| ۱- |
آتشی در سینه دارم، آتش است این آه نیست |
|
مستمر باشد نوایِ نایِ من، کوتاه نیست |
|
|
| ۲- |
مردمان از ناله ام آگاه و بیدارند شب |
|
آنکه باید بشنود خوابیده و آگاه نیست |
|
|
| ۳- |
باشد آن مه در دلِ شب مستِ خواب و چشم من |
|
خیره، گر ناچار بر مَه می شود، گمراه نیست |
|
|
| ۴- |
روز و شب از مهرِ آن مه دیده بر مِهر است و ماه |
|
آن مَهِ مهرآفرین کمتر ز مهر و ماه نیست |
|
|
| ۵- |
دیگران کاهی زِ غم را می نمایانند کوه |
|
دردِ هجرانِ مَهِ من کوه باشد کاه نیست |
|
|
| ۶- |
در به روی عاشقانِ خویش می بندد ولی |
|
ادّعا دارد که او را حاجب و درگاه نیست |
|
|
| ۷- |
یوسفِ ما بر سریر تختِ اقبالست و ما |
|
در بُنِ چاهیم و آن چه را به بیرون راه نیست |
|
|
| ۸- |
دردِ هجری را که بی پایان بود نامند درد |
|
نیست نامش درد، گر آن گاه هست و گاه نیست |
|
|
| ۹- |
چند می گویی ز بدخواهان گریزانم برو |
|
آن که از جان و دلش خواهد ترا بدخواه نیست |
|
|
| ۱۰- |
ای که پنداری که گشتم عاشق جاه و جلال |
|
من خودت را دوست دارم این که حُبِّ جاه نیست |
|
|
| ۱۱- |
راست می گوید «جلالی» دوست می دارد تو را |
|
فکر ملک و مال و جاه و منصبت بالله نیست |
|
 |