Menu

غزل شماره ۶

6

۱- به خود آی و دیده بگشا، به عیان نِگَر خدا را
که خدا به چشمِ عارف، همه جاست آشکارا
۲- نَبوَد به عرش مأوایش و جای اوست خالی
بنموده خالی او جای، که پر کند فضا را
۳- نه خدایِ عارف است آن که یکی و لامکان است
به شمار کاینات است و ببیند او خدا را
۴- تو هماره نیستی او، هَمِگان وِیَند و می دان
نه شمارَش ابتدا راست نه جمعش انتها را
۵- به زبانِ رمز گفتند و کسی درست نشنید
ز دهانِ من شنو فاش، کلامِ انبیا را
۶- به اراده اش بشد کُن فیکون و شد مُبَدَّل
به تکثّر امرِ وحدت، بپذیر انقضا را
۷- ز خِرافیان «جلالی» مَهَراس و نیک بشناس
چو زمینه مقتضی بود، زمانِ اقتضا را
 

غزل

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *