| ۱- |
تَرکِ دیار کرد و کسی را خبر نکرد |
|
با هیچ کس وِداع به گاه سفر نکرد |
|
|
| ۲- |
بودند چند عاشق مستاق و منتظر |
|
با عاشقان و خسته دلان یک نظر نکرد |
|
|
| ۳- |
خاموش بود و در دَمِ آخر برای خود |
|
جنجال و جار و معرکه و دردِ سر نکرد |
|
|
| ۴- |
می رفت از این دیار و چو ماه گرفته بود |
|
غم همچو سایه رحم به قرص قمر نکرد |
|
|
| ۵- |
خواندم بلند ورد و دعای سفر مگر |
|
دوزد نگاه بر من و در او اثر نکرد |
|
|
| ۶- |
نومید و ناگزیر به می برده ایم پناه |
|
جز دردِ سر برای من آن می هنر نکرد |
|
|
| ۷- |
بر سر زند مدام «جلالی» ز دست یار |
|
دستی که بر کمر زده و در کمر نکرد |
|
 |