Menu

غزل شماره ۱۲۲

122

۱- با نگاهش دل اگر دلبر رعنا ببرد
دل سودا زده ای از من رسوا ببرد
۲- ترسم این است که آخر دل دیوانه من
آبروی کم و بیش من شیدا ببرد
۳- وعدهِ وصل نه چیزی ست که آن سهل انگار
نتواند که از امروز به فردا ببرد
۴- آب و رنگش نه چنانست که توصیف شود
آبرو از گل و آرام ز دریا ببرد
۵- مردمش ساحر افسونگر و در عین نگاه
هوشم از سر، سرم از پا، دلم از جا ببرد
۶- گر ببرم دست در آغوشش و بنمایانم
نور آن دست سَبَق از ید بیضا ببرد
۷- گرم و گیراست، دَمِ سرد خزان نتواند
این گلِ رُسته به گلخانه، به یغما ببرد
۸- شارِحِ عشق بود سوره ی یوسف، تا کَس
نتواند به عبث نام زلیخا ببرد
۹- یک عصاکش اگر این کور دل غمگین را
به میان همه مردم بینا ببرد
۱۰- همه گویند گر این است «جلالی» او را
بهتر آن است خداوند ز دنیا ببرد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *