Menu

غزل شماره ۴۰

40

۱- در این زمانه که ایّام زُهد و پرهیز است
چرا ولایتِ محرومِ ما بلاخیز است
۲- بِسانِ آنکه کند ریشخندِ شیخ، بخند
به ریشِ زاهدِ خُشکی که تُند و هَم تیز است
۳- به بَندِ دار زند بوسه آن کسی که دو گوش
به حرفِ مُفت نکرده ست و گردن آویز است
۴- دِل کسی که شود سنگسار، کی بند است
به این قضیّه که سنگش درشت یا ریز است
۵- زمانه ایست که باید ز چشمِ خویش زِدود
به آستینِ کسی خونِ دل که خون ریز است
۶- بُوَد ز ترسِ قفس، بینی ار که بلبلِ زار
برایِ خواندنِ آوازِ خوش، سحرخیز است
۷- به انتظارِ زمانی که کی قیام کنند
مرا دو دیده «جلالی» به خاکِ تبریز است
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *