صاحب سِرّ که گردانید؟دلیر شود و نترسد … (مقالات شمس، صفحه ۳۳۲)
صوفیانی چند با هم در سفر
بودمان از راه ارزنجان گذر
جُملگی کردیم با هم اتّفاق
که شوم من رهبر و این بود شاقّ
ز آنکه روزی چند بعد از این مقام
خوردنی ها هر چه بودی شد تمام
اتّفاقاً راه در سیر و گذار
می گذشت از جنب جالیز خیار
کشت بان گفتا که بسم الله و من
با رفیقان گفتم آرام این سخن:
راه خود گیرید و رغم این پیام
جملگی نشنیده گیرید این کلام
آن کشاورز از سر احسان و درد
دعوتش را همچنان تکرار کرد
گفتمش شرطی است تا بر خوان تو
جملگی باشیم ما مِهمان تو،
شرطِ آن باشد که آری در نهار
آن چه داری بهتر اندر اختیار
زآنکه ما را غیر از این شایسته نیست
چون به ما ابواب روزی بسته نیست
همچنین رسم است اگر احسان شود
بهترین انفاق بر مهمان شود
با شنیدن حالی او را دست داد
نعره زد از شوق و درپافتم فتاد
چند روزی صوفیان مهمان او
روز و شب بودند گرد خوان او
تا از آن جا کوچ ما آغاز شد
پای هر کسی سوی هر ره باز شد
من به شهری چند روزی بهر کار
هر چه گشتم بر نیامد انتظار
علّت آن ضعف بود و لاغری
کارگر می خواستند امّا قوی،
الغرض یک روز دیدم خواجه یی
در رهی پرسید از من: گو کیئ؟
در جوابش با غضب گفتم بدُو
مالک راهی تو؟ گر هستی بگو؟
زین سخن شد نرم و از روی ادب
دعوتم کرد از برای شام شب
یک دو روزی این چنین بگذشت و من
هیچ از عِرفان نمی گفتم سخن
خواجه شد بی تاب و گفتا ایّ ولی
من مُریدم از چه سردی می کنی؟
گفتمش با هر که باشد مُستعدّ
من مُواجه می شوم با قهر و جدّ
تا به بینم چیست حدّ و حصر او
او بود ثابت قدم یا هرزه پُو
مرد آن باشد که همچون مصطفی
باشد او پی گیر در راه خدا
از مصیبت ها نترسد هیچ وقت
تا ببیند غرّ و جاه و فرّ و بخت
۱۱۳
طاقت کار من! کسی ندارد. آن چه من کُنم،
مُقلّد را نشاید که بدان، اقتدا کند. راست گفته اند که:
-این قوم، اقتدا را نشاید. (مقالات شمس، صفحه ۳۵۵)
کس ندارد طاقت کار مرا
می نشاید بر مقلّد اقتدا
راست باشد متن این ضرب المثل:
اقتدا نبود در این قوم دغل
۱۱۴
در اندرون من، بشارتی هست.
عجبم می آید از این مردان که بی آن «بشارت»، شادند!
اگر یکی را «تاج زرّین» بر سر نهادندی، بایستی که راضی نشدندی که:
-ما، این را چه کنیم؟ ما را آن گشاد (توانایی و نشاط) اندرون می باید!
کاشکی آن چه داریم، همه بستندی،
آن چه آن ماست، به حقیقت به ما دادندی! (مقالات شمس، صفحه ۲۹۵-۲۹۶)
این بشارت شاد می دارد مرا
که کنم دایم توکُّل بر خدا
عدّه یی بی این بشارت دلخوشند
دائماً این قوم حسرت می کشند
مرد آن باشد که گر یک تاج زر
بی امید و کوشش اش آید به سر
افکند آن تاج زرّین را بدُور
خواهد از حقّ جهد و توفیق و سرور
پس دهد ناحقّ گرفته از سبق
آن چه را خواهد که باشد مُستحقّ
۱۱۵
معلّمی می کردم. کودکی آوردند شوخ (گستاخ، فضول) دو چشم، همچنین سرخ، گویی خرسی متحرّک!
درآمد، [گفت]: – سلام علیکم!
-من مؤذنی کنم. آواز خوش دارم. –خلیفه (مُبصر) باشم؟
-آری. آن جا نشست. با پدر و مادرش، شرط کردم که:
اگر دست شکسته، بَر شُما آید، هیچ تغیّری (پرخاش) نکنید! گفتند:
-ما را از رقّت فرزندی، دل نمی دهد که با دست خود، بزنیم!
امّا اگر تو بشکنی، بر تو هیچ ملامت نیست. خطّی بدهیم. این پسر ما را بِسَر دار رسانیده است.
کودکان مکتب ما، همه سر فرو بردند.
[آن پسر] مشغول وار، گرد من می نگرد. کسی را می خواند که با اولاغ (شوخی) کند، یا بازی!
هیچ کس را نمی بیند که بدو فراغت دارد! می گوید با خود:
-این ها [دیگر] چه قومند؟ موی آن یکی را، دزدیده می کشد. و آن یکی را، پنهان می شکنجد!
ایشان از آن سُوتر می نشینند و نمی یارند [اعتراض کردن] …
من خود را به آن (وانمود) کردم که:
-مرا هیچ خبر نیست! می گویم: چه بود؟ می گویند: – هیچ، اُستا!
آن جا بیرون کسی اشارت کرد [به] این. بانگ زدم، او را دل از جا برفت!
نماز دیگر [آن پسر] برجست که:
-اکنون من بروم، اُستا، به گاه تر (زودتر)؟! روز دوم آمد. گفتم:
-چه خوانده یی؟ [گفت]: – تا طلاق (سوره ی ۶۵ قرآن)
گفتم: – مبارک، بیا بخوان.
مُصحف (قرآن) را باز کرد، پیش من از شتاب، پاره یی دریده شد، گفتم:
مصحف را چگونه می گیری؟
یک سیلی اش زدم، طپانچه یی که بر زمین افتاد و (سیلی) دیگری و دیگری و مویش را … همه پر کندم . و دست هایش بخاییدم (بجویدم، گاز گرفتم) که خون روان شد.
بَستمش در فلق (فلک) خواجه رئیس را که اصطلاحات (قرار و پیمان) بود میان ما، پنهان آواز دادم. به شفاعت آمد. و من هیچ التفات نکردم. و این بچّه می نگرد که:
-آه، رئیس را چنین می دارد! [به رئیس] گفتم: – چرا آمدی؟
رئیس گفت: – آرزوی تو داشتم به دیدن آمدم.
او، سخن در می پیوندد، آن کودک، پنهان، گلو می گیرد. به او اشارت می کند. یعنی:
-شفاعت کن! او لب می گزد که: – تا فرصت یابم! …
آنگه [خواجه رئیس] گفت: – این کرّت (دفعه، بار) دستُوری ده تا بگشایمش!
من خاموش! حاصِل، برداشتن حمّال و به خانه بردند. تا هفته یی از خانه برون نیامد. روز دیگر بامداد، در نماز بودم. پدر و مادرش آمدند. در پای من غلتیدند همچنین که:
-شکر تو چون گزاریم؟ زنده شدیم!
… حاصل، بعد هفته یی آمد خدمت. و دور نشست. دزدیده و ترسان، ترسان! خواندمش که:
-به جای خود بنشین! این بار مُصحف باز کرد به ادب، و درس گرفت، و می خواند از این همه مؤدّب تر. روزی چند [بعد] فراموش کرد: گفتند که:
-بیرون، کعب (قمار-تاس) می بازد.
-کاشکی آن غمّاز (سخن چین)، غمّازی نکردی!
اکنون می روم، و آن کودک و غمّازش می آیند. چوبی بُوَد که جهت ترسانیدن بُوَد نه جهت زدن، برگفته ام. اکنون آن جای ها را پاک کرده اند. و بازی می کنند.
و من می گویم: – کاشکی مرا بدیدی، بگریختی!
آن کودکان همه بیگانه اند. نمی دانند که احوال او با من چیست تا او را بگویند که: بگریز! آن کودک که پس من است … هزار رنگ می گردد، و فرصت می خواهد که سوی او نگرد، تا اشارتش کند که: – گریز!
پُشت او، این سوی است و مُستغرق شده است. در پیش درآمدم که:
-سلام علیک! بر خاک بیفتاد. دستش لرزان. رنگش برفت. خشک شده،
می گویم: – هلا، خیز تا برویم!
آمد … بردمش. بعد از آن، چوب را در آب نهادم. آن خود نرم شد. چیزی که:
-لا تسأل (مپرس)! در فلق (فلک) کشدش. کسی که دوازده کودک را بزدی گفت:
-هلا، اُستا، یک کودک ضعیف؟
در فلقش کرد و برپیچید. خلیفه را می گویم که: – تو بزن که دستم درد کرد از زدن!
خلیفه نیز چندی بزد. گفتم: خلیفه را بگیرید! چنین زنند!
او می نگرد. چوب برداشتم و خلیفه را بزدم و به خودی خود کودک را می زدم چهار چوب، پوست پای او، با چارچوب برخاست. چیزی از دل من فرو بُرید. فرو افتاد.
اوّلین و دومین (ضربه چوب) را بانگ می زد. دگر بانگ نزد!
حاصل به خانه بُردندش. تا ماهی بیرون. بعد از آن بیرون آمده مادرش می گوید:
-کجا می روی؟ گفت: – بَرِ اُستا! گفت: – چون؟
گفت: – او خدای من است. چه جای اُستاد است؟ من از او نگسلم تا در مرگ من.
-خدای داند که چه خواستم شدن؟
-بَرِ کُدام دار خشک خواستم شدن؟
-مرا به اصلاح آورد! پدر را و مادر، دعا می کرد که: – مرا آن جا بردید!
پدر و مادر هم دعا می کردند همسایگان، دست ها برداشته دعا می کردند که:
-نه خرد را و نه بزرگ … را می گذاشت …
دشنام دادی و سنگ انداختی … لاابالی شده!
[اینک] آمد از همه با ادب تر و با خِردتر. هر که با او اشارت می کند.
دست بر دهان می نهد به اشارت که: – خاموش!
حاصل، در مدّت اندک، همه قرآن، او را تلقین کردم و بانگ نماز می گفت، به آواز خوش! غیر این دو بار، دگر [تنبیه] حاجت نیامد. وظیفه شد! ( مقالات شمس، صفحه ۳۴۷-۳۴۵)
شمس تبریزی که از انوار بود
یک زمانی نیز مکتب دار بود
گوید آوردند روزی نزد من
کودکی گستاخ و شوخ و بد دهن
چشم هایش سُرخ و همچون خرس بود
هر چه را می دید، هر جا، می ربود
روز اوّل گفت آن گنجشک کُش
دارم ای اُستاد، من آواز خوش!
از همین امروز خازن می شوم
مُبصر مکتب، مؤذن می شوم!
تا که ابهامی نباشد بَعد بین
شرط کردم نکته یی با والدین
که اگر این طِفل بازیگوش مست
سخت شد تنبیه یا دستش شکست
در ره آموزش و تعلیم اوست
این نه جای اعتراض و گفتگوست
والدین طِفل گستاخ فضُول
شرط را کردند فی المجلس قبول
آن دو تن رفتند و آن طفل شرور
ماند در مکتب به صد الحاح و زور
بود از اوّل بر خلاف دیگران
مُعترض بر انضباط و سر گران
با دهن می زد به صد آهنگ ساز
پای خود می کرد هر سویی دراز
دست در جیب بغل دستیش بود
عادت دزدیش از پستیش بود
من چنین کردم به پیشش وانمود
روحم از این کارها آگه نبود
ساعتی بگذشت و از جا جست و گفت
می روم من خانه بهر خورد و خفت
روز دوم گفتم او را ای جوان
پیش رو برگیر و قرآن را بخوان
مُصحفش را چون شتابان باز کرد
پاره شد اوراق و دست انداز کرد
بی درنگش کُوفتم سیلی به گوش
بر زمین افتاد و از سر رفت هوش
پای او را در فلق بستم به چرم
تا زنم بر پای او شلّاق نرم
لیک می بودم قراری با یکی،
خواجه یی نسّاج در همسایگی،
که هر آنگه خواستم طفلی زنم
او بیاید پیش بهر دیدنم
تا که کودک مُلتمس گردد ورا
او میانجی گردد اندر ماجرا،
خواجه آمد، گفتمش این جا چه کار؟
گفت در تکریم صاحب اختیار
آمدم این جا پی عرض سلام
پرسم احوالی از آن نیکو مرام
کرد آن کودک اشارت خواجه را
که شفاعت کن من بیچاره را
خواجه بازی کرد خوش فی الفور نقش
گفت اوّل دفعه اش بر من ببخش،
کردمش تمکین و او شاگرد را
ساخت با لُطف خوش از چنگم رها
روز دیگر کودک آمد سر به زیر
گوشه یی بنشست سرد و گوشه گیر
گفتمش بنشین به جای خویشتن
باز کن قرآن خود را نزد من
بوسه بر قرآن زد از روی ادب
باز کرد و خواندن آن را زیر لب
چند روزی بود معقول آن پسر
تا یکی آمد که اندر رهگذر
دیده او را تاس بازی می کند
با پدر گردن فرازی می کند
کاش اندر دهر غمّازی نبود
شاهد این طفل در بازی نبود
داشتم چوبی مَترسک نام داشت
جا کنار دست صبح و شام داشت
دست بردم چوب را برداشتم
قامت خشم و غضب افراشتم
پیش خود گفتم به خشمش بنگرم
تا گریزد، دور گردد از برم
لیک او در جای خود چون سنگ بود
از گُنه شرمنده و دل تنگ بود
پای او را باز بردم در فلق،
چوب ها می خورد و چون گل شد ورق
پوست از پایش به ضرب چوب رفت
چوب ها بشکست از یک تا به هفت
همگنان بردند او را خانه باز
بود چندین روز در بستر دراز
بعد از آن برخاست، پایش پُرورم
گفت: مادر ، من به مکتب می روم
مادرش گفتا عجب! آخر چرا
گفت او از بهر من باشد خدا
او گل است و من کنارش همچو برگ
تربیت تا پای جان تا پای مرگ!
این خبر بشنیدم و داند خدای
خشک گشتم همچنان چوبی به جای
او مرا از خواب خوش بیدار کرد
من فلق لیک او مرا بر دار کرد
پرده را از پیش چشم من درید
در وجود من تحوّل آفرید
شد جوانی سر به راه و بس نکو
او مُحوّل گشت و من هم همچو او
**
صدق نیّت بود در تنبیه اگر
می کند تنبیه در کودک اثر
۱۱۶
من همچنین ام که کف دست! اگر کسی، خوی مرا بداند،
بیاساید، ظاهراً، باطناً! (مقالات شمس، صفحه ۲۵۲)
سینه ام بی کینه باشد بی گزاف
چون کف دست است من را سینه صاف
گر کسی من را شناسد ز آب و گِل
ظاهِر و باطن شود آسوده دل
۱۱۷
آن از خری خود گفته است که تبریزیان، را خَر گفته است!
-او چه دیده است؟
-چیزی که ندیده است، و خبر ندارد، چگونه این سخن می گوید؟
آن جا کسانی بوده اند که، من کمترین ایشانم که نحو (مانند) مرا برون انداخته اند، همچنان که از … دریا به گوشه یی افتد چنینم،
تا آن ها چون بوده اند؟ (مقالات شمس، صفحه ۱۹۴)
آن که گوید ترک تبریزی خر است
اوست یک نادان و از خر بدتر است
زآنکه بی تحقیق می گوید سخن
بهتر است این نکته دریابد زمن
هست در تبریز مردانی مُبین
که منم در پیش آن ها کمترین
دان که تبریز است بحری پُر گهر
من چو خس افتاده ام از آن به در
خار و خس دیدی، در این دریا نگر
تا که دریا را شناسی خوب تر
۱۱۸
جماعتی شاگردان داشتم،
از روی مِهر و نصیحت، ایشان را جفا می گفتم!
می گفتند: – آن وقت که کودک بودیم، … از این دشنام ها نمی داد!
مگر سودایی شده است؟! مِهرها را می شکستم … ! (مقالات شمس، صفحه ۳۷۱)
عدّه یی شاگرد لایق داشتم
لایق هر کار می پنداشتم
با تمامی از ره مِهر و وفا
می نمودم سخت گیری و جفا،
می شنیدم گاه گفتندی به هم
با چه کس گوییم ما این درد و غم
کاین جفاگر شمس اُستاد شریف
می دهد دشنام در طنزی لطیف
پیش از این اینگونه بَد با ما نبود
بَد دهان و تُند و بی پروا نبود
گوییا این فاضِل نیکو نهاد
گشته سودایی و حیف از این مُراد
می ندانند این جوانان پریش
مِهرها را بشکنم من وقت خویش
هر که را من دوست تر دارم به جان
سخت تر گیرم بر او در امتحان
۱۱۹
مقصود من از دُشنام و درشتی،
آن است که تا آن دُرشتی، از «اندرون» برون آید. و زیانی نکند! …
امّا، قُوّت تحمُّل و حِلم، به کمال است. و هیچ مرا با رنج نسبتی نیست!
… رنج از هستی بُوَد! وجُود من پُر از خوشی است.
-چرا رنج بیرونی را، به خود گیرم؟
-به جوابی و دشنامی، دفع کنم و از خانه برون اندازم! (مقالات شمس، صفحه ۳۲۴)
من اگر گاهی زنم حرفی درشت
یا کنم انگشت ها را گاه مُشت
هست منظورم که از راه زبان
خشم ها ریزد برون، نارد زیان
ورنه حِلم من بُوَد از حدّ فزون
دل خوشم، رنجی ندارم در درون
از چه رنج و درد و اندوه و محن
از برون آرم درون، در بیت تن؟
ور رسد، با خشم و دشنامی دگر
از درون خانه اندازم بِدَر
۱۲۰
چیزی می خوانم! همراهان را نومید کردم!
برون آمدم. همچنان نومید بودم.
آمدم پیش او. می گویدم: – کجایی که نیامدی؟!
… چیزهایی گفتمش که اگر، نه در آن حالت بودی، مشتی در گردنم زدی و ویرانم کردی!
-مُشتی که اگر بر این دیوار زدی، رخنه کردی، ویران کردی!
-و من ضعیف خود چه بُودمی؟ – جوانی، توانایی، فربه!
اِلّا، چو در آن حالت بودی، هیچ نکرد، الّا تربیت، و در پایم افتاد. (مقالات شمس، صفحه ۲۴۲)
در نشستی گفتنی ها گفتمی
گفتم و اُمیّدها را رُفتَمی
چون بُدم نومید، بارید از زبان
بارش نومیدی از نُطق و بیان
آمدم بیرون و رفتم پیش او
پیش آن مرد توانای نکو
گفت با من: از چه با ما نیستی؟
مُدّتی باشد که پیدا نیستی؟
چیزهایی گفتمش اندر جواب
که نباید گفت و شد از شرم آب
گر نبود اندر حَریم معرفت
پاسخم می داد آن نیکو صفت
یا زدی در گردنم مُشتی چنان
که فرو اُفتم به پایش نیمه جان
لیک با اغماض و حُسن خُلق خویش
او به پای من فتاد و سر به پیش
۱۲۱
من، سخت متواضع می باشم،
با نیازمندان صادق!
امّا، سخت با نخوت و متکبّر باشم،
با دگران. (مقالات شمس، صفحه ۳۲۹)
مرد آن باشد که با گردن فراز
سر کُند با نخوت و با کِبر و ناز
لیک چون با مُستمندان سَر کُند
از تواضع خاک را بستر کند
من چنین باشم: فروتن با ضعیف
سر گران با زورمند و با حریف
۱۲۲
به هر که روی آریم،
روی از همه جهان بگرداند!
مگر که نماییم، امّا روی به او نیاریم! …
گوهر داریم.
به هر که روی آن، با او کنیم، از همه یاران و دوستان بیگانه شود. (مقالات شمس، صفحه ۲۸۴-۲۸۳)
من بهر کس رو کنم اندر جهان
روی گردان می شود از دیگران
گاه باشد روی دل آرم به کس،
لیک ننهم خویش را در دسترس
ظاهراً آن شخص فارغ از من است
باطناً میلیش با من در تن است
گوهری ماراست، رخشد چون چراغ
هر که دید از مهر مه یابد فراغ
۱۲۳
هر که را دوست دارم.
جفا پیش آرم!
اگر آن را قبول کرد، من … از آن او باشم! (مقالات شمس، صفحه ۲۸۱)
۱۲۴
اکنون، همه جفا، با آن کس کنم که:
دوستش دارم! (مقالات شمس، صفحه ۱۶۰)
هر که را میل دلم باشد بدُو
بیشتر آزارمش در گفتگو!
گر پذیرد با تواضع قهر من
می شوم با او چو جان اندر بدن
۱۲۵
مرا در همه عالم، یک دوست باشد! …
شما دوست من نیستید!
که شما کجا، و دوستی من از کجا؟
الّا از برکات مولاناست. (مقالات شمس، صفحه ۱۲۳)
در همه عالم مرا یک دوست هست
که وجودم شد از او سرشار و مست
دوست مولاناست کاو یاری نکوست
دوستی های دگر از یُمن اوست
۱۲۶
تو، آنی که بر خود نوحه می کردی،
و در آن واقعه، نومید شده بودی!
من، آنم که در آن نومیدی، دستت گرفتم،
خلاصت کردم! (مقالات شمس، صفحه ۳۶۲)
آن یکی بر گفته ام ایراد داشت
ارتباط خویش با من یاد داشت
گفتمش بودی تو بر خود نوحه گر
من تو را از آن حال آوردم بدر
من تو را یک بار دیگر ساختم
در ره خیر و صلاح انداختم
۱۲۷
هفت قوم اند که زیر سایه عرش باشند.
روز قیامت …
از آن هفت قوم،
یکی … آتش را می نشاند تا آدمیان را نسوزد!
آن آتش کشتن، مبارک است. خواه به دروغ خواه به راست! …
[امّا] این قوم، ما را کجا دیدندی؟
اگر به واسطه مولانا نبودی! برای آن تا یک … دوست ببینم صد … دشمن می باید دید.
لاجرم می بینیم! (مقالات شمس، صفحه ۲۵۴)
آن شنیدم در قیامت هفت قوم
اندر آن پنجه هزاران سال یوم
می رهند از هر سؤال و هر جواب
فارغند از هر عذاب و هر عقاب
زین میان یک عدّه از آن دسته اند
کز دروغ! از نار و دوزخ رسته اند
جایشان در سایه عرش برین
نام شان باشد گروه مصلحین
این جماعت راست قدر و غرّوشان
از دروغ مصلحت آمیزشان
ز آنگه گر بود از منافق انفصال
با دروغ این قوم کردند اتّصال
با دروغی تخم نیکی کاشتن،
پرچم صلح و صلاح افراشتند
حال بین ما و مولانای ما
آن فقیه عارف دانای ما،
عدّه یی با حیله بر هم می زنند
از و داد و دوستی دم می زنند!
من چنان باشم که بهر آن جناب
از مُنافق می کشم صدها عذاب
بهر دیدارش تعقّل می کنم
بار صد دشمن تحمُّل می کنم
۱۲۸
مولانا را جمال خوب است. و مرا جمال هست و زشتی هست.
جمال مرا مولانا دیده بود و زشتی مرا ندیده بود!
این بار، نفاق (دورویی) نمی کنم و زشتی می کنم،
تا تمام مرا ببیند:
-نغزی مرا و زشتی مرا. (مقالات شمس، صفحه ۲۰)
گر زمولانا بجویی وصف حال
مُختصر بشنو: جمال است و کمال
لیک در من هم جمال و زشتی است
آب و آتش در درون کشتی است
دید مولانا جمالم بی حجاب
زشتی من را ندیده ست آن جناب
بعد از آن بنمایمش آنسان که هست
تا ببیند زیر و رو، بالا و پست
**
قهر با لُطف است اوصاف خدا(۱)
توأمان است و زهم نبود جُدا،
(۱)این سخن در مقدّمه کلام بالای شمس در مقالات آمده است.
۱۲۹
رسالت (۲)
مولانا را معلوم باشد که این ضعیف به دعاء خیر مشغول است، به هیچ آفریده اختلاط (۳) نمی کند … لیکن درویشی، عزیزی، زنده دلی هست چنان که مولانا اگر بر حقیقت حال او مُطّلع گردد، دانیم که او را نظری نگرد که در تعظیم جانب او یافتی (۴) [فُرو] نگذارد، و از مدّت ده سال پیش این جا داعی را به خدمتش آشنایی و دوستی بوده است، و چون به دمشق رفتیم آن جا نیز هم دوستی ظاهر بوده است.
(۲)رسالت، اشاره به نامه و پیغامی است که شمس الدّین تبریزی به مولانا جلال الدّین رومی از دمشق فرستاده است.
(۳)آمیزش.
(۴)یافتی، یعنی امکانی یا چیز ممکنی.
اکنون امسال از تشویش از عراقلیه از پیش قاضی شهاب الدّین پسر جلال الدّین این جا آمده بود در گوشه یی مشغول، به عالم خود قانع می بود، چون عزیمت دمشق کرد به حکم آشنایی قدیم و دوستی جهت وداع اختلاط کرده، یک دو روز چیزهای دگر ظاهر شد که راحتی و آسایشی و انسی جان را به خدمت او وادید آمده. (۱)
این ضعیف به خدمت او چنان انس [گرفته] که اگر او عزم کند، این ضعیف عزم کند و اطفال را به ضرورت به جا ماند، که بی خدمت او نتوانم بودن زنده، به صد لابه و حیله وعده و طریق خدمت، او را ساکن کرده بودیم، و بر آن بودیم که وصلت و تزویجی برآید تا مقام کند.
دی پَریر، درآمد مُتغیّر که بر در مدرسه ی محکمه گذشتم، بر دلم اثر کراهت آمد از قضیه ی که بوده است. در توقات (۲)که مولانا، گفتِ (۳) جماعتی در حقّ او شنوده است، که به حقیقت انسانِ کاذب و حاسد بوده اند، توقُّع از خدمت بیش از این نیست که آن چه این بار، شرط دلداری و نواختن فقرا باشد استمالت خاطِر او، بفرماید که آن غُبار از خاطرش برخیزد و منّت عظیم باشد که همچنین درویش، میان درویشان و عزیزان سخت غریب باشد و دشوار حاصل شود. (مقالات شمس، صفحه ۱۹۹-۲۰۰)
(۱)وادید به معنی ژرف دیدن و محقّق شدن.
(۲)توقات یا توقاد، گویا نام شهری است نزدیک قونیه.
(۳)گفتِ به معنای گُفتار و سُخن نکُوهش.
بعد ذکر دُعا و عرض سلام
به حضور او ای ملاذِانام
خاطِر آن جناب مُستحضر:
کاین ضعیفم به ذکر خیر اندر
حال من جویی ار، بدم نبود
با کسی رفت و آمدم نبود
حالی، این جا عزیز درویشی است
سر ز جور زمانه در پیشی است
حضرتت گر زحسن اقبالش
شود آگه به کُنهِ احوالش،
دانم او را چنان کند تکریم
که بود شأن آن مقام عظیم
او زتشویش حکم شرع مبین
از بَرِ قاضی شهاب الدّین
رخت بربست از دیار عراق
آمد این جا و شُد به شُهرت طاق
حال ده سال می شود کم و بیش
که انیسم با چنین درویش
شد محقّق به من که حضرت او
مرد حقّ و مُوحدّی است نکو
آن چنان شوق اوست در جانم
که فراقش دو روز نتوانم
تا مگر زین دیار، در نرود
سایه رحمتش ز سر نرود
من بر آن بودم ازدواج کند
شاید این، رفتنش علاج کند
باری این دوست روز پیشین گفت
که ز جایی به گوش خویش شنفت
حضرتت کرده باور این اوقات
شایعاتی که هست در (توقات)
شایعاتی که در قبال وی است
تُهمت است این نه حسب حال وی است
حالیا از تو گر چه بی ادبی است
حاجتی هست و بیش از اینم نیست
گر بیاید به دست بوُس شما،
استمالت کنید یار مرا
تا کدورت زخاطرش برود
کینه و غُصّه از دلش برود
که در این روزگار و شهر و دیار
جُستن همچو او بود دشوار
بر من این مِنتّی عظیم بود
کان برادر بسی کریم بود
۱۳۰
من لاابالی باشم! از بامداد تا نماز پیشین،
راه، غلط کرده بودم و رفته که سه روزه بودی! از بالای کوه
پستی عظیم، و پیش [رو] آب بزرگ،
و از آن سو، جاده راه و ده (روستا)!
و نسبت [دوری] چندان، که آن دِه حلقه انگشترین می نمود!
فی الجمله، دل به مرگ دادم، و از بالا خیز کردم!
از آن دِه، خلقی می نگریستند که:
-این حیوان باشد؟ – پلنگ باشد؟ – یا غیره!
نشیب هموار، همچون کف دست! فرو می افتادم!
حاصل، چون به دِه آمدم، همه آمدند و در پای من، افتاده و در من حیران شده که:
-این پری است؟ خضر است؟
چه خلق است که آن چنان جای، به سلامت ماندی؟! (مقالات شمس، صفحه ۳۳۰)
سخت واضح گشته بر من بارها
لااَبالی بودنم در کارها
فی المثل یک روز در راهی فقط،
تا نماز ظهر، ره رفتم غلط،
صبح زودی پا نهادم در رهی
تا که رخت خود برم سوی دهی
راه اصلی چند ساعت راه بود
اشتباهَم طول آن ره را افزود
ایستادم تا بسنجم من نکو
راه هایی را که دارم پیش رو
بود راهی دور می زد کوه را
دوری آن می فزود اندوه را
راه رجعت هم به طیّ منزلی
باز می بودم به جای اوّلی
راه دیگر بود پیش روی من
بشنو از آن راه می گویم سخن
پیش رویم بود مردابی بزرگ
بعد از آن مرداب یک کوهی سترگ
از ستیغ کوه تا دشتی دگر
شیب تُندی بود از پا تا به سَر
تا کنم پُر از سخن افواه را
برگزیدم لاجرم این راه را
تا سر آن کوه رفتم، همچو شیر
در همی غلطیدم از بالا به زیر
خلق می دیدند از پایین مرا
جُملگی حیران که چه بود ماجرا؟
عاقبت چون ره بدان ده یافتم
خلق را اندر شِگفت انداختم
جمله می گفتند این خِضرو پری است
مُبدَعِ امر شگفتی آوری است
۱۳۱
خلقی دیدم! ترسان و گریزان!
پیش رفتم. مرا ترسانیدند و بیم کردند که:
-زنهار، اژدهایی ظاهر شده است که عالمی را یک لقمه می کند!
هیچ باک نداشتم. پیش تر رفتم. دری دیدم زآهن – پهنا و درازای آن در صفت نگُنجد – فرو بسته! برو قفل نهاده، پانصد من! [یکی] گفت:
-در این جاست، آن اژدهای هفت سر! زنهار، گرد این دَر مگرد:
مرا، غیرت و حمّیت بجُنبید! بزدم و قفل را در هم شکستم.
درآمدم کرمی دیدم!
زیرش نهادم و فرو مالیدم در زیر پای و بکُشتم! (مقالات شمس، صفحه ۲۲۲-۲۲۱)
بشنو این تمثیل را با شوق و شور
تا بیابی رمز توفیقِ اُمور:
خلقی اندر گوشه یی بودند جمع،
ترسناک و اشک ریزان همچو شمع
پیش رفتم تا ببینم چیست مرا
جمع دیدم بَکر و خالد زید و عَمرو
جملگی گفتند با حال فگار
اژدهایی گشته ظاهر در دیار
گر بخواهد سیر گرداند شکم،
می کند یک لُقمه ما را بیش و کم!
پیش رفتم، پیش روی من دَری
کوه پیکر بُود و خارا معجری
نصب بر آن بود قفلی بس عظیم
که به هم می بست در را هر دو نیم
وصف مقیاسش نگُنجد در کلام
پُشت آن در بُود دریای ظلام
من که از چیزی ندارم ترس و باک
پیش رفتم به همچُو مهر تابناک،
دست بُردم قفل بشکستم به زور
دیدم ان جا خفته یک تن کِرم کُور!
پا بمالیدم تبه شُد زیر پا
یافت پایان این حماسی ماجرا!
**
زندگی مانند غاری پیش چشم
بر درش سنگ است و داخل پُر زپشم
سنگ را بردار ای صاحب خرد
ما بقی کار آسان می شود
۱۳۲
هفتصد مرد مردانه بودیم! هفت تاجیک بر ما افتادند،
ما، لرس(سیلی) بیشتر خوردیم،
امّا ایشان، رخت بیشتر بردند!! (مقالات شمس، صفحه ۲۳۱)
هفتصد تن، مرد جنگی رشید!
جمع می بودیم در گفت و شنید!
هفت تن تاجیک در ما ریختند
آتش خشم و غضب انگیختند
گرچه ما خوردیم سیلی بیشتر!
مال ما بُردند خیلی بیشتر،
۱۳۳
زمستان می آید.
پُوستین می باید شمس الدّین را!
آری، سخت مصلحت است. (مقالات شمس، صفحه ۱۸۷)
رفت تابستان و می آید ز راه
کم کمک فصل زمستان سیاه
پُوستین گرم باید شمس را
مصلحت این است در فصل شتا
۱۳۴
آخر ننگرد در خلاصه عزم خود، تا آن غرض حاصِل کنم و اقصای آن پُرسم تا چه شود؟! …
-اکنون وقت رفتن شد!
-هر لحظه فراق! – هر لحظه بیا! – هر لحظه برو! (۱) (مقالات شمس، صفحه ۲۴۳)
(۱)این قسمت از مطلب در دنباله مطلب شماره ی ۱۰۸ بخش ۳، صفحه ۲۴۵ این کتاب است و در مقالات صفحه ۲۴۳ نیز پشت سر هم آمده است.
یکی مشورت با عزیزان خویش
نمودم نگشتند هادی مرا
که تا من ز اقصا و طول سفر
دهم شرح و روشن کنم ماجرا
**
کنون وقت رفتن شد و می روم
فراق است و درد و غمم همسفر
گرفتاری و رنج را هم کُشد
از آن دوری دوستان بیشتر
**
