Menu

غزل شماره ۳۸

38

۱- طاقَت دِگَرَم در تنِ رنجور نمانده ست
آن تابِ مُقَدَّر شُده، مقدور نمانده ست
۲- ویران شده این خانهِ تن یک سر و اَفسوس
خِشتی دِگرش سالم و معمور نمانده ست
۳- شُد حافظه ام مُختَل و گوشم شده سنگین
در چشمِ جهان بین، دِگَرَم، نور نمانده ست
۴- تا مقصد و مقصود دگر فاصله ای نیست
چیزی دیگر از طولِ رهِ دور نمانده ست
۵- روزِ خوش و نورانیِ عُمرَم به سر آمد
یک لحظه دگر تا شبِ دیجور نمانده ست
۶- طیّ شد رَهِ پُر حادثهِ زندگی و حال
گامی دو سه اَم تا به لبِ گور نمانده ست
۷- هر چند که خالی شده خُم ها همه، حالی
ماهی دو سه تا موسمِ انگور نمانده ست
۸- گر پای دَهَد، باده کَشَد باز «جلالی»
تا فصلِ عِنَب، فاصله ای دور نمانده ست
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *