Menu

غزل شماره ۴۴

44

۱- بدان سَفینه که امن است و خالی از خلل است
نِشست هر که، به مقصد رسد به هر محل است
۲- بخوان وصیّتِ فرهاد را که از سرِ عشق
به بی ستونِ فَلَک کرده حکِ و لَم یَزَل است:
۳- کسی به کعبه ی آمالِ خود رسد که به جهد
مُدام در صددِ کار و کوشش و عمل است
۴- بکوش و گر که نیابی، غمین مباش و مرنج
نگو که نَحسیِ کار از ستارهِ زُحَل است
۵- تو را وظیفه و تکلیف روشن است و مگوی
که سهم و قسمتِ هر کس مُقدَّر از ازل است
۶- به عشق، زنده دلان زنده اند و می دانند
که عُمر در گذر و عشق، عُمر را بَدَل است
۷- بگشت و دید «جلالی» به سِیر بَحرِ زمان
سَفینه ای که بُوَد خالی از خِلَل، غزل است
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *