Menu

غزل شماره ۲۱

21

۱- آن که آراست زمین را و زمان، خوش آراست
نه در آن جایِ اگر باشد و نی چون چراست
۲- آن چه در دَهر روا نیست نمی باید بود
آن چه را هست رَوا، شُبهَه نباشد که رواست
۳- هر چه را قسمتِ ما نیست نباید خواهیم
هر چه را هست، همین است و همین باید خواست
۴- گردش و چَرخِشِ افلاک نباشد بی نظم
هر چه را هست تحرّک همه را نظم و به جاست
۵- از شبِ تیره نَپُرسند که خورشید چه شد
یا که از روز که حالی شبِ دیجور کجاست
۶- خَبط از تُست اگر خَبط و خطا می بینی
نتوان گفت در این دایره یک نقطه خطاست
۷- چشمِ عارف بُوَد از حَظِّ بَصَر روشن و باز
گوشش از کثرتِ تَکبیر پُر از بانگ و نواست
۸- آن چه بینی همه او باشد و از جانبِ او
نه زِ مَن یا زِ تو یا از من و ما یا که شماست
۹- چشمِ دل باز نگهدار «جلالی» و ببین
که یکی هست و همه اوست، نگو کیست؟ خداست
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *