Menu

غزل شماره ۶۹

69

۱- آتشی در سینه دارم، آتش است این آه نیست
مستمر باشد نوایِ نایِ من، کوتاه نیست
۲- مردمان از ناله ام آگاه و بیدارند شب
آنکه باید بشنود خوابیده و آگاه نیست
۳- باشد آن مه در دلِ شب مستِ خواب و چشم من
خیره، گر ناچار بر مَه می شود، گمراه نیست
۴- روز و شب از مهرِ آن مه دیده بر مِهر است و ماه
آن مَهِ مهرآفرین کمتر ز مهر و ماه نیست
۵- دیگران کاهی زِ غم را می نمایانند کوه
دردِ هجرانِ مَهِ من کوه باشد کاه نیست
۶- در به روی عاشقانِ خویش می بندد ولی
ادّعا دارد که او را حاجب و درگاه نیست
۷- یوسفِ ما بر سریر تختِ اقبالست و ما
در بُنِ چاهیم و آن چه را به بیرون راه نیست
۸- دردِ هجری را که بی پایان بود نامند درد
نیست نامش درد، گر آن گاه هست و گاه نیست
۹- چند می گویی ز بدخواهان گریزانم برو
آن که از جان و دلش خواهد ترا بدخواه نیست
۱۰- ای که پنداری که گشتم عاشق جاه و جلال
من خودت را دوست دارم این که حُبِّ جاه نیست
۱۱- راست می گوید «جلالی» دوست می دارد تو را
فکر ملک و مال و جاه و منصبت بالله نیست
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *