| ۱- | روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست |
| منّت خاک درت بر بصری نیست که نیست | |
| ۲- | ناظر روی تو صاحب نظرانند آری |
| سِرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست | |
| ۳- | اشک غمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب |
| خجل از کرده ی خود پرده دری نیست که نیست | |
| ۴- | تا به دامن ننشیند ز نسیمت گردی |
| سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست | |
| ۵- | تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزند |
| با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست | |
| ۶- | من از این طالع شوریده به رنجم، ور نی |
| بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست | |
| ۷- | از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش |
| غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست | |
| ۸- | مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز |
| ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست | |
| ۹- | شیر در بادیه عشق تو روباه شود |
| آه ازین راه که در وی خطری نیست که نیست | |
| ۱۰- | آب چشمم که برو منّتِ خاک درِ تست |
| زیر صد منّت او خاک دری نیست که نیست | |
| ۱۱- | از وجود اینقدرم نام و نشان هست که هست |
| ورنه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست | |
| ۱۲- | غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنودست |
| در سراپای وجودت هنری نیست که نیست | |
معاني لغات غزل (۷۱)
نظر: نگرش، نگاه، در اينجا كنايه از چشم است.
پرتو: بازتاب نور، روشنايي.
منت: نيكي خويش را به رخ كسي كشيدن، توقع سپاس عطابخش از عطا يافته، قبول و سپاس و شكر احسان، مرهون احسان كسي بودن.
بصر: چشم.
ناظر: نگاه كننده.
صاحب نظر: عارف، افراد شاخص و خبره.
سر: راز، آنچه كه غير از صاحبان ادراك پي به آن نميتوانند برد.
گيسو: زلف و در اصطلاح عرفا: حبلالمتين سالكان طريقت براي رسيدن به حقيقت از ميان انبوه تيرگيهاي اسرار خلقت است.
غماز: پرده در، فاش كننده سر، خبرچين.
سرخ برآمد: به رنگ سرخ ظاهر شد، رنگش قرمز شد.
سيلخيز: مسيل، راه عبور سيلاب.
طالع شوريده: بخت در هم و برهم.
آب و عرق: عرق شرم و حيا.
آب چشم: اشك.
زيرصد منت او: صدبار زير بار منت او.
از وجود اين قدرم: اين قدر از وجودم.
معاني ابيات غزل(۷۱)
(۱) چشمي نيست كه از پرتو چهره تو روشن نبوده و ديدهيي نيست كه خاك آستانه تو مايه روشنايي آن نشده و بر آن منتي نداشته باشد.
(۲) صاحبنظران و اشخاص بصير (هم) روي و موي تو را تماشا ميكنند. آري همه سرها گرفتار درك سرگيسوي تو، اين حبلالمتين معرفتاند.
(۳) اگر رنگ اشك رازگشاي من سرخ شده است جاي شگفتي نيست، چهره كدام پرده دري است كه از شرمندگي سرخ نباشد.
(۴) براي اينكه نسيم صبا، گردي بر دامن ننشاند، هيچ رهگذري نيست كه ديده من در آن سيل جاري نكرده باشد.
(۵) براي اينكه باد صبا هرجا كه ميرود از زلف مشكين تو خبر و اثري نبرد، هيچ سحري نيست كه با او درگيري و مشاجره نداشته باشم.
(۶) از دست بخت وارون خود رنج ميكشم چرا كه جز خود، ديگري را سراغ ندارم كه از كوي تو فيض و بهره نبرده باشد.
(۷) الف: اي چشمه شيرين گوارا، شكري وجود ندارد كه در پيش شيريني لبهاي تو از خجالت غرق در آب و عرق نباشد.
ب:ای (چشمه نوش)که (شیرین)در تو تن می شوید بدانکه (شکّر)از شرم لب (شیرین)تو در آب و عرق خود غرق شده است.
(۸) هرجا خبري هست در مجلس رندان مطرح ميشود، به مصلحت نمي بينم كه رازها از پرده بيرون افتد.
(۹) در راه بياباني عشق تو، شير به مانند روباه بيچاره و درمانده ميشود. آه از اين ره خطير كه همه خطرها در آن موجود است.
(۱۰) شانه اشكم زير بار منت خاك در تست و خاك دري نيست كه صد برابر بيشتر از اين زير بار منت اشكم نباشد.
(۱۱) تنها از وجودم همين نام و نشان باقي مانده كه دليلي بر بودن آنست و گرنه هيچ ضعف و بيماري نيست كه در آن نباشد.
(۱۲) به غير از اين نكته و معنا كه حافظ دل خوشي از تو ندارد هنري نيست كه درسراپاي وجودت موجود نباشد.
شرح ابيات غزل (۷۱)
وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
بحر غزل: رمل مثمّن مخبون مقصور
اين يك غزل متعارف با مضاميني است كه رديف غزل بدان جوابگو باشد. رديف اين غزل يعني (نيست كه نيست) تأكيد نفي نيست بلكه به معناي (نيست كه نباشد) يعني (هست) خواهد بود و حرف (ي) كلمه قافيه بايستي درتمام موارد يكسان و بازگو كننده معناي رديف باشد كه در كمال مهارت دراين غزل به چشم ميخورد.
ابيات هفتم و هشتم اين غزل داراي ويژگيهايي است كه به شرح آن مبادرت ميشود:
اين از مسلميات است كه حافظ به اشعار نظامي توجه خاصي داشته و همه را به دقت مطالعه و از مضامين بكر آن در موارد لزوم بهرهبرداري كرده است و ما در شرح غزلها هركجا حافظه و معلومات ياري كرده و بكند، بدان اشاره كرده و خواهيم كرد. در اينجا بيمناسبت نيست يادآور شود در ايام جواني كه تصميم به سرودن مثنوي اميد و اعجاز خود را داشتم مبادرت به مطالعه و مرور مثنويهاي نظامي كرده و گاهگاه قرابت مضموني با مفاد معيني از بيت حافظ توجهم را جلب ميكرد كه آنها را يادداشت ميكردم. بعداً درسفري در اين اواخر در شهر شيراز كتابي به نام حافظ جاويد تأليف آقاي هاشم جاويد نظرم را جلب كرد و با مطالعه آن ملاحظه شد كه ايشان موارد زيادي را يادداشت نموده و بر آن شرح نوشتهاند كه از آن كتابي استفاده بيشتري در اين مورد كرده و بهره فراواني گرفتم. اجمالاً نظامي در شرح داستان خسروشيرين خود ميگويد خسروپرويز داراي معشوقه بود يكي به نام شيرين ارمني و ديگر شرك اصفهاني وميل دل او بيشتر به سوي شيرين بود و چنين شرح ميدهد كه روزي شيرين در راه سفر به چشمه آبي گوارا رسيد و چون در اطراف آن كسي را در آنجا نديد لخت شده و براي آبتني در آن چشمه كه نامش چشمهنوش بود وارد وخسرو در اين حال او را ميبيندونظامي در اينباره دادسخن ميدهد.
حافظ در بيت هفتم اشاره و ايهامي به اين موضوع دارد و نيز گوشهچشمي به اين نكته داستان كه شكر اصفهاني درمبارزه رقابت زيباي و دلبري از شيرين شكست خورد نيز دراين بيت مشهود است. و بدين سبب معناي اين بيت به دو صورت ظاهري و ايهامدار آن انجام شد.
دربيت هشتم كه به صورت ضربالمثل درآمده شاعرگوشه و كنايهيي به شاه شجاع ميزند و ميگويد ما رندان از تمام اخبار و ريزه كاريهايي كه اتفاق ميافتد آگاهي داريم منتها صلاح نميدانيم كه آنها را برملا كنيم. شاعر بار ديگر در بيت دوازدهم روي سخن را به شاه شجاع برگردانيده و از او گله و اظهار ناخشنودي ميكند.
