Menu

غزل شماره ۷۱

71

۱- در تماشایِ تو حیران نظری نیست که نیست
خاکِ درگاه تو کُحلِ بصری نیست که نیست
۲- در رَهَت، رهگذران رَحلِ اقامت فکنند
خیره بر بام و دَرَت رهگذری نیست که نیست
۳- بوده تا بوده به سودای تو هر جا که سری ست
سوده بر خاکِ جنابِ تو سری نیست که نیست
۴- تا به گوشِ تو رساند مگر این پیکِ صبا
کارِ من ناله و زاری، سحری نیست که نیست
۵- پیشِ آن حُقّهِ لعل لب و شیرینی آن
تنگدل حُقّه و تُنگِ شکری نیست که نیست
۶- پشت پا می زنی از بس به سرِ قول و قرار
خسته از دستِ تو خونین جگری نیست که نیست
۷- پیش آن عطرِ دلاویزِ سرِ زلف سیاه
مُنفعل غالیهِ مُشکِ تری نیست که نیست
۸- ما به امّید تو یک عمر نشستیم و کنون
بسته از پشت به ما هیچ دری نیست که نیست
۹- رهروان سر کوی تو زیادند زیاد
سویِ کویِ تو روان رهسپری نیست که نیست
۱۰- روزگاری ست که خرمُهره گرفته ست رواج
خورده بر سنگ ملامت گهری نیست که نیست
۱۱- تا که از کیسه ی عشّاق شود بندی باز
دستِ معشوق به گِردِ کمری نیست که نیست
۱۲- مُلکِ جم محبس و از بهر «جلالی» قفس است
بسته در کنج قفس بال و پری نیست که نیست
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *