۱۳۵
هر قصّه را مغزی هست.
قصّه را جهت آن مغز، آورده اند نه از بهر دفع ملالت!
به صورت حکایت، برای آن آورده اند،
تا آن غرض در آن بنمایند. (مقالات شمس، صفحه ۳۰۷)
قصّه ها را هست هر یک مغز و پوست
پُوست مطلب نیست، مغز آن نکوست
بس زحکمت قصّه ها را ساختند
لفظ و معنی را به هم پرداختند
هر حکایت را به باطن حکمتی است
درک حکمت کار صاحب، همتّی است
۱۳۶
غرض از حکایت، معامله (کاربرد) حکایت است!
نه «ظاهر حکایت» که «دفع ملالت» کنی، به صورت حکایت،
بلکه «دفع جهل» کنی! (مقالات شمس، صفحه ۳۲۷)
هست منظور از حکایت مغز آن
کاربُرد نیکِ مغزِ نغزِ آن
قصّه ها را درک معنی سهل نیست
جُز برای دفعِ دیوِ جهل نیست
۱۳۷
دلم می خواهد که با تو، شَرح کنم!
[امّا] همین «رمز» می گویم، بس می کنم!
خود بی ادبی است، پیش شما شرح گفتن! (مقالات شمس، صفحه ۲۰۴)
من به جای شرح و تفصیل کلام
که بُود از بهر تفهیم عوام
با کلام مُوجز و رمز و قصار
با تو می گویم سخن ای هوشیار
وَرنه از شرط ادب باشد بدُور
شرح کردن اهل را اندر حضُور
۱۳۸
آن چه گویند: «عُمَر … یک چشم شیطان را کُور کرد»،
غیر ظاهِر معنی، آن جا معنی دیگر است. و سرّی است که ایشان، دانند
اگر نه، این شیطان، چیزی مجسّم نیست! (مقالات شمس، صفحه ۲۹۲)
در حدیث آمد عُمَر حین عُبور
دید شیطان را و چشمش کرد کُور
این سخن را هست مفهومی دگر
اهل معنا گردد از آن بهره ور
ورنه شیطان را چو انسان چشم نیست
و آنکه او کُورش کند از خشم نیست
۱۳۹
آن شخص … توبه کرد و عزم حج کرد … در بادیه، چون پای آن مرد از خار مغیلان، بشکست.
قافله رفته، در آن حالت نومیدی، دید که آینده یی از دور می آید.
گفت: – بحُرمت این خضر که می آید، مرا خلاص کُن!
پای در هم پیوست، و او را به کاروان رسانید. در حال گفت:
-بدان خدایی که بی هنباز (شریک) است، بگو که کیستی که این فضیلت تو راست؟
او دامن می کشید و سرخ می شد و می گفت:
-تو را با این تجسّس، چه کار؟ از بلا خلاص یافتی، به مقصود رسیدی!
گفت: – به خدا که دست از تو ندارم، تا نگویی!
گفت: – من ابلیسم (شیطان) که کودکان در کتاب ها [از قول خداوند] می خوانند که:
«اِنَّ علیک لِعَنتی»(۱)
کسی که در ابلیس، اعتقاد می بندد، و به اعتقاد بدُو می نگرد، به مرادی رسد و آن که در پیامبر، بی اعتقاد می نگرد به عکس و خواری، گمراه می شود، همچو ابوجهل! (مقالات شمس، صفحه ۳۲۱)
(۱)قرآن کریم سوره ۳۸ آیه ۷۹ یعنی بر تو باد لعنت من.
مرد توّابی به حجّ شد رهسپار
از قضا در پای او بشکست خار
در بیابان پای رفتارش نماند
کاروان هم پای بیمارش نماند
رفت و او تنها و دل در شوق و شور
سایه یی را دید می آید ز دور
شکر ایزد گفت و حمد بی شمار
دل به لُطفش بست و شد اُمیدوار
تا رسید آن سایه دامانش گرفت
بهر بُردن عهد و پیمانش گرفت
چند گامی رفته با هم ناگهان
کاروان شُد پیش چشم او عیان
شد مُسلّم بَهر آن وامانده مَرد
همرهش بُد خضر و طیّ الارض کرد
رهگذر را داد سوگند آن زمان
که بگو تو کیستی ای مِهربان
بود از او اصرار و او انکار داشت
نام خود مخفی از آن بیمار داشت
گفت آخر، این منم یک ناسپاس!
نام من ابلیس باشد، می شناس
آری آری این منم، آن مِحنتی
حقّ بگفت: اِنَّ عَلیک لَعنَتی!
نیک می دان چون تو دل بستی به من
من به امر کردگار ذوالمنن؛
هادی راهت شدم خواهی نخواه
اصل ایمان است ای گم کرده راه
اصل ایمانست و واسط اصل نیست
ز آنکه واسط جز برای وصل نیست
وَرنه گر مُنکر شوی بُوجهل وار
بر پیمبر، می شوی مهجُور و خوار
۱۴۰
در حدیث است که دوازده گونه جانورند که اوّل آدمی بوده اند.
[مانند میمون، خُوک، سگ، فیل، گرگ، مُوش، سوسمار، خرچنگ، لاک پُشت، روباه، خرس و خارپُشت] به سبب گناه، هر یکی مسخ شده اند و آن گناه را [حدیث] می گوید که چه بود امّا مردمان بزرگ، بزرگ، بیشتر از همین طایفه، [معنی حدیث را به] ظاهر گرفته اند، لاغیر، دریغ که همین «ظاهر» فهم می کنند! (مقالات شمس، صفحه ۲۱۳)
در حدیث آمد شماری از بشر،
دسته یی تعداد آن اثنی عشر
مسخ گشتند از گناه بی شمار
شکلشان شد، لاک پُشت و سوسمار
گرگ و فیل و خرس و خوک و خارپُشت
روبه و خرچنگ و میمون مُشت مُشت
موش و سگ هم شکل یک جمعی دگر
این چنین گشتند مَسخ و دربدر
حال بشنو نکته را: جمعی فقیه
ظاهراً دانا و در باطن سفیه
بی خبر از حکمت و ایهام آن
شرح ظاهر می کنند این کَج دِلان
۱۴۱
شیخ گفت: خلیفه، منع کرده است، از سماع کردن!
درویش را «عُقده» ای شد در اندرون و رنجور افتاد!
طبیب حاذق را آوردند، نبض او گرفت. این علّت (بیماری) ها و اسباب که خوانده بود ندید. درویش، وفات یافت طبیب، بشکافت گور را، و سینه او را و «عقده» را بیرون آورد. همچون عقیق بود، آن را، به وقت حاجت بفروخت. دست به دست رفت، به خلیفه رسید. خلیفه آن را انگبین انگشتری ساخت، می داشت، در یک انگشتر روزی در سماع فرو نگریست. جامه آلوده دید از خون!
چون نظر کرد، هیچ جراحتی ندید. دست برد به انگشتری. نگین را دید گداخته! خصمان را که فروخته بودند، باز طلبید، تا به طبیب برسید. طبیب، احوال بازگفت! (مقالات شمس، صفحه ۲۴)
یک خلیفه صوفئی را از سماع
منع کرد و خلق را از استماع
عقده شد این غم دل درویش خست
شد مریض و در به روی خویش بست
یک طبیبی آمد و نبضش گرفت
درک آن ناکرد و شد اندر شگفت
عاقبت آن بینوا زین عقده مرد
جان از این تحریم بر جانان سپُرد
گور او بشکافت در دم آن طبیب
در پی تشریح جسمش بی شکیب
یافت در خون های سرخ چون رحیق
عقده یی را چون نگینی از عقیق
اتّفاقاً هم زمان بیتش بسُوخت
در پی حاجت طبیب آن را فروخت
همچنان بفروختندی این نگین
دست در دست این بدان و آن بدین
تا خلیفه گشت آن را مُشتری
کرد در انگشت، آن انگشتری
روز دیگر این خلیفه در سماع
صوفیان را دید و کرد او استماع
دید ناگه خون زدستش شد روان
جامه پر خون شد به رنگ ارغوان
گرچه بر جا بود دست و مشت او
شد نگین مفقود از انگشت او
باز شد آن عقده آن دم و آن نگین
شد به خون تبدیل و جاری بر زمین
آن خلیفه در پی تحقیق چند
درک مطلب کرد و شد زار و نژند
درک علّت در پی تحقیق کرد
صوفیان صاف را تشویق کرد
**
بانگ رحمان است و وحی است آن سماع
گوش دل را باز و می کُن استماع
۱۴۲
جماعتی رفتند که سر آب فُرات را ببینند. دو سال راه کردند.
دیدند که از سر کوهی برون می آید، یکی بر رفت، چرخ زد که «خوش است» و فرو رفت. دیگری همین! بعضی گفتند:
-خدا داند ایشان را چه می شود؟ فروشان می کشند یا چیست؟
بعضی بازگشتند، خبر آوردند که:
-تا آن جا رسیدیم و یاران رفتند. دگر نمی دانم!
… چنان که … [تخم] بط (مرغابی) را نهند [زیر مرغ خانگی] بط بچگان، برون آیند.
بطان می آیند به خشکی. این ها (جوجه مرغ ها) با آن ها می آمیزند. چون به دریا رفتند. این ها، تا لب آب آمدند که: – وای! [جوجه مرغابی] رفت! (مقالات شمس، صفحه ۱۷۶)
جماعتی پی سرچشمه فرات رَوان
دو سال راه سپردند تا بیابند آن
شدند بر سر کوهی که آب می جوشید
یکی زشوق که می بود زاهل زنده دلان
به محض دیدن سرچشمه نعره زد که خوش است
پرید در وسط نهر آب نعره زنان
یکی دگر به همین شیوه بسان نهنگ
بسر پرید در آن آب تهنیت گویان
بقیّه عزم به رجعت گرفته می گفتند
که جان بباید بردن ز دستبرد زمان
به پاسخی که کجا رفته آن دو تن گفتند
درون آب و نداریم از آن دو هیچ نشان
بلی ببادیه ناشی چگونه درک کند
که راه مرگ کدامست و راه امن و امان
چنان که جوجه بط می پرد در آب ولی
کناره، مرغک نامادری او نگران
به بانگ قُدقُد خود داد می زند که فتاد
در آب و رفت و دگر باز دیدنش نتوان
**
بط است عارف و مرغ است آن مقلّد خشک
یکی در آب رَوان، آنش آب دیده روان
۱۴۳
سلطان محمود، همائی (مرغ سعادت) دید که،
می پرید. گفت: «بروید [در پی او]! … باشد که روز شما باشد!»
همه لشکر … چپ و راست، دویدند. ایاز را ندید. گفت:
-ایاز من. نرفته باشد که سایه همای، بر او اُفتد؟!
نظر کرد، اسب ایاز را دید، و ناله شنید و زاری. فرود آمد، تا به ببیند دید زیر اسب درآمده، سر برهنه کرده می زارد، گفت:
چه می کنی؟ چرا نرفتی طلب سایه همای؟ گفت:
-همای من، تویی! و سایه توست! سایه جهت سایه تو طلبم؟ تو را بگذارم، آن را جویم؟ او را، در کنار گرفت، و سایه او، با سایه او درآمیخت،
چنان سایه یی که هزار همای، در سایه ایشان، نرسد. (مقالات شمس، صفحه ۱۴۲)
در رهی محمود، شاه غزنوی
او هما را دید، مرغ مینوی
داد زد اطرافیان را کاین هماست
گر بگیریدش سعادت با شماست
هر کسی ز آن لشکر گردن فراز
شد روان تا گیردش، غیر از ایاز
گفت محمود از چه ماندی پیش ما
از سعادت روی گرداندی چرا؟
داد پاسخ چو همای من تویی
بلکه صد بهتر زمرغ مینوی
شد پیاده شاه و همراه ایاز
هر دو می رفتند با صد شور و ناز
بر سر هم سایه این هر دو تا
بهتر از صد سایه مرغ هما
۱۴۴
آن همه مرغان، به خدمت «سیمرغ» رفتند. هفت دریا در راه پیش آمد،
بعضی از سرما، هلاک شدند و بعضی از بوی دریا فرو افتادند.
از آن همه، دو مرغ، بماندند. منی (خودستایی) کردند که:
-همه فرو رفتند. ما خواهیم رسیدن به سیمرغ!
همین که سیمرغ را بدیدند، دو قطره خون از منقارشان فرو چکید، و جان بدادند!
آخر این سیمرغ، آن سوی «کوه قاف» ساکن نشسته است امّا، پرواز او، از آن سو، خدا داند که کجاست؟!
این همه مرغان، جان بدهند، تا گرد کوه قاف، دریابند.
-دعوی «حالت» می کنند!؟
-اگر در همه عُمر، یک روز به وی «حالت» رسیده باشد، جان او دگرگون شده باشد! (مقالات شمس، صفحه ۲۷۶)
قصّه این باشد که مرغان جهان
از پی دیدار سیمرغ نهان
راه طی کردند و دریاها و کوه
رنج ره دیدند و سرما و ستوه
اکثراً مُردند و در پایان راه
ماند مُرغی سر سفید و دُم سیاه
این یکی هم گرچه ره تا دوست بُرد
دید تا سیمرغ را افتاد و مُرد
من ندانم از چه مرد قصّه ساز
می رود بیهود این راه دراز
این همه مرغ قشنگ سینه صاف
پر کشند از لانه تا آن سوی قاف
همچو مجنون دعوی (حالت) کنند
بهر مُردن خویش را آلت کنند
یک نفس سیمرغ اگر این مرغ مست
این چنین (حالت) بر او می داد دست
او دگرگون می شد از این مرگ و میر
می شد از سیمرغی اش آن مرغ سیر
۱۴۵
ابایزید، در گورستان تفرّج می کرد. کلّه (جمجمه) های سر آدمیان یافت، در اندرونش الهام آمد که:
-برگیر به دست و در نگر، نیکُو نیکُو!
بعضی گوش کلّه ها را بسته دید، بی سوراخ. و بعضی گوش ها را سوراخ دید تا به گوش دیگر … و بعضی گوش ها را، سوراخ دید تا به حلق! گفت:
-خدایا، خلق، این همه را یکسان می بینند. و مرا، بر تفاوت نمودی!
اکنون هم تو قل (بگو) که از بهر چه آن کلّه ها بدان صفت اند؟ الهام آمد که:
-آن کلّه ها که در گوش او، هیچ سوراخ نَبُوَد، کلام ما هیچ نمی شنودند.
-و آن ها که سوراخ از این گوش تا آن گوش بُوَد، از این گوش در می کردند، و بدان گوش، برون می کردند.
-و آن ها که از گوش به حلق، راه بُوَد، قبول می کردند! (مقالات شمس، صفحه ۲۶۱)
جنب گورستان، کناری با یزید
کلّه های مُرده بسیار دید
کنجکاوی کرد و یک یک برگرفت
دیده، اندر حفره های سر گرفت
دید: بعضی راست بی سوراخ گوش
گوش ها از استخوان شد پرده پوش
پاره یی زین گوش تا آن گوش باز
گوش ها دروازه و درها فراز
کلّه هایی چند هم سوراخ آن
بود در آن سو به حلق و در دهان
در شگفتی بود از این تغییرها
شد بر او الهام این تعبیرها:
آن که بی سوراخ باشد گوش او
نارود الهام حقّ در آن فرو
آن که ره دارد دو گوش او به هم
بشنفد، بیرون نماید بیش و کم
و آن که از گوشش به حَلقش ره بود
از کلام و سِرّ حقّ آگه شود
۱۴۶
دنیا گنج است و ماراست!
… قومی … از این مار برگشتند و به مُهره و مِهر او مغرور نشدند و پیر «عقل» را در پیش کردند … مار اژدها صفت، چون دید که پیر عقل، مقدّم کاروان است، زبون شد و خوار شد و سست شد. در آن آب چون نهنگی بود، زیر قدم پُل شد، زهر او شکر شد، خار او گل شد، راهزن بود بدرقه شد، مایه ترس بود مایه امن شد. (مقالات شمس، صفحه ۳۶۴)
دان که این دنیا بود چون گنج و مار
گنج پُو باید شود با مار یار؛
عدّه یی برعکس چشم از چهر او
بسته دل برتافتند از مهر او
برگرفته چشم و دل از مارِ جهل
هادی ره کرده بر خود پیر عقل؛
لاجرم زین قَهر و حُسن انتخاب
مار شد سرکوب و تسلیم و مجاب
رام شد این اژدهای خیره سر
راهزن شد رهبر و زهرش شکر
۱۴۷
آن چه گفتند که:
-آن جنّت که آدم از آن جا بیرون افتاد، بر سر بیشه یی بود بر بلندی، هم بر زمین بود، نه آن جنّت که موعود است مؤمنان را که بالای افلاک نشان می دهند!
گفتمش که:
-تو مرا می گفتی که فلسفه می گویی، باری فلسفه تو آغاز کردی. (مقالات شمس، صفحه ۷۸)
عارفی گفت آن چه جنّت خوانده شد
که از آن گویند آدم رانده شد
بود باغ و بیشه یی در این زمین
جنّت عَدن است باری غیر از این!
گفتمش دائم تو می گفتی به من
فلسفه می بافی اندر هر سخن
حال می بینم که این هم کار تُست
فلسفه بافی و لیکن نادرست
۱۴۸
یکی شکایت می کرد از اهل دنیا گفتند:
-دنیا لعب است، و مزاح است، در نظر رجال.
در نظر کودکان، لعب نیست. جدّ است، فریضه است.
اکنون اگر [از] بازی و مزاح بر نمی تابی، بازی کُن! و می زن و می خور، خندان که بازی، نمک او، خنده است نه گریه!
دنیا گنج است و ماراست. قومی با گنج بازی می کنند. قومی با مار.
آن که با مار بازی می کند، بر زخم او، دل بباید داد! (مقالات شمس، صفحه ۳۶۴)
آن یکی می گفت اهل این جهان
اهل لَهَوند و لَعب در هر زمان
گفتمش دنیا بود لهو و لعب
عارفان را زآن بود رنج و تعب
لیک نزد کودکان آن لهو نیست
جِدّ بود، در چشم آن ها سهو نیست
گر تو اهل بازیی بر این فراش
خنده و بازی کُن و مشغول باش
این جهان را گنج و مارانند بس
گنج باز و مار بازانند بس
آن که با مارش بود هر روز کار
دل بباید تا نهد بر نیش مار
۱۴۹
حدیث شکستن جوهر (گوهر) است که معشوقه گفت:
-چرا شکستی؟ گفت:
-جهت آن که تا تو بگویی: «چرا شکستی». (مقالات شمس، صفحه ۱۷۶)
گوهری پاکیزه و نیکو نهاد
عاشقی معشوق خود را هدیه داد
لیک آن معشوق با کبر و غرور
با سکوت خویش عیشش کرد کور
گوهری دیگر گرفت عاشق به دست
زد به سنگ و بی سبب آن را شکست
گفت بشکستی چرا؟ چون شد تو را؟
گفت بشکستم که تا گویی چرا؟!
ای بسا عاشق دهد جان را هَدَر
تا کند معشوقه را جلب نظر
۱۵۰
ابراهیم ادهم، پیش از آن که ملک (فرمانروایی) بلخ، بگذارد، درین هوس، مال ها بذل کردی و به تن، طاعت ها کردی و گفتی: – چه کنم؟ و این چگونه است که گشایش نمی شود؟
تا شبی، بر تخت خُفته بود، خفته بیدار! و پاسبانان، چوبک ها و طبل ها و نای ها و بانک ها می زدند.
او با خود گفت که: – شما کدام دشمن را، باز می دارید؟ که دشمن، با من خفته است ما محتاج نظر رحمت خدائیم. از شما چه ایمنی آید؟ که امان نیست، الّا در پناه لطف او!
در این اندیشه ها، دلش را، سودا می ربود، سر از بالش بر می داشت و باز می نهاد! …
… ناگاه … بانگ قدم نهادن تند بر بام کوشک بدُور رسید چنان که [گویی] جمعی بر می آیند و می روند و بانگ قدم هاشان می آید از کوشک! شاه می گوید با خود که:
-این پاسبانان را چه شد؟ – نمی بینند این ها را که بر این بام، می دوند؟
باز از آن بانگ های قدم او را حیرتی و دهشتی عجب، می آمد، چنان که خود را و سرا را فراموش می کرد و نمی توانست که بانگ زند، و سلاح داران را خبر کند!
… در این میانه، یکی از بام کوشک سر فرود کرد و گفت:
-تو کیستی بر این تخت؟ گفت: من شاهم، شما کیستید بر این بام؟
گفت: ما، دو سه قطار شتر گم کرده ایم! بر این بام کوشک می جوییم!
گفت: – دیوانه یی؟ … شتر را بر بام کوشک گم کرده ای؟ این جا جویند شتر را؟
گفت: خدا را بر تخت ملک جویند؟ خدا را این جا می جویی؟
همان بود. دیگر کس او را ندید! برفت و جان ها در پی او! (مقالات شمس، صفحه ۲۷)
شاه ابراهیم ادهم سال ها
بذل کردی بر فقیران مال ها
گرچه ظاهر تکیه اش بر تخت بود
چون فقیران شِکوه اش از بخت بود
بود شب ها در مناجات و دعا
کای خدایا حاجت من کن روا
در دل تاریک من ای آفتاب
پرتوی از نور ذاتت را بتاب
یک زمان بر تخت شاهی خفته بود
لیک دل بیدار و بس آشفته بود
چون قلم سرگشته پرگار دوست
در سرش اندیشه دیدار دوست
ناگهان از بام آوایی شنید
ضربه ی موزونی از پایی شنید
گفت با خود پس نگهبان را چه شد
حافظان و پاسبانان را چه شد
بعد از آن زد بانگ و گفتا کیستی
از کجایی؟ پشت بام از چیستی؟
پاسخ آمد ساربانی بَرده ام
در بیابانی شتر گم کرده ام
در پی آن تا به این جا آمدم
تا مگر یابم! که اُشتر بایدم
گفت ای بدتر زمجنون ای غُلام
اُشتر خود را بجویی پشت بام؟
در بیابان اشتری گم کرده یی
تا بیابی رو به بام آورده یی؟
در جوابش داد پاسخ ساربان
تو خدا می جویی این جا ای فلان،
تو به تخت سلطنت با امر و نهی
گوش خواباندی که آید بر تو وحی؟
روز دیگر گشت سلطان ناپدید
کس به تخت سلطنت او را ندید
رفت و با خود برد از دل ها امان
رفت و جان ها در پی او شد روان
۱۵۱
شیخ بر مرداری گذر کرد همه دست ها بر بینی نهاده بودند و روی گردانیدند و به شتاب می گذشتند شیخ نه بینی گرفت، نه روی گردانید، نه گام تیز کرد.
گفتند: چه می نگری؟ گفت: دندان هایش چه سپید است و خوب؟
و دیگر آن مردار، به زبان حال، جوابی می گفت شما را؟ (مقالات شمس، صفحه۳۱)
حضرت عیسی برای سیر و گشت
با حواریُّون براهی می گذشت
در ره آن ها سگی افتاده بود
زخم کاری خورده بود و مُرده بود
کرده گرگی در مصافش کُور و شل
گشته بود او کُشته گرگ اجل
از عفونَت کرده بود آن لاشه باد
بود بر اندام آن کِرم زیاد
چون حواریُّون نظر انداختند
هر یکی سوی دگر بشتافتند
آن یکی بگرفت بینی را به دست
دیگری با دست چشمان را ببست
و آن دگر کج کرد راه خویش را
بست راه عقل دوراندیش را
حضرت عیسی نگاهی کرد و گفت
اندر این سگ زشت و زیبا خفته جُفت
ای که دیدی لاشه مردار را
بسته بر بینی ره آزار را
چشم تو در چهر مُردار پلید
از چه مُروارید دندان را ندید
ای که بستی چشم را بر ماجرا
عاج دندان را ندیدی پس چرا؟
**
چشم دل بگشا و چون روُح الامین
زشت را بگذار و زیبا را ببین
۱۵۲
سماعی در نمی گرفت، شیخ گفت:
بنگرید! به میان صوفیان ما، اغیاری هست؟
نظر کردند، گفتند که: – نیست! فرمود که: کفش را بجویید!
گفتند: آری کفش بیگانه یی هست!
گفت: – آن کفش بیگانه را از خانقاه بیرون نهید!
برون نهادند. در حال، سماع در گرفت (مقالات شمس، صفحه ۹۱)
تشکیل شد سماع ولی در نمی گرفت
ناگاه شیخ گفت بگردید جمع را
غیری مگر میانه ما رخنه کرده است
برخاستند جمع و گرفتند شمع را
**
گفتند نیست باز بفرمود آن جناب
در بین کفش ها بفراست نظر کنید
گفتند هست گفت بدوُر افکنید و حال
برگشته دست در کمر یکدگر کنید؛
۱۵۳
اُشتری، با مورچه یی همراه شد. به آب رسیدند. مورچه پای باز کشید،
اُشتر گفت که: – چه شد؟ گفت: آب است!
اُشتر، پای در نهاد، گفت: – بیا، سهل است، آب تا زانو است!
[مورچه گفت]: – تو را تا به زانو است، مرا از سر گذشته است! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۶)
اُشتری بالا بُلند و خوش سیر
گشت با موری به راهی هم سفر
در میان راه نهری آب بود
رفت اُشتر، گوئیا پایاب بود!
مُور بر جا ماند و هر سُو می دوید
گفت اُشتر: بر تو باد این نوید
آب تا زانوست همّت کن درآ
مُور گفتا: الوداع ای رهنما!
ز آن که زانوی تو هست ای پیلتن
بس فراتر از سر صد همچو من
۱۵۴
مُراهق (دمادم بلوغ، نوجوان) بودم که: قزوینی یی شنید که:
-مُلحد آمد! – زود مادر را نهاد و سر فرو برید.
گفتند: – آخر، حقّ مادری؟
گفت: – تا مُلحدان بدانند که محابا (پروا) نیست! ملحد آن دید، گفت:
-او، از من ملحدتر است! من هرگز این نکردمی! (مقالات شمس، صفحه ۲۸۱)
۱۵۵
قزوینی مُحتسب شد. مادر را بکُشت،
تا ملحدان بدانند که محابا (بیم و پروا) نیست [او را]! (مقالات شمس، صفحه ۲۲۳)
بود قزوینی به شهر خود عَسس
فارغ از دشمن نبُودی یک نفس
ناگهان بشنید آن بی رحمِ دَهر
از مُلاحد، ملحدی آمد به شهر
دست بر شمشیر از جایش پرید
مادر خود را همان دم سر بُرید
این خبر در شهر شایع شُد چو باد
مُلحد آن بشنید و گفت ای وای و داد!
این عسس الحقّ ز مُلحدها سر است
از من و از صد چو من مُلحدتر است
۱۵۶
شکایت می کرد که: – مالم را غارت کردند! گفتند!
-همان حکایت غُلام هندوست که خواجه بقّال داشت.
از کاسه هر مُشتری انگشتی روغن یا انگبین، برداشتی، بعد از برکشیدن.
غُلام هندُو، انکار کردی در دل، چه یارستی گفتن؟
تا روزی خیکی بزرگ باز شد، انگبین ها برفت. فُرصت یافت غُلام هندُو بگفت:
-آری، انگشت، انگشتی بگیری، خیک خیک برود! (مقالات شمس، صفحه ۳۳۷)
جابری شکوه از طبیعت داشت
که چرا سیل حاصِلش برداشت
گفتم این ماجرا و قال و مقال
هست چون داستان آن بقّال
که هر آنگه که خواست شهد کشید
اوّل آن را کشید و بعد چشید
تا که یک روز در نشیب و فراز
درِ خیکی بشُد به غفلت باز
انگبین ها برفت و خواجه شنفت
که غلامش به خواجه این می گفت:
هر چه در ظرف مُشتری انگشت
زدی ای خواجه جمع شد، شد مُشت
مُشت شُد باز و رفت شهد هدر
عدلِ میزانِ روزگار نگر
۱۵۷
یکی می گریست که برادر را کشتند، تتاران!
دانشمند بود. من گفتم که:
-اگر دانش داری که تتار او را به زخم شمشیر، زنده ابدی کرد! …
یکی از زندان بجست برو بباید گریست که دریغ چرا جست از این زندان؟
زندان را تتاران سوراخ کردند … تو می گریی که تیر بر آن دیوار زندان چرا زدند؟
تو فریاد می کنی و بر سر و روی می زنی و می گریی که دریغ … آن قفس چرا شکستند، تا آن مرغ، رهایی یافت؟ یا دنبلی را شکافتند، تا چرک ها و پلیدی ها، برون رفت! نوحه آغاز کردی که دریغ، آن چرک ها چرا رفت!؟ (مقالات شمس، صفحه ۲۶۸)
فاضلی گوشه گیر و دانشمند
داشت تنها برادری دل بند
بود چشم و چراغ شهر و دیار
کشته شد او به دست یک تاتار
در پی تسلیت به آن فاضل
گفتم این غم برون نما از دل
این بدان قاتلان او با تیر
کرده باز از دو پای او زنجیر
بود در بند و حبس تن یک چند
در گشودند و شد رها از بند
گِرهی بود مانع پرواز
آن گره شد به دست قاتل باز
حال نالی تو عارف فاضل!
که چرا زنده کردش آن قاتل؟
۱۵۸
آن شخص، بوعظ رفت در همدان که مُشبّهی (خدا، شبیه انسان پنداران) اند.
واعظ شهر برآمد … آیت هایی که به «تشبیه» [خدا به انسان] تعلُّق دارد … آغاز کردند…
واعظ نیز چون مشبّهی بود، معنی آیت مشبّهانه می گفت، و احادیث، روایت می کرد! …
می گفت: – وای بر آن کس که خدا را بدین صفت [که آدم را به شکل خود آفریده است] تشبیه نکند!
عاقبت او، دوزخ باشد، اگر چه عبادت کند!
زیرا، صورت حقّ را منکر باشد، طاعت او قبول نباشد! …
همه جمع، گرم کرد بر تشبیه و ترسانید از تَنَزَّهُ.
(اعتقاد به تجرّد و مُنزّه بودن خداوند از شکل و صورت)!
-به خانه ها رفتند، با فرزندان و عیال حکایت کردند. و همه را وصیّت کردند که
-خدا را بر عرش دانید، به صورت خوب و دو پا فرو آویخته بر کرسی نهاده، فرشتگان گرداگرد عرش، که واعظ شهر گفت: هر که این صورت را نفی کند، ایمان او نفی است. وای بر مرگ، وای بر گور او، وای بر عاقبت او!
هفته دیگر، واعظی سُنّی غریب رسید. مقریان (قاریان قرآن) آیت های تنزیه (خداوند، مُنزّه از شکل و جسم پنداری) خواندند … و آغار کردند، مُشبّهان را پوستین کندند که:
-هر که تشبیه گوید، کافر شود. هر که صورت [برای خداوند] گوید هرگز از دوزخ نرهد.
هر که [خدا را صاحب] مکان گوید، وای بر دین او، وای بر گور او!
و آن آیت ها که به تشبیه [خدا به صورت انسان] ماند، همه را تأویل کرد، و چندان وعید بگفت، و دوزخ بگفت که: – هر که صورت (شکل برای خدا) گوید طاعت او، طاعت نیست.
ایمان او، ایمان نیست! – خدای را محتاج به مکان گوید؟ – وای بر آنان که این سخن بشنوند!
مردم سخت ترسیدند و گریان و ترسان به خانه ها باز گشتند.
آن یکی به خانه آمد، افطار نکرد، به کُنج خانه سر به زانو نهاد. بر عادت طفلان.
گِرد او می گشتند، می راند هر یکی را و بانگ می زند.
همه ترسان، بَرِ مادر جمع شدند. عُورت (زن) آمد، پیش او نشست. گفت:
-خواجه، خیر است! طعام سرد شد. نمی خوری؟
کودکان را می زنی و می رانی؟ همه گریانند! گفت:
-برخیز از پیشم که مرا سخن فراز نمی آید. آتشی در من افتاده است!
زن گفت: – بدان خدای که بدُو امید داری که در میان نهی که چه حال است؟
-تو مرد صبوری و تو را واقعه های صعب، بسیار پیش آمده!
صبر کردی و سهل گرفتی و توکّل بر خدای کردی و خدا از تو گذرانید و تو را، خوش دل کرد! از بهر شکر آن ها، این را نیز به خدا، حواله کن و سهل گیر تا رحمت فرود آید! …
مرد … گفت: – چه کنم؟ ما را عاجز کردند. به جان آوردند! آن هفته، آن عالِم گفت:
خدای را بر عرش دانید! هر که خدای را بر عرش نداند کافر است و کافر می میرد! این هفته، عالِمی دیگر آمد بر تخت رفت که هر که خدای را بر عرش گوید یا به خاطر بگذراند به قصد، که بر عرش است، یا بر آسمان است عمل او، قبول نیست. مُنزّه است [خداوند] از مکان!
اکنون ما، کدام گیریم؟ بر چه زیییم؟ بر چه میریم؟ عاجز شده ایم؟!
گفت: ای مرد عاجز مشو و سرگردان میندیش!
اگر بر عرش است و اگر بی عرش است!
اگر در جای است، اگر بی جای است.
هر جا که هست عمرش دراز باد. دولتش پاینده باد!
تو از درویشی خوداندیش و درویشی خود کن! (مقالات شمس، صفحه ۸۷-۸۹)
ساده لوحی بوعظ واعظ شهر
گوش می داد تا که گیرد بهر
آن خطیب از مُشبّهین می بود
وصف معبود شرح می فرمود
در کمال و صفات آن بی چون
زد مثل ها، مثال آدمگون!
که خداوند زیر سایه عرش
پهن کرده است صد هزاران فرش
تخت خود را نهاده آن بالا
بنشسته به پلّه اعلا؛
دست بر سینه خیل کرّوبان
مدح گویان و تهنیت گویان
گرد او جمله جمع و در تعظیم؛
می کنند آن جناب را تکریم
شرح دادار آسمان این است
هر چه جز این کلام ننگین است
این چنینش به ذهن بسپارید
ورنه خود بنده یی گُنهکارید
**
مردک این قصّه را چو شب می خفت
لام تا کام آن به، همسر گفت
هفته بعد واعظی دیگر
آمده رفته بود بر منبر
خواند در خطبه آیه تنزیه،
گفت کفر است صحبت تشبیه،
ذات او را نه جا بود نه مکان
نه بود خانه و نه عرش و دُکان
همه جا هست و نیست او را جسم،
نیست شکلش ولی بود هر قسم،
هر که او را به خود کند تشبیه
در جهنّم رود شود تنبیه!
**
مردک این را شنید و با اکراه
گفت با همسرش به ناله و آه
گشته ام من به کار خود حیران
ذهن مغشوش و گیج و سرگردان
بر سر این دو رَه، من راهی،
سخت افتاده ام به گمراهی
که خداوند قادر متعال
شکل چونست و چون بود احوال؟
الغرض زین مقوله بس می گفت
گریه می کرد و ناگهانش جفت
زد بر او هی که ای درازِ فضول
از چه خود را زنی بدینسان گول
هر کجا هست این خدا باشد
کُن دَعا ملک او به پا باشد
رو دُعا کن تو با لبی خندان
خوش زیَد در زمانه جاویدان
تو هم ای بینوای زار پریش
گر توانی به حال خویش اندیش
۱۵۹
زاهدی بود در کوه … هر سالی جمله مردم شهر و پادشاه، به زیارت او رفتندی. و او را حلاوت این «قبول خلق» (مقبولیّت اجتماعی) چنان کرده بود که اشتها از او برده، از طعام، به کلّی مُنقطع شده بود.
مردی، غریبی، عزیزی، درویشی، آن جا می گذشت … گفت:
-عید نیست! نوروز نیست! این چه جمعیّت است؟ … [کسی] گفت:
در این کوه زاهدی است! به زیارت او می آیند! (مقالات شمس، صفحه ۱۱۴)
زاهدی از شهر و شهری در ستوه
رفت و جا بگرفت اندر غار کوه
این سبب شد تا که خلق از مرد و زن
روز و شب گویند هر نوعی سخن
بعد چندی مردمان از خاصّ و عام
چون مرید خاصّ بودندش غُلام
سنگلاخ کوه زاهد راه شد،
غار تاریکش زیارتگاه شد،
او زمقبولیّت عامی که یافت
آتش خودبینی اش در سینه تافت
تا که درویشی از آن جا می گذشت
دید مردم را روان در کوه و دشت
از سبب پرسید و بشنید این جواب
زاهدی در کوه دور از شیخ و شاب!
کنج غاری زندگانی می کند
از ریاضت سخت جانی می کند!
داد آن درویش پیغامی بدُو
تا بگویندش به گاه گفتگو:
تا توانی در میان خلق باش
همچو من درویش صاحب دلق باش
گر تویی زاهد چو من بی مایه زی
در میان جمع بی پیرایه زی
۱۶۰
من به وقت کودکی حکایتی در کتابی خواندم که:
شیخ را وقت نزع تنگ در رسید. مریدان و معتقدان، گرد او درآمدند.
درخواست می کردند که: شهادت بیارد – لا اِلهَ اِلّا الله.
او روی از ایشان بگردانید. آن سوی رفتند. تلقین می کردند روی از ایشان، این سوی بگردانید. چون الحاح کردند و لابه کردند گفت: – نمی گویم!
غریو و فریاد از میان مریدان برآمد که:
آه، اصل، خود این ساعت است! این چه واقعه است؟ و این چه تاریکی است؟
پس حال ما، چه خواهد بودن؟ به خدا، زاری و نفیر برداشتند. شیخ با خود آمد گفت:
-چه واقعه است؟ شما را چه بوده است؟ حال باز گفتند. گفت:
-مرا از این خبر نیست! امّا شیطان آمده بود قدحی «یخ-آب» پیش من می جنبانید می گفت: تشنه ای؟ می گفتم آری! می گفت: خدا را هنباز (شریک بگو) تا بدهمت! من از او، روی گردانیدم. او بدین سو آمد. همچنین گفت. رو از او بگردانیدم!
**
این خود راستست امّا بنده خدا را و خاصّ خدا را چون وقت آید. چه زهره باشد شیطان را. که گرد او گردد؟ فرشته هم به حساب گرد او نگردد! (مقالات شمس، صفحه ۲۹۲)
ندانم کجا خواندم این داستان
که شیخی به هنگام نزع روان
همی سوخت از تب بمانندِ شمع
مریدان به گردش چو پروانه جمع
ببودند و در لحظه آخرین
که جان خواست دادن به جان آفرین
به او ذکر توحید تلقین کنان
مگر تا که آرد زدل بر زبان
ولی شیخ در حالت بسته چشم
بگرداند روی خود از روی خشم
بگفتا نمی گویم این گفته را
نگویم، رها کن من خفته را
برآمد غریو از دل حاضران
که این لحظه این گفته باشد گران!
در آن لحظه آن شیخ بگشاد چشم
عرق بر جبین داشت از روی خشم
بپرسید جمعید این جا چرا؟
به او باز گفتند آن ماجرا
چنین داد پاسخ که یک لحظه پیش
مرا گفت ابلیس بیداد کیش،
تویی تشنه این آب امّا نخست
کُن اقرار ابلیس دادار تست
پس آنگه بگیر از من ای مُلتهب
قدح را و کُن تر از آن کام و لب،
بگفتم نمی گویم این گفته را
نگویم، رها کن من خفته را
**
بلی بند ایمان اگر سُست بود
تواند که شیطان گُسست و ربود
۱۶۱
دیدم که خانه، و همه ی شهر، گرد او چرخ می زدند.
در میان کرامت نوری که – هیچ به زبان، صفت آن نتوان – بالا نگریستم.
سقف خانه را ندیدم. مرا می گوید:
«پدرم!» در آن حالت: – آه فرزند!
و چون دو جوی، آب از چشمش روان شده خون آمیز در این حالت خواست که سخن دیگر بگوید دهانش گرفته شد و تبش گرفت هم در آن برفت (مقالات شمس، صفحه ۳۲۳)
چون پدر را گاه رفتن در رسید
فُرجه و ایّام عُمرش سر رسید
من به بالای سرش با چشم تر
بودم و دیدم که او را گِردِ سر،
خانه و دیوار می گشتند و طاق
مَحو شد از چار دیوار اطاق
اندر آن حالت شنیدم آن جناب
گفت: (فرزند) دو چشمش شد پر آب
خواست تا چیز دگر گوید که بست
هم دهان و چشم و از این دار رست
۱۶۲
بونجیب (عبدالقاهر سهروردی(۱)) … برای مشکلی در چلّه نشسته بود، چند بارش واقعه دید که:
این مشکل تو، بی او هیچ حلّ نشود!
الّا فلان شیخ که بروم به زیارت او، عجب کجاش بینم؟
بانگ آمد که: تو او را نبینی! گفت: پس چون کنم؟
گفت: از چلّه برُون آ و در جامع درآ و صف به صف به نیاز و حضور می گرد،
باشد که او تو را ببیند، در نظر او درآیی. (مقالات شمس، صفحه ۹۰)
(۱)شیخ اوالنجیب عبدالقاهر سهروردی از اقطاب سلسله کبرویه ذهبیه قرن ششم متوفّی ۵۶۳ هجری (مقالات شمس، صفحه ۹۰)
۱۶۳
بونجیب را گفتند:
-تو خود او را نبینی! این مقدُور نیست الّا چلّه بشکن و برون آی صف به صف بگرد باشد که او تو را بیند، در نظر او آیی، مشکل تو حلّ شود. (مقالات شمس، صفحه ۲۴۴)
سهروردی، عبد قاهر، بونجیب
مُعتکف در چلّه بودی با شکیب
مُعضَلی فکری کشانیدش به بست
تا مگر با چلّه بتواند شکست
شد بر او الهام از کشاف راز
بهر تو باشد فلانی کارساز
در دلش بگذشت آندم بی درنگ
در کجایش بینم آن نادیده رنگ؟
بانگ آمد باید از این جا روی
در برون از چلّه خانه بنگری
همّتی کن راه کوشش را بپُوی
رو میان خلق و دیدارش بجوی
۱۶۴
… روز دوم، آن خرقه پوشیده، پیش شیخ رفتم که …:
-شما به نظّاره ی سلطان بیرون نیامدید؟ گفت:
-ما به خدمت مُشاهده ی سلطان شرع، و سلطان تحقیق بودیم نرسیدیم بدان! (مقالات شمس، صفحه ۱۴۲)
بامدادی خرقه پوشید این حقیر
تا رود دیدار آن شیخ کبیر؛
موکب سلطان بره بودی روان
خلق در نظّاره از پیر و جوان
چون رسیدم خدمت آن شیخ و پیر
دیدم آن قطب جهان را گوشه گیر
گفتم ای محبوب و ای جان جهان
بود این جا موکب سلطان روان
رفته می دیدید اگر بس خوب بود
قابل دیدار آن محبوب بود
شیخ گفت آن لحظه بی خفتان و درع
بودم اندر خدمت سلطان شرع
بهره ها می بردم از دیدار و سود
فرصت دیدار سلطانم نبود
۱۶۵
شیخ، در بغداد، در چلّه نشسته بود شب عید … در چلّه آوازی شنید.
-نه از این عالم- که:
-تو را نَفَس عیسی دادیم، بیرون، بر خُلق عرضه کن! شیخ متفکّر شد که:
-عجب! مقصود از این ندا، چیست؟ امتحان است؟ تا چه می خواهد؟
دوم بار، بانگ به هیبت تر آمد که:
-وسوسه را رها کن! برون آی. بر جمع شو که تو را نفس عیسی بخشیدم.
بُرون آی، بی تردُّد و بی توقُّف!
برون آمد. روز عید، در انبوهی بغداد روان شد.
حلوایی را دید که [به] شکل مرغان، حلوای شکر ساخته بود [و] بانگ می زد …
[شیخ] گفت …: امتحان کنم!
حلوایی را بانگ کرد. خلق، به تعجُّب بماند که:
-تا شیخ، چه خواهد کردن؟ که شیخ از حلوا، فارغ است!
[شیخ] حلوا که شکل مرغ بود، برگرفت از طبق و بر کف دست نهاد.
نَفَس … در آن مرغ در دمید. در حال، گوشت و پوست و پر شُد و بر پرید!
خلق به یک بار، جمع شدند. تایی چند از آن مرغان بپرانید!
شیخ از انبوهی خلق، سجده کردن ایشان، و حیران شدن ایشان، تنگ آمد.
دوان شد سوی صحرا و خلایق در پی او. هر چند دفع می گفت که: ما را به خلوت کاریست البتّه، در پی او، می آمدند. در صحرا، بسیار رفت. گفت:
خداوندا، این چه کرامت بود که مرا محبوس کرد و عاجز کرد؟ الهام آمد که:
-حرکتی بکُن تا بروند!
شیخ بادی رها کرد. همه، در هم نظر کردند، و به انکار سر جُنبانیدند و رفتند
یکی شخص ماند! البتّه نمی رفت شیخ می خواست که او را بگوید که:
-چرا با جماعت موافقت نمی کنی؟
از پرتو نیاز او، وفَرّ اعتقاد، شیخ را شرم می آمد. بلکه شیخ را هیبت می آمد.
با این همه به ستم (با زور)، آن سخن را بگفت آورد. او جواب گفت که:
-من به آن باد اوّل (دمیدن به مرغان حلوایی) نیامدم که به این باد آخر بروم!
-این باد از آن باد بهتر است پیش من، که از این باد، ذات مبارک تو آسود.
از آن باد، رنج دید و زحمت! (مقالات شمس، صفحه ۳۰۱-۳۰۲)
صوفیی در چلّه در بغداد بود
خلق را این با خدا در یاد بود
آمد از بالا به گوشش این ندا
که دم عیسی به تو دادیم ما
چون برون آمد از آن حال نکو
رفت در اندیشه و حیرت فرو
کاین چه حالت بود در من شد پدید
تا که دیگر بار آوایی شنید
خیز و رو در جمع و آنجا در میان
آن چه را گفتیم خود کن امتحان
شیخ رفت و دید یک حلوا فروش
مرغک حلوا فروشد با خروش
او زحلوا مرغ ها پرداخته
بس خروسک های قندی ساخته
پیش رفت و در میان کودکان
مرغکی حلوا خرید از آن دُکّان
در حضور جمع در مرغک دمید
مرغک حلوا بشُد مرغ و پرید
چند بار این کار را تکرار کرد
مردمان را در عجب بسیار کرد
مرد و زن در گرد او آمد فراز
برده در دامان او دست نیاز
هر کجا می رفت صدها مرد و زن
همرهش بودند و گردش حلقه زن
شیخ از این اقبال خلق آزرده شد
خسته و بیچاره و درمانده شد
رو به درگاه خدا آورد و گفت
کرد این معجز مرا با درد جُفت
آخر این اقبال باشد آفتم
باز دار از قضای حاجتم!
ای که هستی عامل این وِرد من،
دور کن این خلق را از گِرد من
بانگ آمد بهر دفع این عباد
کن رها از خویشتن در جمع باد!
این چنین کرد و شدند آن ها پریش
سر بجُنباندند و خاراندند ریش!
جمله در رفتند از خیل و خدم
جز یکی صاحب دل ثابت قدم
شیخ از او پرسید ای خوش کرده جا
چون دگر مردم نرفتی پس چرا؟
در جواب آن مرد دوراندیش گفت
ای تو با بادِ دم و دل هر دو جُفت
من به باد اوّل این جا نامدم
تا به باد دوم از این جا روم
پیش من این باد کز جسمت رهید
بهتر از آن دم که جان در تن دمید
ز آن که از آن خاطِرت رنجور شد
زین یکی رنج از وجودت دور شد
**
نیک مردانی که در حکمت درند
این چنین اندر قضا یا بنگرند
۱۶۶
چیزهاست، نمی یارم گفتن!
ثلثی گفته شد! (مقالات شمس، صفحه ۱۵۶)
بس سخن در ذهن باشد بی گمان
می نیارم فرصت گفتار آن
وقت و حالی بود و دُرّی سفته شد
از تمامی قدر ثلثی گفته شد
**
