Menu

آرمان گرائی ها (نقدها، سنت شکنی ها، آموزش ها، نگرش ها)

آرمان-گرائی-ها


۱۶۷

هنوز ما را ، «اهلیّت گفت» نیست!
کاشکی، «اهلیّت شنودن»، بودی!
تمام گفتن می باید و تمام شنودن!
بر دل ها مهر است، بر زبان ها مُهر است،
و بر گوش ها مُهر است! (مقالات شمس، صفحه ۲۹۳)

نیستم اهلیّت گفتن هنوز

نیست در من قُدرت گفتن هنوز

 

کاشکی چون نقص گفتن داشتیم

قابلیّت در شنفتن داشتیم

 

گاهِ گُفتن یا شنفتن در کلام

باید آن فاعل نهد سنگِ تمام

 

این زمان بر گوش و دل ها و زبان

مُهرِ بی اهلیّتی هست، این بدان

 
۱۶۸
تو را مقام استماع است. تو سخن می گویی؟
از مقصود، دور می مانی،
و دورتر می رانی از خود مقصود را! (مقالات شمس، صفحه ۲۰۱)

چون تو باشی در مقام استماع

گر سخن گویی میان اجتماع،

 

راه خود را دور سازی، دور بیش

دور سازی مقصد خود را زخویش

 
**

تو را که شأن کنون در شنیدن سخن است

چه حاجت است و چه اصرار در سخن گویی

 

بدین طریق زمقصود، دور می مانی

روی، ولی ره مقصود را نمی پویی

 
۱۶۹

بالای قرآن، هیچ نیست،
بالای کلام خدا، هیچ نیست،
امّا، این قرآن که برای (عوام) گفته است، جهت امر و نهی و راه نمودن، ذوق دگر دارد و آن که با (خواصّ) می گوید ذوق دگر! (مقالات شمس، صفحه۹۳-۹۴)

از کلام الله زقرآن، در جهان

هیچ بالاتر نباشد، این بدان

 

لیک این آیات امر و نهی عام

هست یک وجه از وجوه این کلام

 

هم در این متن است مفهوم دگر

که خواصّ از آن شوندی بهره ور

 
۱۷۰

از بهر تفهیم شان، آن مُکرّر می کردم،
طعن می زدند که از بی مایگی، سخن مکرّر می کند.
بی مایگی شماست. این سخن من نیک است و مشکل!
اگر صد بار بگویم، هر باری معنی دیگر فهم شود.
و آن مَعنِّی اصل، همچنان بکر باشد! (مقالات شمس، صفحه ۸۱)

بهر درک و بهر تفهیم عوام

کردمی تکرار مطلب در کلام

 

می زند طعنه خلق از بی رگی

که بود تکرارش از بی مایگی

 

هست سهل و ممتنع گفتار من،

چون کنم هر بار تکرار سُخن

 

می شود هر بار مفهومی از آن

درک و ماند بکر باز، این را بدان

 
۱۷۱

آن همه سخن ها گفته شد، صریح و کنایت،
[امّا] گویی هرگز نصیحتی نشنیده ام.
نه ظاهر سخن در می یابند، نه مقصود سخن،
چون در نیابند معامله آن (کارکردِ آن) چگونه کنند؟! (مقالات شمس، صفحه۱۶۵)

بس سخن ها در صراحت گفته شد

بس گُهرها در کنایت سُفته شد

 

لیک پنداری که این قوم عنود

نیست اهل درکِ این گفت و شنود

 

نه سخن را درکِ ظاهر می کنند

نه ز باطن فیض مَعنا می برند

 

آن که نشناسد کلامی را محلّ

چون تواند کار بُردن در عمل؟

 
۱۷۲

آن یکی آمد که: – معذور دار!
چیزی نپُخته ایم امروز! گفتم:
-من چیز نپخته تو را، چون خواهم کردن؟!
تو می باید که پخته شوی! گفت: – چون پُخته شوم؟! گفتم:
-تو چون مُرید باشی که اشارت را فهم نکنی؟!
فهم اگر، مُتردّد (دگرگون) نشدی، در اشارت و عبارات، عُلّام (دانشمندان) اسلام، خلاف نکردندی، و از نصوص، یک معنا فهم کردندی! (مقالات شمس، صفحه۳۵۶)

آن یکی گفتا مرا معذُور دار

پُختنی، نبود غذایی در کنار!

 

گفتمش آید چکار من، بگو

آن غذای پخته تو ای عمُو؟!

 

من همی خواهم که خود پُخته شوی

درک معنا کرده و سَختَه شوی

 

گفت چون؟ گفتم چسان باشی مُرید

که اشارت در تو فهمی نافرید؟

 

گر نبودندی دگرگون فهم ها

در اشارت، در عبارت، وهم ها

 

عالمان و عالمان دین خصوص

فهم یک معنا نمودند از نصوص

 
۱۷۳

گفتم: – عُلماء اسلام را با هم چگونه دوئی و اختلاف باشد؟!
آن دو دیدن، و آن تعصُّب کار تُست!
ابوحنیفه، اگر شافعی را دیدی، سَرَکَش کنار گرفتی، بر چشمش بوسه دادی!
بندگان خدا با خدا، چگونه خلاف کنند؟
و چگونه خلاف ممکن باشد؟ تو خلاف می بینی! (مقالات شمس، صفحه ۳۵۶)

عالمانِ دینِ پاکِ مُصطفی

را دوئی نبود که این باشد جفا

 

آن دو دیدن کار چشم احول است

هر یکی مرد دیگری را اکمل است

 

بوحنیفه شافعی را گر بدید

بوسه بر چشمش زدی همچون مُرید

 

بندگان حقّ ندارند اختلاف

چون بود ممکن دو بر حقّ را خلاف؟

 

چشم دل بگشا که تا بینی درست

این دو بینی ها ز چشم تنگِ تُست

 
۱۷۴

اکنون، من زبان هندی ندانم.
-نه از عجز! – امّا خود، عربی را چه شده است؟!
-اگر همان هندو بشنود، گوید: این خوش تر است!
-و زبان پارسی را چه شده است؟ بدین لطیفی و خوبی، که آن معنای، و لطایف که در پارسی آمده است، در تازی، نیامده است! (مقالات شمس، صفحه ۲۸۵-۲۸۶)

من نمی دانم زبان هندوان

وین نه از عجز است خود این را بدان

 

کاستی نبود عرب را در کلام

زین سَبب گر بشنود هندُو مرام

 

گوید این از لفظِ هندی خوش تر است

در فصاحت رتبتش بالاتر است

 

لیک ز آن برتر زبان پارسی است

عامل شعر روان پارسی است

 

آن معانی و آن لطایف کاندروست

نیست در تازی، زبانی بس نکوست

 
۱۷۵

سخن، پیش سخن دان گفتن، بی ادبی است، مگر، به طریقه عرضه کردن!
چنان که نقد (سکّه زر یا سیم) را پیش صرّاف برند [که]:
-آن چه قلب (تقلُّبی) است، جدا کن! [مخاطب گوید]:
-امّا اگر صرّاف، عاشِق … گوینده باشد یا مُرید او باشد … پیش او، همه زشتِ او، خوب نماید، و قلب او، سره نماید! جواب آن گفتیم که:
-همه عاشقانِ [راستین] … هر چیز را، چنان بینند که آن چیز، هست!
زیرا که نور خدا می بینند!
ایشان، خود هرگز، بر (عیب)، عاشق نشوند! (مقالات شمس، صفحه ۷۶)

به نزد سُخندان سُخن ساختن

خلاف ادب باشد و باختن

 

مگر آن که از بهر نقد سخن،

کند کس سخن طرح در انجمن

 

که رسم است زر را خداوندگار

سپارد به صرّاف و سنجد عیار

 

شبی گفتم این را به جمعی مُرید

که ناگه مُریدی کلامم بُرید

 

چه گویی اگر بود صرّاف کار

مُریدی و یا عاشقی بی قرار؟

 

که در پیش او زشت نیکو بود

همه دوزخی اهل مینو بود!

 

بدُو گفتم آن عاشق حقّ پرست

همه چیز را بیند آنسان که هست

 

چو در پرتو نور حقّ بنگرد

محال است بر عیب عاشق شود

 
۱۷۶

چون درویش سخن آغاز کرد، اعتراض نباید کرد بر وی !
آری، قاعده این است که هر سخن که در مدرسه، تحصیل کرده باشند، به (بحث)،
فایده آن زیادت شود!
امّا، آن سخن [شهودی درویش]، از این فایده، و (بحث) دور است! (مقالات شمس، صفحه ۸۷)

چو درویش لب را بگفتن گشود

بر او اعتراضی نشاید نمود.

 

که طُلّاب را ترس نسیان بدرس

نشاند به بحث، آری از روی ترس

 

ولی حرف درویش و کشف و شهود

چنین نیست، باید به رغبت شنود

 
۱۷۷

آنچ گفتی که تعریف و گواهی عاشِق نشوند،
زیرا که خاصیّت عشق آنست که عیب هنر نماید! …
[آیا] این، نتوان طرف امکان گرفتن که:
-هم عاشق باشد، و هم قُوّت بینایی و تمیز باقی باشد؟
گفتم: – امکان را نتوان منع کردن! (مقالات شمس، صفحه ۷۸)

شناسندگان و گواهانِ عشق،

نگردند عاشق، شنو این مُهمّ

 

دهد عیب را عِشق رنگِ هُنر

کُند حُبِّکَ الشّییء یُعمی، یُصِّم

 

ز من پرسشی کرد شخصی و گفت:

نشاید که عاشِق بُوَد مُنتَظِم؟

 

بگفتم که امکان این کار هست

نه هر عاشقی را کنم مُتَّهِم

 
۱۷۸

طریق از دو بیرون نیست:
-یا از طریق گشاد باطن، چنانکه انبیا و اولیا،
-یا از طریق تحصیل علم. آن نیز مجاهده و تصفیه است.
از این هر دو بماند، چه باشد غیر دوزخ؟! (مقالات شمس، صفحه۷۷)

طریق از دو بیرون نباشد به حقّ

دوره، راست با حقّ شدن مُلتصق:

 

یکی راه باطن ز اشراق و عهد

دگر راه تحصیل دانش ز جَهد

 

به دوزخ رسد غیر از این هر دو راه

هر آن کس رود، می رود اشتباه

 
۱۷۹

حکمت بر سه گونه است:
-یکی کردار، دوم گفتار، سوم دیدار.
حکمتِ کردار، عالمان راست.
حکمتِ گفتار، عابدان راست.
و حکمتِ دیدار، عارفان راست. (افلاکی – مناقب العارفین)

در جهان بار سه حکمت می توان بردن به دوش

حکمتِ کردار و گفتار است و دیدار، این نیوش

 

حکمت کردار را در عالِمان بینی به چشم

حکمت گُفتار را از عابدان گیری به گوش

 

حکمت دیدار را جز عارفان نبود کسی

آن هم اندر عارفی از میل شهوت چشم پوش

 
۱۸۰

این بزرگان، همه به جبر رفتند … امّا طریق غیر آن است.
(لطیفه ی) هست بیرون جبر!
خداوند تو را، قَدَری (قادر به کردار خود، خود مختار) می خواند،
تو خود را چرا جبری (مجبور) می خوانی؟
او، تو را قادر می گوید!
تو را قَدَری می گوید. زیرا مُقتضای امر و نهی و وعید، و ارسال رسل (فرستادن پیامبران)، این همه، مُقتضای قَدَر (اختیار) است.
آیتی چند هست در جبر، امّا اندک است! (مقالات شمس، صفحه۳۰۳)

هست در بین بزرگان و کُبار

پیروانِ جبر، بیش از اختیار

 

رَه لطیف است و بود بیرون ز جبر

مِهر تابانی بود بیرون ز ابر

 

چون تو را قادر شمار آرد خدا

خویش را مجبور می خوانی چرا؟

 

او تو را قادر حساب آورده است

پس ز قدرت امر و نهیت کرده است

 

جبر باشد گردش لیل و نهار

لیک معدود است پیش اختیار

 
۱۸۱

حشر (رستاخیز) اجساد، باشد!
فلسفی گوید: – حشرِ ارواح باشد!
احمق است. ورق خود بر می خواند. یعنی هر چه او نداند، نباشد اگر چه بودی، و آفتاب بودی! (مقالات شمس، صفحه ۱۰۶)

در قیامت حشر باشد، حشرِ جسم

جمع گردد جسم بعد از نشرِ جسم

 

فلسفی آن را نمی فهمد دُرست

گوید ار حشر است حشرِ رُوح تُست

 

احمق است او ز آنکه عقلش قاصر است

هر چه را علّت نداند منکر است

 

او نمی داند چه باشد ماجرا

محشر جسم است بی چون و چرا

 
۱۸۲

اکنون همه عُمر،
آن مُدرّس، در این مانده است که:
-آن حوض چهار در چهار پلید شد [یانه]؟! (مقالات شمس، صفحه ۳۳۰)

آن مُدرّس در کنار مدرسه

عُمر باطل می کند در وسوسه

 

باشد اندر وادی حیرت دچار

در کنار حوض چار اندر چهار

 

حُکم چبود؟ چون که خالی یا پُر است

کآن نجس باشد بواقع یا کُر است؟

 
۱۸۳

(تعلُّم) نیز، (حجاب بزرگ) است!
مَردُم در آن، فرو می رود، گویی،
در (چاهی) یا در (خندقی)، فرو رفت … (مقالات شمس، صفحه۲۶۷)

مُشکلاتِ مفرطِ آموختن

حایل است از بهرِ علم اندوختن

 

خندق و چاه است در این ره بسی

ره سپُردن نیست کار هر کسی،

 

ای بسا پوینده، بی دید و نگاه

سرنگون گردیده اندر قعر چاه

 
۱۸۴

آن غول است که تو را بانگ می کند، و از یار جدا می کند، و از راه راست سوی بیابان می کشد! آوازش، آواز آشنایان، یا گرگ است که برف را بر می انگیزد،
تا چشم ها را بسته کند، و راه را پوشید کند! (مقالات شمس، صفحه ۳۶۹)

یار آن باشد که از خیر و صلاح

راه بنماید تو را، راه فلاح

 

آن که دارد بازت از ره اوست غول،

تو مخور از نرمشِ آواز گول،

 

تا ببندد چشم عقلت گُرگِ مست،

برف ریزد بر هوا با پا و دست،

 

غول ره را خوار باید داشتن

چشم دل بیدار باید داشتن

 
۱۸۵

سهل ترین علوم، علم استنجاست (طهارت به وسیله سنگ یا چوب یا کُهنه)، و توابع فقه!
از آن مشکل تر، اصول فقه! از آن مشکل تر، اصول کلام!
از آن مشکل تر، علم فلسفه الهی، که می گویند، با انبیاء پنجه می زنند!
که اگر بیم «تیغ» (شمشیر، قتل) نباشد،
طریقه خود را می گویند که ثابت کنیم! و ژاژ (یاوه) می گویند!
و آن چه افلاطون و توابع او، گویند که:
-اگر همه همچو ما بودندی، انبیاء حاجت نبودی!
آن هم ژاژ است! (مقالات شمس، صفحه ۱۴۴)

ساده ترین دانش است علم طهارت بدین

سخت تر از آن بود دانش فقه مُبین

 

در پی آن برشمر علم اصول کلام

وز همه مشکل تر است فلسفه راستین

 

فلسفیان را بود باور کاین راهشان

همچو ره انبیاست به سوی حقّ الیقین

 

گر نبُدی بیم شان ز نهی و تکفیر و قتل،

اهل توقّع که خلق باشدشان خُوشه چین

 

ژاژ بود این سخن، همچو فلاطون که گفت:

گر همه چون من بُدند خلق بروُی زمین

 

هیچ نیازی نبُود تا که فرستد خدای

این همه پیغمبر از اول تا آخرین

 
۱۸۶

انبیاء را گویند: (۱)
-حکیم بودند! الّا جهت مصالح خلق!
چنین ها، گفته اند. (مقالات شمس، صفحه ۲۲۱)

فزون مایه یی فلسفی چون شهاب (۱)

نبی را شناسد حکیم آن جناب

 

و آن هم حکیمی که از بهر خلق

نماید طریقِ خطا از صواب

 

چنین گفته اند این جماعت، سخن

که ماراست از قولشان اجتناب

 
(۱)مقصود شمس تبریزی: شیخ الاشراق شهاب الدّین سهروردی است و این سخن در دنباله سخنی دیگر در صفحه ۲۲۱ مقالات شمس آمده است که خطاب به اوست.

۱۸۷

مقام (خوابیدن) بندگان خدا،
خواب نباشد، بلکه عین واقعه بیداری باشد!
زیرا، چیزها باشد که در بیداری، برو عرضه نکنند از نازکی، و ضعف او در خواب بیند، تا طاقت دارد!
و چون کامل شد، بی حجاب بنماید! (مقالات شمس، صفحه۸۶)

خواب مردان خدا چون خواب نیست

عین بیداریست، خواب ناب نیست

 

گاه باشد جلوه های ذاتِ حقّ،

بر دلی در خواب رخشد چون شفق

 

ز آنکه در بیداری اَر آرد بدست،

ناورد طاقت شود مدهوش و مست

 

لیک چون شد کامل آن مرد خدای

حقّ نمایاند بر او در هر کجای،

 
۱۸۸

در این مسئله، قول اصولیان بگیریم که قضایا، سه قسم اند:
-یکی واجب است، چنان که عالم حقّ و صفات او!
-و دوم، محال است، همچون اجتماع نقیضین!
-و سیّم جایز است که هر دو رو دارد: شاید که بُوَد و شاید که نبُود.
هر که این قِسم [سوّم] بگیرد، آن کس خلاص یابد! (مقالات شمس، صفحه ۷۸)

بیرون نبود از این سه حالت

هر امر که هست و این متین است

 

ما قول اصولیان بگیریم

فتوای اصولیان چنین است:

 

یا واجب همچو عالم حقّ،

هم حکم صفات او همین است

 

یا آن که بود محالِ مُطلق

اجماع نقیض حکمش این است

 

یا جایز و هر دو حال دارد

بودن، نبُدن در آن عجین است

 

آنکو کُند انتخاب سوّم

این اوست که عاقبت گُزین است

 
۱۸۹

اندیشه چه باشد؟
«در پیش (به گذشته) نظر کردن» که آن ها که پیش از ما بودند … سودمند شدند یا نه؟
-و پس (به آینده) هم نظر کنند. یعنی عاقبت این کار [کار یا گفت] چه باشد؟
و کسی پیش و پس نظر کند که پیش و پس او، سدّی نباشد، از محبّت دنیا! (مقالات شمس، صفحه ۳۶۵)

چیست دوراندیشی ای مرد حکیم؟

آنکه در بگذشته گاهی بنگری

 

بینی آن قوم سَلَف چون زیستند

بودشان سودی ز سودا پروری؟

 

هم نظر در حال و هم آتی کنی

عاقبت را پیش چشمان آوری

 

آن کسی بینای پیش و پس بود

که پس و پیشش بود از سدّ بری

 

حُبّ دنیا پیش و پس را سدّ کند

تو در او مانی اگر اسکندری

 
۱۹۰

هر فسادی که در عالم افتاد، از این افتاد که:
-یکی، یکی را معتقد شد، به تقلید! – یا منکر شد، به تقلید! …
(- کی روا باشد، مقلّد را، مسلمان داشتن؟!) (مقالات شمس، صفحه۷۶)

هر فسادی کاندرین عالم فتاد

منشاء آن بود تقلید عباد

 

یا یکی را معتقد شد دیگری

یا که مُنکر شد، ز حُبّ و از عناد

 

کی روا باشد که مُسلم خوانیش

آن مُقلّد را بتوحید و معاد

 
۱۹۱

پیش ما کسی یک بار مسلمان، نتوان شدن!
مسلمان می شود و کافر، می شود، و باز، مسلمان می شود!
و هر باری از «هَوی» (خواست های پست نفسانی)،
چیزی، بیرون می آید، تا آن وقت که: «کامِل» شود! (مقالات شمس، صفحه۲۸۶)

یک مؤمنِ مُحقّقِ بینا دلِ بَصیر

با یک شهادتین مسلمان نمی شود

 

گاهی به کفر و گاه به اسلام رو کند

تحقیقِ اَمر مُبطلِ ایمان نمی شود

 
**

هر بار زین تحوّل و تغییر اعتقاد

اندیشه های سُست ز مغزش بدر شود

 

یک چند نگذرد که از این استحاله ها

کامل عیار گردد و مانند زر شود

 
۱۹۲

پیغمبر را دید … بعد از دوازده سال، گفت:
-یا رسول الله! هر شب آدینه، خود را به من می نمودی،
در این مدّت، مرا چو ماهی بی آب، رها کردی؟
[پیغمبر] گفت: به تعزیت (سوگواری) مشغول بودم!
گفت: – چه تعزیت؟!
[پیغمبر] گفت: – تعزیت اُمّت خود که در این دوازده سال،
هفت کس را، روی به قبله بود که به من آمدند، لاغیر!
باقی همه را، روی از قبله گردیده بود! (مقالات شمس، صفحه۲۰۴)

با پیمبر گفت یک نیکو خصال

در پی، هجران ده سال و دو سال

 

یا رسول الله مرا با آن وجود

گاه گاهی نعمت دیدار بود

 

ای سفیر صلح و سلم و آشتی

از چه از ما چشم خود برداشتی

 

گفت: اُمّت را تبه شد حال ها

بودم اندر تعزیت این سال ها

 

زین همه جمع کثیر مسلمین

که در این مُدّت بُدَندی نُور عین

 

دیده ام با چشم سِرّ خویشتن

هفت تن بودند مسلم، همچو من

 

مابقی را چشم باطن دیده بود

روی ها از قبله برگردیده بود

 
۱۹۳

چشم محمّد (ص) … روشن که تواش اُمّتی!
-اُمّت باشی؟ – حضرت حقّ فخر کند؟
-دست تو بگیرد؟ – به موسی و عیسی بنمایاند؟
مباهات کند که چنین کس اُمّت من است؟! (مقالات شمس، صفحه۲۴۵)

چشم محمّد (ص) به تو بَد بیعتی،

بادا روشن که تواَش اُمّتی!

 

این تو و آن گاه توقع که تا،

بر تو کند فخر به نزد خدا!؟

 

دست تو را گیرد و آن ختم کُلّ،

فخر فروشد به تمام رُسل!؟

 

گوید این شخص مرا اُمّت است

حاصِل پیغمبری و زحمت است!

 
۱۹۴

از این مسلمانان ملول شده بودم!
از گرسنگی می کُشَندَم! …
می خورند جهت هوای خود،
و مردان خدا، گرسنه!؟ (مقالات شمس، صفحه ۳۶۱-۳۶۲)

زین مسلمانان شدم چندی ملول

ز آنکه از معیار کردندی عدول

 

در پی ارضاء نفسِ دُون خویش

طُعمه می خوردند از اندازه بیش

 

در کنار خلق پُرخور از هوی

گُرُسنَه بودند مردان خدا

 
۱۹۵

-تحصیل عِلم، جهت لُقمه دنیوی چه می کنی؟
این رَسَن از بهر آن است که از بُنِ چه برآیند. نه از بهر آن که از بُنِ چه، به چاه های دیگر فرو روند ! در بند آن باش که بدانی که:
-من کیم؟ – و چه جوهرم؟ – و به چه آمده ام؟ – و کجا می روم؟ – و اصل من از کجاست؟ و این ساعت، در چه ام، و روی به چه دارم؟! (مقالات شمس، صفحه۹۰)

تحصیل علم بهر شکم از چه می کنی؟

خبط است کسب دانش و شهوات دنیوی

 

این است آن رَسن که برآرد تو را ز چاه

نی بهر آن که خویش بچاه اندر افکنی

 

پیوسته سعی کن که بدانی که کیستی،

بهر چه آمدی و روی از چه جوهری؟

 

اندیشه کن که منشاء و اصل تو از کجاست؟

مشغول در چه کاری و ازآن چه در بری

 
۱۹۶

آری بذات پاک او، بذات پاک ذوالجلال،
آن قوم نیز در آن مدرسه، جهت آن تحصیل می کنند:
-تا فرهنگ بدانیم، تا فلان مدرسه را بگیریم! …
-تا فلان موضع را بگیریم، و زود مشهور شویم!
-تحصیل علم، جهت لقمه دنیا وی چه می کنی؟
در بند آن، نی که بدانم که: – من کیم؟ – و چه جوهرم؟ – و به چه آمدم؟ – و به کجا می روم؟ و اصل من کجاست؟
اگر این معانی، در عبارت، همچو آب، در کوزه است،
بی واسطه کوزه، من آب، بیابم! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۴)

آری بذات پاک خداوند ذوالجلال

قومی به کُنج مدرسه در حال قیل و قال

 

تحصیل می کنند که روزی امام شهر

یا اوستاد فقه شوند از برای مال

 

تحصیل علم بهر شکم از چه می کنی؟

می کوش تا که فیض رسانی ز اشتغال

 

دانی چه جوهری؟ ز کجا آمدی؟ کئی؟

سوی کجا روانه یی ای طالب کمال

 

مظروف اصل و ظرف نگهدار آن بود

از بهر حفظ آب بود کوزه سِفال

 
**

باش آن کسی که آب بیابی بدون ظرف
آموز علم، بی طمع و حرصِ کسب مال

۱۹۷

گفت: – آن جا که حقیقت معرفت است، دعوت (دین و پیام) کجاست؟
و کُن و مَکُن (امر و نهی، فروع دین) کجاست؟
گفتم: … – این انکار که تو می کنی … و این تصرُّف، نه که عین دعوت است؟
-پس دعوت می کنی و می گویی:
-دعوت نباید کردن! (مقالات شمس، صفحه ۳۵۲)

گفت آن جا که اصل معرفت است

دعوتِ دین چه صیغه یی باشد

 

امر و نهی و بُکن مَکن از چیست؟

هر کسی را وظیفه یی باشد

 
**

گفتم این گفته تو اِنکار است

یا که این عین دَعوتی دگر است؟

 

ادّعا می کنی و می گویی

دعوت آن رسول بی ثمر است!؟

 
۱۹۸

گفت: ما را عاجز کردند!
-آن می گوید: [خدا] بر عرش است!
-این می گوید: مُنزّه است از مکان و جای!
-سرگردان شدیم! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۳)

گفت آن مُستمع که این وعّاظ

عاجز و گیج کرده اند مرا

 

آن بگوید خدا بود بر عرش،

وین بگوید مُنزّه است خدا

 

من شدم این میانه سرگردان

که کئی؟ چونی؟ ای خداوندا

 
۱۹۹

گفت: – خدا یکی است!
گفتم: – اکنون، تو را چه؟
چون تو، در عالم تفرقه یی! صد هزار، ذرّه یی!
در عالم ها، پراکنده، پژمرده، فرُو فسرده یی!
او خود هست؟ وجود قدیم او هست؟ تو را چه؟ (مقالات شمس، صفحه ۳۳۴)

خدا یکی است بواقع ولی تو خود را بین

که یک وجود تو صدها هزار ذرّه شده ست؟

 

وجود سرد تو پژمرده و پراکنده است

تو جمع باش که تفریق بر تو غرّه شده ست

 
۲۰۰

می گوید: – ای خدا، چنین کن!
و اِی خدا چنان مکُن! چنان باشد که گویند:
-ای پادشاه! آن کوزه را برگیر، این جا بنه! …
-این بُکن! – و آن مکُن! (مقالات شمس، صفحه۳۲۲)

در دعا می خواهد آن مرد از خدا

که برآرد حاجتش را هر چه خواست

 

این بود آن سان که سربازی به شاه!

گوید این کُن آن مکُن بی کمّ و کاست

 
۲۰۱

اکنون، خدای تعالی،
در این ماه (رمضان) حاضر است و ناظِر؟
و ماه های دیگر، غافل است و غایب؟
کدام ماه حاضر است، تا یادش کنیم؟
-زهی مُشتی احمق!! (مقالات شمس، صفحه۲۰۷)

جمعی گمان برند خداوند ذوالجلال

تنها به ماه روزه برآرد نیازشان

 

یعنی بزعم آن ها در مابقیّ سال

غافل بود ز وضع نشیب و فرازشان

 

خواهی اگر شناسی این قوم را نگر

بر عدّه یی مقلّد و ریش درازشان

 
۲۰۲

قومی اند – اندکی – که گویند:
-خدا را در خواب، توان دیدن!
بیشتر در خواب! و در بیداری دیدن، رو اندازند! (مقالات شمس، صفحه۲۴۲)

پاره یی از مقلّدین باشند

گرچه آن قوم اهل دین باشند

 

اشتباهاً گمان برند خدا

که نباشد ز خلقِ خویش جُدا

 

بیشتر در زمان خواب توان

دیدن او را و این بود بهتان

 
۲۰۳

-… عالم الاه؟!
-نور، در نور، لذّت در لذّت،
فَرّ در فَرّ، کَرَم در کَرَم است!
-این که سایه، می بینم، همه دنیا (پستی) است؟
همه عالم زشتی و قبح است و، فنا و بی ذوقی!
چگونه این [مظهر پلیدی] سایه آن [عالم نور] باشد؟! (مقالات شمس، صفحه۱۴۲)

عالمی را که خلق کرده خدا

کَرَم و نور و لذّت است و رضا

 

این که تاریک و تیره می بینم:

همه پستی و زشتی است و فنا!

 

عیب از چشم و گوش ما باشد

مُرغواکی بود چنان مُروا (۱)

 
(۱)مُرغوا=نفرین

مُروا=دعای خیر، مرحبا، تحسین، فال نیک. (فرهنگ دهخدا)

۲۰۴

اگر به عرش روی،
هیچ سودمند نباشد!
و اگر بالای عرش روی،
و اگر زیر هفت طبقه زمین، هیچ سود نباشد!
دَرِ دل می باید که باز شود! (مقالات شمس، صفحه ۲۶۷)

اگر بعرش روی یا فراز عرش خدا

و گر بفرش فرو تا به ماهی دریا

 

به کُنهِ مطلبِ خلقت نمی رسی هرگز

مگر بدیده دل بنگری در این دُنیا

 
۲۰۵

تو آنی که نیاز می نمایی!
آن تو نبودی که بی نیازی و بیگانگی، می نمودی!
آن دشمن تو بود!
از بهر آن، می رنجانیدمش که تو نبودی!
آخر، من تو را، چگونه رنجانم که اگر بر پای تو، بوسه دهم،
ترسم که مُژه من در خلد پای تو را خسته کند؟! (مقالات شمس، صفحه۳۸-۳۸)

تویی اکنون خودت، خود این همینی!

که بنمایی نیاز خویش را فاش

 

نبودی آن که چون بیگانه بنمود

خودش را بی نیاز از فرط سوداش

 
**

یکی چون خصم، اندر پیکرت بود

از آن رنجاندمش چون بود ز اغیار

 

و گرنه من اگر پای تو بوسم،

از آن ترسم که در پایت خلد خار

 
۲۰۶

جهد کن! تا قرارگاهی در دل حاصِل کنی! …
چون طالب دنیا باشی، بزیان باشی،
بلکه به مباشرت (در بندگی) اسباب باشی،
-طالب دین باشی؟ …
-[باید] به متابعت طاعت باشی …
-طالب حقّ باشی؟
[باید] به ملازمت خدمت مردان باشی! «همنشین تو از توبِه باید» (مقالات شمس، صفحه۲۰۳)

جهد کُن پایگاه ستواری

در دل خویشتن بپا سازی

 

تا در آن پایگاه بتوانی

جوهر خویش بر ملا سازی

 
**

گر که میل دل تو بر دنیاست

در زیان عمر خود تباه کنی،

 

بنده و زرخرید مال شوی

مال را جمع و اشتباه کنی

 
**

در دلت میل و درد دین دارد

نه زیان بلکه می کنی عادت

 

باید اندر متابعت باشی

پیرو شرع و پیرو طاعت

 
**

ور تویی طالب حقیقت و حقّ

صحبت صالحان تو را شاید

 

گِرد مردان حقّ بگرد ولی

«همنشین تو از توبِه باید»

 
۲۰۷

اگر در این راه که می روی، مجاهده می کنی،
و شب و روز، می کوشی، [و] صادقی؟
چرا، دیگری را، ره نمی نمایی؟ و او را به «خواب خرگوش» در می اندازی؟ (مقالات شمس، صفحه ۱۴۱)

ای که چون سیر و سرکه می جوشی

در طریقت به جهد می کوشی

 

تا ز زندان جهل خود برهی

می کنی جهد تا رسی برهی

 

سر و رسم مجاهدت داری

صادقی، گر معاهدت داری؟

 

پس چرا راه را نشان ندهی

بشرف غرّ و قدر و شان ندهی؟

 

دیگران را نمی کنی آگاه؟

که بود راه چاره از این راه؟

 

همه را در شب فراموشی

می گذاری بخواب خرگوشی

 
۲۰۸

گفت: – نماز کردند؟
گفت: آه!
گفت: – نماز همه عمرم به تو دهم آن «آه» را بمن ده! (مقالات شمس، صفحه ۲۰۳)

گفت این ها در چکارند؟ آن دگر گفتا نماز

در جوابش گفتم آه و بودن آن آهی دراز

 

گفت از آه تو دانستم که این ها کیستند!

آه خود بخشا، نماز من بگیر ای پاک باز

 
۲۰۹

چون … بسوی کعبه نماز می باید کرد،
فرض کن: – آفاق عالم، جمله جمع شدند گرد کعبه!
حلقه کردند و سجود کرده!
چون کعبه را از میان حلقه برگیری، نه سجود هر یکی سوی همدگر باشد؟
دل خود را، سجود کرده! (مقالات شمس، صفحه ۲۱۲)

کعبه باشد قبله گاه مسلمین

یا بواقع بیت ربّ العالمین،

 

گر زمانی را که مردم با خضوع

رو بدُو دارند در حال رکوع

 

دست غیبی خانه برگیرد ز جای

خلق را بینی همه با عزم و رای

 

رو به سوی یکدگر آورده اند

سجده بر دل های دیگر کرده اند

 
۲۱۰

گفت: – تا به نماز جنازه فلان رویم!
آن ساعت، صوفی را پروای آن نبود!
گفت… : – نماز جنازه این است که: – «خداش بیامرزاد» اصل این است!
«اصل» را آن که نداند در «فرع» شروع کند! (مقالات شمس، صفحه۳۳۷)

گفت آن یک بدوستش ای دوست

به نماز جنازه آ، که نکوست،

 

دوستش را نبود پروایی

گفت اگر هم عقیده مایی

 

اصل این است گویی ای فرزاد

که خدایش همی بیامرزاد

 

آری آن کس که «اصل» نشناسد

«فرع» گیرد ز شرع نهراسد

 
۲۱۱

ذرّه یی از «چرکِ اندرون»، آن کند که صد هزار «چرکِ بیرون» نکند!
آن «چرک اندرون» را کدام آب پاک کند؟ …
آب دیده؟
-نه هر آب دیده!
اِلّا، آب دیده یی که از آن صِدق خیزد! (مقالات شمس، صفحه۵۷)

گر تو را اندر درُون آلودگی است

ریشه آن خفته اندر هر رگی است

 

ذرّه یی از چرک های اندرون

بدتر است از کوهی از چرک برون

 

چرک بیرون را بشوید آب نهر

مانَد آن چرک درون مانند زهر

 

پادزهرِ زهر آب نهر نیست

شُستن آن کار آب دهر نیست

 

با ندامت غیر آب دیدگان

هیچ آبی می نشوید این بدان

 

قطره یی از اشک گرمِ صِدق و آه

پاک می سازد درون را از گناه

 
۲۱۲

بوشِ (کَرّ و فرّ خودنمایی و دَبدبه جویی) اهل دنیا بدان ماند و بلندی جستن ایشان، که «دیو سپید» را رستم گفت که:
-«بالای کوه انداز تنم را، تا استخوانم بر بلندی باشد، تا کسی که آوازه من شنیده باشد به حقارت [در من] ننگرد» (مقالات شمس، صفحه۲۸۸)

بَرتری جویی و کرّ و فرّ خلق

ناز و کِبرِ بی حد و بی مَرِّ خلق

 

این بدان ماند که باد پوسید

گفت رستم: ای ستمکار پلید

 

گر بکُشتی (۱) کُشتیم، ای خیره سر

پیکرم را بر فراز کوه بر

 

تا بر اندامم، چو مرغ جان پَرَد

خلق با چشم حقارت ننگرد

(۱)کُشتی گرفتن.
۲۱۳

مبالغه می کنند که:
-فلان کس، همه لطف است، لطف محض است.
پندارند که: کمال در آن است!
-نیست!
آن که همه لطف باشد، ناقص است …
بلکه هم «لطف» می باید، و هم «قهر» … (مقالات شمس، صفحه ۳۷۱)

نکته یی بشنو اگر معشوقه صاحب جمال

پای تا سر لطف باشد نیست در حدّ کمال

 

کامل آن باشد که دارد با وجاهت لطف و قهر

تالی صبح بناگوش است شام زُلف و خال

 
۲۱۴

فلانی گفته بود که:
-این خود، همه راهست: هم قهر بر دشمنان، هم لطف بر دوستان، آخر همه کس دوست شناس نبوَد و دشمن شناس نبُوَد! …
پس زندگانی را دوبار بایستی آن کس را که:
-از «وجود اوّل نمُرده است» و «وجود نو» نیافته است!
-اینک، یافت «زندگانی دوم»؟
-نِگرد دُشمن را شناسد، دوست را شناسد.
-قهر او به محلّ قهر باشد لطف او به محلّ لُطف باشد!
هم قهر او بایسته بود هم لطف او – اگر چه بحقیقت به یکی باز می آید …
(مقالات شمس، صفحه ۳۷۱-۳۷۲)

آن یکی می گفت در اطرافیان

حکم از روی عدالت مُشکل است

 

دوست را با لطف و دشمن را به قهر

مشتمل کردن بغایت مشکل است

 
**

گفتمش پس زندگی باید دو بار

تا شناسی دوست را از دشمنان

 

تا توانی سهم لطف و قهر خویش

بسپری بر دوست یا بر خصم جان

 
**

گر شود قسمت تو را عمر دو بار

قهر و لطفت آن زمان میزان شود

 

آن زمان تصویر لطف و قهر تو

بر یکی دیوار آویزان شود

 
۲۱۵

هر که گوید که: – تو را فلان ثنا گفت!
بگو: مرا ثنا تو می گویی، او را بهانه می سازی،
هر که گوید که: تو را فلان دشنام داد!
بگو: مرا دشنام می دهی! او را بهانه می کنی. (مقالات شمس، صفحه ۳۶۶)

گر کسی گوید فلانی پُشت سر

مدح تو می گفت از اندازه بیش

 

گو ثناگوی صدیق من تویی

غیر را کردی تو دستاویز خویش

 
**

یا اگر گوید فلان دشنام داد

گو چنین نبود که پیغامم دهی

 

دیگری را کرده دستاویز خویش

پیش روی خلق دشنامم دهی

 
۲۱۶

معنی «ولایت» چه باشد؟
-آن که او را لشکرها باشد و شهرها و دِه ها؟
-بلکه «ولایت» آن باشد که او را ولایت باشد:
بر نفس خویشتن،
و بر کلام خویشتن،
و سکوت خویشتن،
و قهرها در محلّ قهر،
و جواب، در محلّ جواب،! …
چو او محکوم نَبُوَد، حاکم او بُوَد! …
… و اگر نه، صفات وی، بر وی بلا باشد و عذاب! … (مقالات شمس، صفحه۲۷-۲۸)

چیست معنای ولایت؟ آن که شخص

صاحب سرنیزه و لشکر بود؟

 

حکم او در زیر این سرنیزه ها

بر سر مردم بلا گستر بود؟

 
**

یا ولّی باید ولّی باشد نخست

بر وجود و نفس خویش و بر کلام

 

بر سکوت و قهر و مهر خویش و بعد

بر رعایا از توانگر تا غلام

 
**

گر ولّی محکوم نفس خویش نیست

اوست حاکم بر جمیع مسلمین

 

ورنه چون عبّاسیان منفور خلق

لَعنه الله علیهم اجمعین (۱)

 

(۱)در بیت آخر، نام خُلفای عباسی خارج از مقوله بعنوان مثال آورده شده.

۲۱۷

باطن من همه یک رنگ است،
اگر ظاهر شود و ولایتی باشد، و حکمی،
همه عالم، یک رنگ شدی، شمشیر، نماندی، قهر نماندی!
و این سنّت الله نیست، که این عالم چنین باشد. (مقالات شمس، صفحه ۴۲)

گر ولّی را باطنی یک رنگ باشد می شود

ملک او یک رنگ و دیگر حاجت شمشیر نیست

 

گرچه دنیاراست بُنیان بر تضادّ و اختلاف

سُنّت الله این نباشد، جبر یا تقدیر نیست

 
۲۱۸

آن که مرا دُشنام می دهد، خوشم می آید،
و آن که ثنا می گوید می رنجم!
زیرا که ثنا می باید که بعد آن، انکار در نیاید!
آخر، منافق بدتر است از کافر! (مقالات شمس، صفحه ۱۴۹)

آن که دشنامم دهد شادم کند

و آن که مدحم می کند رنجم از او

 

ز آن که دشنام است حرف آخرین

یعنی آخر تیر ترکش از عدَد

 

لیک آن مدح منافقی در پی اش

ذمّ دیگر هست و کسر آبرو

 

بی سبب نبود که گویند از قدیم

بدتر از کافر منافق را بگو

 
۲۱۹

او که گوید:
-قلب، این «گوشت پاره» است،
او کافرتر است،
و بدتر است از نصرانی … که عیسی را،
«پسر خدا» می گوید! (مقالات شمس، صفحه ۳۲۳)

آن که عیسی را دهد نسبت که فرزند خداست

بهتر است از آن که گوید قلب غیر از گوشت نیست

 

ز آنکه او مخلوق حقّ را خواند فرزند، این یکی،

گوشت خوانَد بیت حقّ را کاندر آن جاوید زیست

 
۲۲۰

می گویند:
«هرکسی را همزادی است، از پری، یا از دیوی که با او به هم، در وجود آید، و دوست دار و بس دوک است از غایت غیرت چیزی درافکند و چیزها انگیزد و آن کس [دیو] از ما دور افتد.» (مقالات شمس، صفحه ۱۳۵-۱۳۶)

گویند به قصّه ها که دیوی است

همزاد بشر که خصم جان است

 

هر چند که قصّه است، رمزش

داند کسی ار که نکته دان است

 
**

در گوش وی از جوال دوزی

همزاد زند چو خر درآید

 

این دیو شود مهار و ز آن بعد

تسلیم شود، بسر درآید

 
**

برعکس اگر که دیو ناپاک،

چسبد چو دوالپا بدوشش

 

بیچاره بشر دهد سواری

دستش نرسد دگر بگوشش،

 
۲۲۱

تنهات، یافتم! (۱)
هر یکی به چیزی مشغول و بدان، خوشدل و خرسند:
بعضی روحی بودند، بروح خود مشغول بودند،
بعضی به عقل خود، بعضی به نفس خود!
تو را بی کس یافتم!
همه یاران رفتند به سوی مطلوبان خود، تنهات رها کردند!
من، یار بی یارانم!… (مقالات شمس، صفحه ۳۳۶-۳۳۷)

(۱)این سخنان را شمس تبریزی در تفسیر حدیث نبوی: اِنَّ الله خَلَقَ الاَرواح قَبل الاجسادَ بِالفَی عامٍ

روح از آن جایی که ذاتاً جوهر است

بود قبل از جسم و ذاتاً برتر است

 

جسم ممکن حادث است و این نقاب

بی وجود روح اندر التهاب

 

روح گفت ای جسم تنهایی چرا؟

از چه خالی باشد از صاحب سرا؟

 

چون تو را ای جسم تنها یافتم

زین سبب سوی تو من بشتافتم

 

روح آب و آب باز آمد بجوی

معنی اَوحی الی عَبده (۱) بجوی

 

(۱)آیه دهم از سوره ی نجم: فَاوحی اِلی عَبدِه ما اوحی. یعنی خداوند در معراج پیغمبر به آن حضرت وحی کرد آن چه را که وحی کرد.

۲۲۲

اگر مرا دیدی، خود را چه بینی؟
و اگر ذکر من کُنی، ذِکر خود چه می کنی؟ …
اگر مرا می شناسی و مرا دیدی، ناخوشی را چرا یاد کنی؟ …
اگر با منی چگونه با خودی؟
و اگر دوست منی چگونه دوست خودی؟ (مقالات شمس، صفحه۲۵۷)

روح چون در جسم می یابد حلول

جسم با رغبت کند آن را قبول

 

جسم را گوید چنین روح مُبین

چون مرا دیدی، دگر خود را مبین

 

ذکر من کُن، ذکر خود کردن خطاست

ناخوشی گر، ناخوشی ات نابجاست

 

بعد از این با من قرین و همرهی،

راه خود رفتن مگیر از گمرهی

 

دوستی گر با من و از خویش سیر

دست من را گیر و راه دوست گیر

 
**

دین حقّ چون روح و با جسم علی (ع)
طبق اَکمَلتُ لَکُم (۱) شد مُنجلی

(۱)اشاره به آیه ۵ از سوره ۵ قرآن کریم که در غدیرخم بر محمّد (ص) نازل شد و این سخنان را شمس تبریزی در ذکر تفسیر این آیه بیان می دارد «اَلیوم اَکمَلتُ لَکُم دینکُم عَلَیکُم نِعمَتی وَ رَضَیتُ لَکُم الاسلامَ دُنیا».

۲۲۳

لحظه یی برویم به خرابات، بیچارگان را ببینیم.
آن عورتَکان (روسپیان، ساقیان، رقّاصان، نوازندگان و خوانندگان زن) را خدا آفریده است.
اگر بَدَند یا نیک اند، در ایشان بنگریم!
در کلیساها هم برویم، ایشان را بنگریم! (مقالات شمس، صفحه۳۵۵)

دلا بیا بخراباتیان سری بزنیم

سری به جمع پریشان مضطری بزنیم

 

به جمع روسپیان ساقیان و رقّاصان

به مُطربان و نوازندگان سری بزنیم

 

به سوی دیر و کلیسا رویم و از سر صِدق

بکُنهه جامه تزویر آذری بزنیم

 

دمی بپای بَد و نیکشان درنگ کنیم

برای دیدن آن ها بهر دری بزنیم

 

نظر کنیم بحکمت بحال بی خبران

ز شوق نعره الله و اکبری بزنیم

 
۲۲۴

شرح حجاب را که هفتصد حجاب است،
از ظلمت به حقیقت رهبری نکردند، رهزنی کردند، بر قومی،
ایشان را نومید کردند که: «ما از این حجاب ها کی بگذریم؟»
همه حجاب ها یک حجاب است، جز آن یک هیچ حجابی نیست!
-آن حجاب، این وجود (نظم موجود) است! (مقالات شمس، صفحه ۳۷)

حجاب و ظلمت جان را مُبلّغی می گفت

بگاه وعظ به مردم، ز هفتصد گذرد

 

چنین که او پی ارشاد خواند آیه یأس،

چگونه خلق از این بی شمار سدّ گذرد

 

به پیش چشم نباشد بجُز حجاب وجود

از این یکی گذرد جان و سخت بد گذرد

 
۲۲۵

شناخت این «قوم»(۱) مشکل تر از شناخت «حقّ» (خداوند) است،
آن (حقّ، خداوند) مرا به استدلال، توان دانستن که:
-چوبی تراشیده دیدی؟
-هر آینه او را تراشنده یی هست! یقین که بخود نباشد!
امّا آن قوم که ایشان را، همچو خود می بینی،
به صورت و ظاهر، ایشان را معنی دیگر [است].
دور از تصوّر تو، و اندیشه تو! (مقالات شمس، صفحه ۲۱۹)

(۱)این سخنان را شمس در دنباله سخنانی مربوط به با یزید بیان می دارد.

با یزید بسطامی آن که گفت سُبحانی!

آن که گفت سُبحانی! ما اعظم شانی

 

حقّ نبود گفتارش چون که خالق حیّ کی

در شگفت خواهد شد ز آن چه خود شدش بانی

 

بی گمان اگر چیزی خلق شد در این دنیا

خالقی بود او را آشکار و پنهانی

 

لیک گاه مخلوقان همچو با یزیدان را

دَر مقام استثناء هست رای و فرمانی

 

معرفت به حال این قوم بس بود مشکل

در وجودشان باشد فضل و فرّ یزدانی

 

ای که عاقلی بشناس آن که بنده اش اینست

بی نهایتی بشناس، بی رقیب سلطانی

 
۲۲۶

با خلق، اندک اندک، بیگانه شو،
حقّ را با خلق، هیچ صحبت و تعلّق نیست!
ندانم از ایشان چه حاصِل شود؟
کسی را از چه باز رهانند؟
یا به چه نزدیک کنند؟
آخر تو سیرت انبیاء داری!
پیروی ایشان می کنی!
انبیاء اختلاط (آمیزش با مردم) کم کرده اند،
ایشان به حقّ تعلُّق دارند، اگر چه بظاهر، خلق، گرد ایشان در آمده اند. (مقالات شمس، صفحه ۲۹۱)

با دل خود باش همره و ز خلایق دل ببُر

نور حقّ در دل بتابد در سحابِ خلق نیست

 

من ندیدم زین خلایق مشکلی آسان شود

یا بسر منزل شود آنکس که او با خلق زیست

 
**

اولیاء الله را صورت نظر کردن خطاست

صورت آن ها بود چون صورت دیگر نفوس

 

هر که دارد سیرت آن ها در او بنگر که اوست

اولیاء الله و دستش را بگیر و پای بوس

 
**

انبیاء آیینه حقّند و جلوت می کنند

تا بیفتد نور حقّ در چهر آن ها بی حجاب

 

گرچه مردم گردشان جمعند و آمیزش کنند

نور می پاشند و از این ابر دارند اجتناب

 
۲۲۷

مرا، از این عِلم های ظاهر،
و از این تازی (عربی) ها، می بایست که با ایشان بگویم که:
-دریغ است این علم من، با ایشان گفتن!
الّا، هم به علم ایشان، با ایشان، [باید سخن گفتن]:
ایشان را به همان [عربی بافی و عالِم نمایی] مشغول باید کردن،
که بدین [حقیقت جویی و علم راستین] نمی ارزند (مقالات شمس، صفحه ۲۵۳)

صرف و نحو و لفظِ تازی ای برادر علم نیست

جهد کن تا پوست را بی جا نگیری جای مغز

 

با چنین قشری و قشریُّون به ضربِ عَمرو وزید

می توان مشغول شد امّا نه اندر بحث نغز

 
**

ای دریغا بحث کردن با فقیهانی سفیه

زین کسان دست ارادت در نیاید ز آستین

 

با چنین اشخاص از سنگ و ز استنجا بگو

حیف باشد بحث کشف راز و علم راستین

 
۲۲۸

اگر امتحان نکنم،
«او» نداند که «او» کیست؟
دیدی جماعتی که اعتقادها می نمودند، و جان بازی ها،
چون امتحان، اندک آغاز کردم، اعتقادشان را دیدی، چگونه برهنه کردشان پیش تو؟
توشان، برهنه دیدی؟
آن که دعوی محبّت می کند، از میان جان،
یکی درمش بخواهی، عقلش برود، جانش برود، سر و پای گم کند!
امتحان کردم، تا خود را اندکی دیدند، تشنیع (ناسزا) برآوردند که:
-این شخص، همه روز، معتقدان را، سرد کرد. (مقالات شمس، صفحه ۳۵۸)

هست همچون بوته های امتحان

حربه بی اعتنایی این بدان

 

گر که سردی با فلانی می کنم

دوستان را امتحانی می کنم

 

تا که بشناسند یاران خویش را

من شناسم نیز گرگ و میش را

 

بارها دیدم مریدی جانفشان

در نیامد سالم از این امتحان

 

آن یکی دعویّ یک رنگی کند

یک درم خواهیش دل تنگی کند

 

گر بگویی یک درم بخشا به من

می نهد انگشت حیرت بر ذقن

 

این کسان گویند با صد آه و درد

که مریدان را فلانی سرد کرد

 
۲۲۹

از سخن او،
خنده ام گرفت که می گوید:
-پُشتم سوی تُست، معذور دار!
می گوید، … پس و پیش تو،
هر دو یکی است! (مقالات شمس، صفحه ۲۰۶)

خنده می گیرد مرا از آن کلام

که بود پُوزش به گفتار عوام

 

فی المثل می گوید آن کاو جای جست

معذرت خواهم که پُشتم، سوی تست

 

در جوابش گوید آن یک، مرحبا!

خود یکی باشد پس و پیش شما!

 
۲۳۰

چندین خروار نمک،
در آن مطبخ او (سلیمان) خرج شدی! باقی را قیاس کن!
زنبیل فروختی، با این سلطنت، و برخاک نشستی،
و چند مسکین را گرد کردی، و با ایشان بخوردی، و گفتی:
خدایا مسکینم، – همنشین مسکینان،
کار آنست!
امّا، هر که … انانیّت (منم، منم) آغاز کرد که:
«من چنین و من چنانم!» مغزش نباشد! (مقالات شمس، صفحه ۳۲۴)

سلیمان بدان حشمت و فرّ و جاه

هزاران مرید و هزاران سپاه

 

که در مطبخش رفت بی ریب و شکّ

بهر روز در کار صَد من نمک

 

فزون ثروت او ز آلاف بود

چنین بی نیازی سبدباف بود

 

بگاه مناجات گفت ای خدا

فقیرم، ضعیفم، ببخشا مرا

 

چنینند مردان از جهل دور

منیّت ندارند و کبر و غرور

 

تُهی مغز پیوسته مَن مَن کند

وز آن طوق لعنت بگردن کند

 
۲۳۱

درویشی به دلق، چه تعلُّق دارد؟
که هر سالی نهصد هزار درم،
خرج حُجره های آن درویش، بودی! (مقالات شمس، صفحه ۳۳۵)

چنان دان که درویشی از دلق نیست

بجز حرمت و خدمت خلق نیست

 

که خرج سلیمان والا تبار

ز درهم فزون بود نهصد هزار

 

به این مرد درویش و خرجش نگر

فقیری که می بود تاجش بسر

 
۲۳۲

زاهدی بود، در کوه!
او کوهی بود، آدمی نبود!
[اگر] آدمی بودی، میان آدمیان بودی – که فهم دارند و وهم دارند، و قابل معرفت خدا اند – در کوه چه می کرد؟ آدمی را با سنگ چه کار؟
میان باش و تنها! …
نهی است از آن که به کوه منقطع شوند و از میان مردم، بیرون آیند و خود را در … خلق، انگشت نمای کنند! … (مقالات شمس، صفحه ۱۱۴)

یکی زاهدی خانه در کوه داشت

که در دل از این خلق اندوه داشت

 

نبود آدمی، بود جامد چو کوه

ز هم نوع بیزار و اندر ستوه

 

اگر آدمی بود چون همگنان

بشروار می زیست با مردمان

 

اگر زنده یی زیست در زیر سنگ

برد بی گمان عقل او پاره سنگ

 

تو گر عاقلی باش با مردمان

میان باش و در جمع تنها بمان

 
۲۳۳

مانع آمدن به خدمت … بُزرگان، «قصور استعداد» است!
استعداد بباید و قابلیّت و فراغت از مشغولیّت ها، تا زیارت «بزرگان» ثمره دهد!
آن ها که زیارت کنند به نیاز، اگر چه قاصِر باشند، هم ضایع نباشد!
امّا در بهتری باید کوشید!
بعضی را امید بهتری نمی بینم که پیش از ندامت، بیدار شوند! (مقالات شمس، صفحه ۴۵-۴۶)

مانع فیض حضور مردمان راستین

در حقیقت از قصور درک و استعداد دان

 

قابلیّت باید و فرصت که گردد بهره ور

آن که دارد آرزوی درک فیض کامِلان

 
**

درک فیض بخردان را آزمندان سود نیست

لیک ضایع نیست آن اوقات و خودکاری بود

 

ای که مُشتاقی که گردی از بزرگان بهره ور

این بدان پیش از ندامت وقت بیداری بود

 
۲۳۴

به خُردگی (کودکی) باید …،
خو (تربیت) گرفتن!
تا زودتر در کار آید که شاخ تر، راست شود، بی آتش!
چون، به آتش خشک شد، بعد از آن، دشوار گردد! (مقالات شمس، صفحه ۳۵۸)

تربیت در کودکی دارد اثر

در بزرگی می رود رنجت هدر

 

شاخه تر را به هر سو خم کُنی

می رود آن سو و گردد منحنی

 

چون از آن بگذشت سالی چند هیچ

بر ندارد تربیت، تعلیم و پیچ

 

بشکن آن شاخه در زیر فشار

هر عمل را هست روزی وقت کار

 
۲۳۵

از فرزند خود، شکایت می کرد!
از زبانم، این آمد که: عاقبش نیکو شود!
کودک است، آن چه می کند، نه اصلی [راست]
چنان که غوره، و زردالُوی خام، تلخی کند، ترشی کند!
آن از کودکی، غوره است و از خامی، نه اصلی!
غوره سنگ (هسته) بسته هیچ شیرین نشود، الّا باید که غوره در نظر آفتاب باشد. (مقالات شمس، صفحه ۳۵۵)

پدری شاکی از پسر، می گفت:

پسرم هست خام و حَرفش مُفت

 

گفتم او عاقبت به خیر شود

گر که رهوار و اهل سیر شود

 

آن چه خامی در او بود الآن

می کند استحاله دور زمان

 

غوره تُرش است و هست میوه خام

شود انگُور، چون رود ایّام

 

لیک این غوره را همی باید

آفتاب جهان بر او تابد

 

ای که گویی که خام دل بند است

تربیت آفتاب فرزند است

 
۲۳۶

اگر این بچّه را به من بدهند، چنانش برآرم که نه این خواهد نه آن،
چنان که هر که بیندش، گوید:
-فرشته است، این آدمی نیست!
آن گاه که او از من بادام خواهد یکی در رویش بزنم:
-هان گرسنه یی؟ نان بخور …
زیرا، چون بزرگ شود در خود رأیی نصیحت سود ندارد… (مقالات شمس، صفحه ۲۹۵)

من اگر مسئول فرزندی شوم

صاحب فرزند دلبندی شوم

 

پرورانم آن چنانش در جهان

که کند عادت نه این خواهد نه آن

 

تا بگویند این نشان رحمت است

آدمی نبود فرشته خصلت است

 

فی المثل گر از هوس بادام خواست

گویمش این خواهش تو نارواست

 

گر گُرسنه گشته یی رو نان بخور

معده را کن از غذای ساده پُر

 

ز آن که یک فرزند خود رأی عنود

پند و اندرزش ندارد هیچ سود

 
۲۳۷

پدر، تو را به جهت آن به تحصیل فرستاد،
که روزگار، بد است، و مردم،
طمع می کنند در پسر و از خُدا نمی ترسند! (مقالات شمس، صفحه۱۶۷)

بکوش در ره تحصیل علم چون پدرت

تو را نهاده بمکتب که روزگار بد است

 

درون سنگر مکتب به درس پُویا باش

تو ای فرشته که بیرون کنام دیو و دد است

 
۲۳۸

اگر طبیبی را گویند که:
-علاج این رنجور می کنی،
چرا علاج پدرت نکردی که بمُرد؟
و علاج فرزندت نکردی؟
و مُصطفی (پیامبر اسلام) را گویند:
-چرا عمّت (عمویت) را که بولهب است از تاریکی بیرون نیاوردی؟
گوید که: رنج هایی است که قابل علاج نیست!
مشغول شدن طبیب، بدان جهل باشد!
و رنج هایی است قابل علاج است، ضایع گذاشتن آن بی رحمی باشد! (مقالات شمس، صفحه ۶۹)

گر بپرسند از طبیبی بر سبیل انتقاد

گر تو را باشد خداقت از چه بابای تو مُرد؟

 

یا پیمبر را شماتت گر، بپرسد، بولهب

پای انکار از چه اندر پیش ارشاد سپرد؟

 
**

می دهند این هر دو پاسخ بهر درد لاعلاج

صرف وقت و کوشش ار کس کرد بی حاصل بود

 

لیک آن دردی که بتوان کرد با همّت علاج

این چنین کوشش طریق مردم عاقل بود

 
۲۳۹

پادشاه را دو پسر بود، یکی مؤدّب و بلند همّت، آن دگر ناشایسته و احمق و بد دل و زنانه! … [پادشاه] … مردِ … شجاعِ جان بازِ رُستم صفتی بجست. او را قرین و رفیق این پسر [نالایق] کرد، تا شب و روز او را صفت مردان گفتی و نمودی، و سلاحشوری آموختی، و حرکات مردان! هیچ اثر نکرد. همین لفتک و لُعبتکَ (عروسک) می ساخت، چون دخترکان بازی می کرد! بعد دو ماه گفتند که:
-امروز پادشاه می آید تا ببیند که چه می آموزد پسرش از این اخی (جوان مرد، برادر در خطاب اهل فتوّت)؟
پسرش … [مانند زنان] مقنعه بر سر انداخته، و لعبت ها پیش گرفته
این … معلّم نیز از غایت عجز، دستار خود را هم از سر، فرو آورده و مقنعه یی ساخته، در سر انداخت. لعبت ها پیش گرفت، و پهلوی پسر پادشاه، نشست!
پادشاه درآمد که: – معلّم کو؟ ….
معلّم از زیر مقنعه سر برآورد. خدمت (تعظیم) کرد.
با آواز زنانه می گوید:
-اینک منم، معلّم [این جا هستم!]
[پادشاه] گفت: این چه حال است؟
[معلّم] گفت:
-ای شاه عالم، در این دو ماه، چندان که زدم، و گرفتم که او را هم رنگ خود کنم، البته نتوانستم، من، هم رنگ او گشتم!
امّا، او مرد بُوَد. او را چه زیان آن تشبّه [به زنان] کردن؟ (مقالات شمس، صفحه ۳۶۲)

پادشاهی را دو فرزند پسر

بود و بودند این دو مقبول پدر

 

اوّلی با همّت و فرزانه بود

کارهایش شیوه ی مردانه بود

 

بازیش با اسب و با شمشیر و تیر

سرسوار خیل و می شد دزدگیر

 

دیگری ترسو و پست و گول بود

با عروسک های خود مشغول بود

 

شاه واقف بود و از روی خِرد

خواست تا او را چو مردان پرورد

 

کرد پیدا دانشی مردی دبیر

پهلوانی شیردل، مردی دلیر

 

ز آن مُربّی خواست آن دریای جود

تا پدید آرد تحوُّل در وجود

 

منقلب گرداند آن فرزند را

گرم سازد طبع آن دَم سرد را

 
**

روزها بگذشت و بعد از چند ماه

سوی مکتب آن پدر کج کرد راه

 

رفت تا با چشم خود بیند مگر

تا چه میزان تربیت دارد اثر

 

دید آن فرزند ترسوی دغل

چادری بر سر، عروسک در بغل

 

آن معلّم هم ز سر، دستار باز

کرده و پیچیده بر قدّ دراز!

 

هر دو تن با هم جواب اندر جواب

لای لایی گو و لعبت ها بخواب

 

تا به شاه افتاد چشم آن دبیر

گفت پیدا شد تحوُّل در حقیر!

 

بس قوی تر سیل خصلت های او

بود از من چون نشستم پای او

 

لاجرم آن سیل من را در ربود

من شدم چون او و او آن سان که بود

 

من نه بر او، او به من تأثیر داشت

چتر چادر بر سر دستار کاشت

 
**

آن چه را نامی تو خصلت های زشت

هست ترکیب و عجین اندر سرشت

 

گنبد است این طبع و بر بالای آن

تربیت نااهل را چون گردکان

 
۲۴۰

آدمی را «رنج»
چگونه مستعدّ نیکی ها می کند؟
چون «رنج» نمی باشد،
«انانیّت» (خودپسندی و خودگرایی) حجاب او می شود!
اکنون، می باید که «بی رنجوری» مرد پیوسته همچنان رنجور باشد تا سالم باشد از آفات! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۹)

آدمی را رنج دارد مستعدّ

تا به نیکی ها رسد با جهد و جِدّ

 

گر نباشد رنج و آسانی بود

خودپسندی سدّ نیکی ها شود

 

رنج مخفی، بی وجود درد و رنج

دور از آفاتت کند مانند گنج

 
۲۴۱

مرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد،
در غم شاد باشد،
زیرا که داند آن مراد در بی مرادی … در پیچیده است،
در آن بی مرادی، امیّد مراد است! و در آن مراد غُصّه رسیدن بی مرادی. (مقالات شمس، صفحه ۱۹۴)

مرد آن باشد که اندر همّ و غمّ

خوش بود، هم شاد با غم بیش و کم

 

بی مرادی آرد اندر پس، مراد

خفته در هر بی مرادی، بس مراد

 

لیک چون دولت بیابد آن فلان

دائماً می ترسد از فقدان آن

 
۲۴۲

نباید که زن درویشان، چیزی گوید! …
باید که او ظاهر نگاه دارد،
و نماز کند و خشوع. (مقالات شمس، صفحه ۲۱۶)

می نزیبد همسر درویش را

شکوه کردن از کم و از بیش را

 

حفظ ظاهر کرد باید با خشوع

صبر باید کرد بر نقصان و جوع

 
۲۴۳

زن را همان به که پس دوک (آلت نخ ریسی) نشیند،
در کنج خانه،
مشغول، با آن کس که تیمار او کند! (مقالات شمس، صفحه )

بهتر آن باشد که زن در بیت خویش

دُوک ریسد یا که هر کاریست پیش

 

دل بدان مشغول دارد آن نکو

که برغبت می کند تیمار او

 
۲۴۴

بعضی را مطلوب، مقارن طلب، پیش آمد!
و بعضی را به وقت مرگ، مطلوب، روی نمود!
و بعضی هم در طلب آن مردند!
در هوس این [در طلب] مردن کاری بزرگ است. (مقالات شمس، صفحه ۱۳۹)

عدّه یی مطلوبشان حین طلب

می شود تحصیل از توفیق ربّ

 

عدّه یی دیگر کَشَد این وصل طول

تا به وقت مرگ پیش آید حصول

 

عدّه یی هم مانده از مقصود دور

می برند این آرزو با خود به گور

 
**

در طلب مردن بود کاری عظیم،
این بود از فضلِ مردان کریم

۲۴۵

قومی هستند که پیش ایشان، این باشد که:
-همه کارهات، حواله به «فردا» باد!
یعنی «امروز» چه شد!
«امروز» را برون کردند؟
چه گناهی کرده بود «امروز»
[که] از حساب بماند؟ (مقالات شمس، صفحه ۲۷۰)

عدّه یی را باشد این دایم شعار

که به فردا افکنند امروز کار

 

گوییا امروز این قوم دون

کرده اند از دور عمر خود برون

 
۲۴۶

روزی در پیش است که آن را:
«روز تغابن» (روز دریغ، غبن آگاهی) گویند که:
-آه چه کردیم؟
آن [آه] هیچ سودی ندارد!
امّا، تغابن، این ساعت سود دارد:
-[که آه، چه می کنیم؟] (مقالات شمس، صفحه ۱۴۷)

هر کسی را هست روزی بی گمان

که بود روز تغابن نام آن

 

زان تغابن نام آن باشد که مرد

می کشد آن روز از دل آه سرد

 

که دریغا ما چه کردیم آن زمان؟

که زمان و فرجه بود و عمرمان

 

سود اگر در آه باشد این بود

که کنون تنبیه از آن حاصل شود

 

تا شود بیدار این نفس لعین

تا نسازد وقت ضایع بیش از این

 
۲۴۷

هر کاری که در آن … مرگ را، دوست داری،
آن کار نکوست!
پس میان هر دو کاری که مُتردّد باشی، در این آینه بنگر که از آن دو کار، به «مرگ»، کدام لایق تر است؟ (مقالات شمس، صفحه ۲۹)

عارفان را مرگ باشد پیش چشم

نیست آن ها را ز مردن ترس و خشم

 

پیش چشم ار مرگ بی مقدار بود

سَهل و آسان کارِ بس دُشوار بود

 

گر تو را باشد به پیش رو دو کار

وَر مردّد ماندی اندر اختیار

 

که کدامین برگزینی در نخست

آن گزین که سُودبخش مرگ تست

 

عارفان را فکر هر کار خطیر،

با خیال مرگ آید در ضمیر

 
۲۴۸

جان بازان …مرگ، چنان می بینند که:
-شاعِر قافیه را
-و بیمار صحّت را
-و محبوس خلاص را
-و کودکان آدینه را. (مقالات شمس، صفحه ۷۵)

اشتیاقی را که شاعر در کلام

دارد او تا قافیت جوید مدام

 

آن شفایی را که هر بیمار زار

بهر بهبودیش دارد انتظار

 

آن امیدی را که از ترس قصاص

دارد آن محکوم تا یابد خلاص

 

جمله جانبازان عارف واجدند

در قبال مرگ و غم را فاقدند

 
۲۴۹

یکی خمّار، خمر فروخت،
یکی گفت که: – خمر می فروشی؟
عجب! بعوض آن چه خواهی خریدن؟ (مقالات شمس، صفحه ۲۳۱)

مِی فروشان را، در این دیر خراب
گو چه بهتر می خرند از این شراب

۲۵۰

اشکال گفت:
-حرامی خمر (شراب) در قرآن هست، حرامی سبزک (حشیش) نیست.
گفتم: هر آیتی را سببی می شد. آنگه وارد می شد.
این سبزک را در عهد پیغامبر، نمی خوردند صحابه، و اگر نه کشتن فرمودی! (مقالات شمس، صفحه ۲۱)

کرد یک ایرادگیر ازمن سؤال

که به قرآن (مِی) نمی باشد حلال

 

پس چرا دستوری از بهر (حشیش)

وضع ناکرده است آن فرخنده کیش

 

گفتم آن ایّام این اقدام زشت،

می نبود و کس چنین بدعت نهشت

 

ورنه گر این عادت منفور بود

حکم آن چون باده در دستور بود

 
۲۵۱

سماعی است که فریضه (واجب) است!
و آن سماع اهل حال است،
که آن فرض عین است،
چنان که هیچ نماز، و روزه ی ماهِ رمضان،
و چنان که آب و نان خوردن – به وقت ضرورت، فرض عین است «اصحاب حال» را!
زیرا مدد حیات ایشان است!
اگر اهل سماعی را به مشرق سماع است،
صاحب سماع دیگر را به مغرب، سماع باشد،
و ایشان را از حال همدیگر، خبر باشد. (مقالات شمس، صفحه ۲۰)

اهل وجد و حال را باشد نیاز

بر سماعی، همچنان امر نماز

 

فرض عین این است بر اصحاب حال

چون نماز و روزه و رزق حلال

 

فرض باشد چون ممدّ جان بود

اهل وجد و حال را چون نان بود

 

گر سماعی بود صوفی را به شرق

دیگری در غرب در وجد است غرق

 

وصل باشد روح ارباب سماع

فرد فردند ار چه اندر اجتماع

 
۲۵۲

«خواص» را، سماع، حلال است.
زیرا دل سلیم دارند …
از دلِ سلیم اگر دُشنام به کافر صد ساله رود، مؤمن، شود!
اگر به مؤمن رسد، «ولی» شود! … (مقالات شمس، صفحه ۲۳-۲۲)

دان که خاصّان را سماع و وجد حال

چون نماز و روزه فرض است و حلال

 

خاصّ را ز آن رو که دل باشد سلیم

مُجری حقّ است چون موسی کلیم

 

گر خواصّی کافری را فحش گفت

کافری مؤمن شود گر آن شنفت

 

حال گر مؤمن شنید این ناسزا

گردد آن مؤمن ولیّ و مقتدا

 
۲۵۳

هفت آسمان و زمین،
و خلقان، همه در رقص آیند،
آن ساعت که صادقی در رقص آید!
اگر، در مشرق، «موسی» …، در رقص بُوَد،
اگر «محمّد» در مغرب بُوَد،
هم در رقص بود و در شادی! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۶)

صادقی گر بود در رقص و سماع

می کند گوش ملائک استماع

 

هم زمان با او برقص آیند و حال

جُمله کرُّوبیان لایزال

 

گر سماعی بود «موسی» را به شرق

ز آن «محمّد» می شود در وجد غرق

 
۲۵۴

سماعی بود،
مطرب، لطیف و، خوش آواز!
صوفیان صافی را، دل، هیچ در نمی گرفت.
شیخ گفتا:
-در کفش ها بنگرید که کفش بیگانه،
آن جا نبود! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۶)

تشکیل شد سماع ولی در نمی گرفت

ناگاه شیخ گفت بگردید جمع را

 

غیری مگر میانه ما رخنه کرده است

برخاستند جمع و گرفتند شمع را

 
**

گفتند نیست باز بفرمود آن جناب

در بین کفش ها بفراست نظر کنید

 

گر بود کفش غیر بدُور افکنید و زود

برگشته دست در کمر یکدگر کنید

 
۲۵۵

رقص مردان خدا،
لطیف باشد و سبک!
گویی، برگ است که بر روی آب می رود!
اندرون چون کوه … ،
و برون چون کاه! … (مقالات شمس، صفحه ۱۷۴)

رقص و وجد و حالِ مردان خدا

بس لطیف و نغز باشد دل رُبا

 

می رود با آب گویی یک گیاه

اندرون چون کوه و بیرون همچو کاه

 
۲۵۶

شیخ گفت: – عرصه سخن بس دراز است و فراخ!
هر که خواهد می گوید، چندان که خواهد!
گفتم: – عرصه سخن بس تنگ است!
عرصه معنی فراخ است!
از سخن، پیش تر آ!
تا فراخی بینی و عرصه بینی! (مقالات شمس، صفحه ۳۵)

شیخ گفتا: عرصه نُطق و بیان

بس وسیع است و در آن جولان توان

 

گفتم این راهی است تنگ و سنگلاخ

عرصه معنا وسیع است و فراخ،

 

از سخن گفتن بگردان اعتقاد

تا ببینی عَرصهِ مَعنا گُشاد

 
**

۲ دیدگاه

پاسخ دادن به مدیر لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *