Menu

غزل شماره ۴۳

43

۱- از آن شراب که چون قلبِ عاشقان صافست
بیا بِنوش که حُسنَش فزون از اوصافست
۲- علی الخصوص شرابی که تاک و انگورش
ز سهمِ جیره شیخ و ز مالِ اوقافست
۳- زبان و روی ز کمرویِ گُنگ بگشاید
چنان عجیب، که بینی حریف و حرّاف است
۴- مِیی که ساقی گُل چهره ات بنوشاند
بِنوش، هر چه که او داد، عینِ اَلطافست
۵- «اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک»
که این کمالِ جوانمردی است و انصاف است
۶- طوافِ کعبهِ دل کن نه لَمسِ سنگِ سیاه
که کار کارِ یکی دوره گردِ طوّاف است
۷- مَزَن به کعبه «جلالی» به سنگ گوهرِ خویش
به حقّ گرای و بدان عرضه کُن که صرّاف است
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *