Menu

غزل شماره ۷۵

75

۱- جنسِ دو پا هر آینه گر این شکم نداشت
هرگز به عمرِخویش غمِ بیش و کم نداشت
۲- دایم لبش ز خنده چنان گل شکفته بود
بهر شکم اگر که شب و روز غم نداشت
۳- هرگز برای نان پی آزار کس نبود
هرگز روا به هیچ نفس کش ستم نداشت
۴- دیگر کسی بخیل و سخی را نمی شناخت
دیگر کسی توقّع جود و کرم نداشت
۵- یارب چه می شد ار که بشر هم چنان مَلَک
می بود بی خوراک و وجودش عدم نداشت
۶- قلبش هماره چون دلِ کَرّوبیان ز عشق
بی بهره بود و دیده اش از اشک نم نداشت
۷- باری «جلالی» ار که چنین بود هیچ مرد
در فکر زن نبود و زنی در حرم نداشت
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *