| ۱- | رو بر رهش نهادم و بر من گُذر نکرد |
| صد لُطف چشم داشتم و یک نظر نکرد | |
| ۲- | سیل سرشکِ ما ز دلش کین به درنبرد |
| در سنگِ خاره قطره باران اثر نکرد | |
| ۳- | یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار |
| کز تیر آهِ گوشه نشینان حذر نکرد | |
| ۴- | ماهی و مرغ دُوش نخُفت از فغان من |
| وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد | |
| ۵- | میخواستم که میرَمَش اندر قدم چو شمع |
| او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد | |
| ۶- | جانا کدام سنگدل بی کفایت است |
| کو پیش زخمِ تیغ تو جان را سپر نکرد | |
| ۷- | کلکِ زبان کشیده حافظ در انجمن |
| با کس نگفت راز تو تا ترکِ سر نکرد | |
معانی لغات غزل(۱۳۳)
رو بر رهش نهادم: صورت بر خاک راهش گذاشتم .
برمن گذر نکرد: پای خود را بر روی من ننهاد ، از کنار من عبور نکرد.
چشم داشتن: چشم توقع داشتن، انتظار داشتن.
کین: کینه ، دشمنی .
سنگ خاره: سنگ خارا ، سنگ گرانیت ، سنگ سخت و متراکم تیره رنگ.
تیرآهِ گوشه نشینان : آه و ناله ونفرین بیچارگان گوشه نشین .
شوخ دیده : بی حیا، بی شرم، گستاخ وبی ادب ، بی آزرم.
میرَمَش: برایش بمیرم.
بیکفایت: نالایق ، بی لیاقت.
زخم تیغ: ضربت شمشیر .
کِلک زبان بُریده: قلم نی که سرآن را تراشیده باشند، قلم بی زبان، در بعضی نسخ کلک زبان کشیده: به معنای قلم زبان دراز و جسور آمده است .
معانی ابیات غزل (۱۳۳)
(۱)صورت بر خاک راهش نهادم با اینهمه از کنار من نگذشت . انتظار صد گونه لطف و کرم داشتم ولی يک نگاه به سوی من نینداخت.
(۲) سیل اشک ما نتوانست سنگ کینه و دشمنی را از دل او بیرون بیندازد . در سنگ سیاه ، دانه های باران اثری نکرد .
(۳) خدایا تو این جوان دلیری را که از تیر آه و ناله و نفرین بیچارگان گوشه نشین نهراسید در پناه خود محافظت فرما .
(۴) شب نشین از ناله و فریاد من ، چشم ماهی دریا و مرغ صحرا به هم نرسید و آن بی آزرم را بنگر که از خواب ناز بیدار نشد.
(۵) دلم می خواست که در سر راهش به مانند شمع جان را فدا کنم ، اما او چون نسیم سحری بر ما نگذشت.
(۶) عزیز من ، کدام انسان سنگدل سرسختی است که در برابر ضربه شمشیر عشق تو، جان را به مانند سپر پیش نیاورد وآن را فدا ننمود.
(۷)الف: قلم بی زبان حافظ در میان جمع، تا از سرخود دست نکشید نتوانست راز تو را با کسی بگوید .
ب: قلم زبان درازِ حافظ تا از سرِ جان خود نگذشت نتوانست راز تو را درمیان جمع بیان کند.
شرح ابیات غزل( ۱۳۳)
وزن غزل: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
بحر غزل: مضارع اَخرب مکفوف محذوف
*
حافظ در زمان شاه شجاع دوران پر مشقت و التهابی را گذرانیده و نشیب وفرازهای زیادی را طی کرده است . زمانی چند مورد نظر و از محارم نزدیک و در مجالس خصوصی از مدعوین ویژه بود و مدتی در اثر کدورت ایجاد شده و روابط سرد فیما بین ، در حاشیه و یک چند نیزمورد غضب و قهر بوده است . علت و سبب این اختلافات را قبلاً شرح داده ایم اما به نظر می رسد که این شاعر پاکدل وبی ریا از سیاست خویشتن داری و مردم داری بهره چندانی نداشته و با دشمن تراشی همیشه در راه موفقیت خود مانع و رادع می تراشیده است. این غزل و غزلهای مشابه آن که کم نیست همه حکایت از این دارد که مورد بی مهری و قهر شاه شجاع واقع شده به نحوی که می فرماید سر راه او ایستادم و اوبه من نگاه نکرد و هر چه تواضع وفروتنی کردم آن کدورت و کینه یی که از من در دل داشت از دلش زدوده نشد. هرچه ناله وزاری کردم فایده نداشت. به من هیچگونه عنایتی ننمود . اینهمه فاصله میان شاه و کسی که پیش از این از صدرنشیان مجلس او بوده بی دلیل فراهم نمی شود. سهم اعظم آن را حسودان و بداندیشان و فرصت طلبان به عهده دارند اما خمیر مایه و دستاویز اولیه آن را باید در خلقیات خود حافظ جستجو کرد . به زبان امروزی او شاعر خوب و سیاستمداری بد بوده است و امروز که قرنها از آن زمان گذشته ارزیابی مردم دربارة او به این نتیجه می رسد که این شاعر قرون واعصار ، هرگز نان را به نرخ روز نخورده و هر چند در دستگاهی صاحب شغل و مواجب بوده اما هرگز بنده وار نزیسته و شخصیت خودرا آنچنان که بوده نشان داده است و دربارة بیت پنجم و مضمون مصراع دوم آن شاعر در غزل بعدی نیز چنین سروده است:
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
