Menu

غزل شماره ۸۴

84

۱- آمد بهار و باز در و دشت جان گرفت
آری چُنین دو مرتبه جان می توان گرفت
۲- تاراج کرده بود خزان دشت و باز دشت
تن پوشِ سبز و جامه ز چنگِ خزان گرفت
۳- ساقی نمود دعوت و با عود و چنگ و تار
در بوستان مراوده با دوستان گرفت
۴- وقت است تا میان رفیقان و دوستان
جا در کنارِ سبزه و در بوستان گرفت
۵- تیرِ نگاهِ ماه کمان ابرویی که بود
مردم فریب، در دل و جانم مکان گرفت
۶- از دست رفتنِ دلم آیا گناه بود
کان دل سیاه مردُمَش، آن را نشان گرفت
۷- آرام و نرم شمعِ زبان بسته ز اشکِ گرم
لبریز کرد جامی و اَندَر دهان گرفت
۸- پنهان ز دیده آتشِ دل را در استخوان
می داشت شمع و ناگهش اندر زبان گرفت
۹- می سوخت شمع و بزم به مانندِ روز بود
ز آن بزم، شور و ولوله در آسمان گرفت
۱۰- کَرّوبیان به گِردِ «جلالی» بدند و او
ز آن شمع و جمع قوّه نطق و بیان گرفت
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *