Menu

غزل شماره ۱۴

14

۱- در مَنِ تنها میندیش ای دل و از این غریب
دارِ دنیا مجمعِ تن هاست با چندین غریب
۲- برخلافِ عامیان، عارف بُوَد تسلیمِ محض
در کمالِ حِلم و نَبوَد شاد و غمگین این غریب
۳- پیشِ چشمِ عارفان از معرفت یکسان بُوَد
گر ز خاشاک و زِ خَس، یا خَز کند بالین غریب
۴- ز آن که می داند که برچینند آخر سُفره را
تا به کِی؟ تا چند؟ خواهد سُفره را رنگین غریب
۵- بهتر آن باشد که بهر شادی، اندر هر دیار
شارِع میخانه باشد باز بَر غمگین غریب
۶- وَقف باید کرد بر میخانه، املاکِ زیاد
تا که نستانند وَجهی را زِ هَر مسکین غریب
۷- در پی تکریم و تمجید غریبِ عارفی
نیست گر ریزند زیرِ پای او نَسرین، غریب
۸- خاکِ پایش سُرمه می سازد «جلالی» گر که دید
خوش ادا و خوش سَفَر خوش حالت و خوش بین غریب
غزل

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *