Menu

غزل شماره ۴۷

47

۱- عارف آن را که تو دانی و ندانی دانست
راه و چاه از هم و از هر دو نشانی دانست
۲- رازِ سر بستهِ تکوین و تکامل بگشود
حکمتِ بالغهِ باقی و فانی دانست
۳- شده از مرتبتِ خالق و خلقت آگاه
وحدت و کَثرت و اسرارِ نهانی دانست
۴- تو هم از آن طور که با چشمِ سرت می بینی
چشمِ سِرّ ار که کنی باز توانی دانست
۵- کیست این خالق و چِبوَد غرض از خلقت و هم
علّت و منشأ این دل نگرانی دانست
۶- فِی المَثَل، حکمتِ باران بهاری دریافت
سِرّ و رَمزِ وَزِشِ باد خزانی دانست
۷- عارفان در پیِ آنند که تا دریابند
آن، که با آن بتوان معنیِ آنی! دانست
۸- گَشت بسیار «جلالی» که بداند آن چیست
عاقبت در رُخِ آن دلبرِ جانی دانست
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *