Menu

غزل شماره ۱۳۳

132

۱- رو بر رهش نهادم و بر من گُذر نکرد
صد لُطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
۲- سیل سرشکِ ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگِ خاره قطره باران اثر نکرد
۳- یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آهِ گوشه نشینان حذر نکرد
۴- ماهی و مرغ دُوش نخُفت از فغان من
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
۵- میخواستم که میرَمَش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
۶- جانا کدام سنگدل بی کفایت است
کو پیش زخمِ تیغ تو جان را سپر نکرد
۷- کلکِ زبان کشیده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترکِ سر نکرد

 

معانی لغات غزل(۱۳۳)

 

رو بر رهش نهادم: صورت بر خاک راهش گذاشتم .

برمن گذر نکرد: پای خود را بر روی من ننهاد ، از کنار من عبور نکرد.

چشم داشتن: چشم توقع داشتن، انتظار داشتن.

کین: کینه ، دشمنی .

سنگ خاره: سنگ خارا ، سنگ گرانیت ، سنگ سخت و متراکم تیره رنگ.

تیرآهِ گوشه نشینان : آه و ناله ونفرین بیچارگان گوشه نشین .

شوخ دیده : بی حیا، بی شرم، گستاخ وبی ادب ، بی آزرم.

میرَمَش: برایش بمیرم.

بیکفایت: نالایق ، بی لیاقت.

زخم تیغ: ضربت شمشیر .

کِلک زبان بُریده: قلم نی که سرآن را تراشیده باشند، قلم بی زبان، در بعضی نسخ کلک زبان کشیده: به معنای قلم زبان دراز و جسور آمده است .

 

معانی ابیات غزل (۱۳۳)

 

(۱)صورت بر خاک راهش نهادم با اینهمه از کنار من نگذشت . انتظار صد گونه لطف و کرم داشتم ولی يک نگاه به سوی من نینداخت.

(۲) سیل اشک ما نتوانست سنگ کینه و دشمنی را از دل او بیرون بیندازد . در سنگ سیاه ، دانه های باران اثری نکرد .

(۳) خدایا تو این جوان دلیری را که از تیر آه و ناله و نفرین بیچارگان گوشه نشین نهراسید در پناه خود محافظت فرما .

(۴) شب نشین از ناله و فریاد من ، چشم ماهی دریا و مرغ صحرا به هم نرسید و آن بی آزرم را بنگر که از خواب ناز بیدار نشد.

(۵) دلم می خواست که در سر راهش به مانند شمع جان را فدا کنم ، اما او چون نسیم سحری بر ما نگذشت.

(۶) عزیز من ، کدام انسان سنگدل سرسختی است که در برابر ضربه شمشیر عشق تو، جان را به مانند سپر پیش نیاورد وآن را فدا ننمود.

(۷)الف: قلم بی زبان حافظ در میان جمع، تا از سرخود دست نکشید نتوانست راز تو را با کسی بگوید .

ب: قلم زبان درازِ حافظ تا از سرِ جان خود نگذشت نتوانست راز تو را درمیان جمع بیان کند.

 

شرح ابیات غزل( ۱۳۳)

 

وزن غزل: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

بحر غزل: مضارع اَخرب مکفوف محذوف

 

*

 

حافظ در زمان شاه شجاع دوران پر مشقت و التهابی را گذرانیده و نشیب وفرازهای زیادی را طی کرده است . زمانی چند مورد نظر و از محارم نزدیک و در مجالس خصوصی از مدعوین ویژه بود و مدتی در اثر کدورت ایجاد شده و روابط سرد فیما بین ، در حاشیه و یک چند نیزمورد غضب و قهر بوده است . علت و سبب این اختلافات را قبلاً شرح داده ایم اما به نظر می رسد که این شاعر پاکدل وبی ریا از سیاست خویشتن داری و مردم داری بهره چندانی نداشته و با دشمن تراشی همیشه در راه موفقیت خود مانع و رادع می تراشیده است. این غزل و غزلهای مشابه آن که کم نیست همه حکایت از این دارد که مورد بی مهری و قهر شاه شجاع واقع شده به نحوی که می فرماید سر راه او ایستادم و اوبه من نگاه نکرد و هر چه تواضع وفروتنی کردم آن کدورت و کینه یی که از من در دل داشت از دلش زدوده نشد. هرچه ناله وزاری کردم فایده نداشت. به من هیچگونه عنایتی ننمود . اینهمه فاصله میان شاه و کسی که پیش از این از صدرنشیان مجلس او بوده بی دلیل فراهم نمی شود. سهم اعظم آن را حسودان و بداندیشان و فرصت طلبان به عهده دارند اما خمیر مایه و دستاویز اولیه آن را باید در خلقیات خود حافظ جستجو کرد . به زبان امروزی او شاعر خوب و سیاستمداری بد بوده است و امروز که قرنها از آن زمان گذشته ارزیابی مردم دربارة او به این نتیجه می رسد که این شاعر قرون واعصار ، هرگز نان را به نرخ روز نخورده و هر چند در دستگاهی صاحب شغل و مواجب بوده اما هرگز بنده وار نزیسته و شخصیت خودرا آنچنان که بوده نشان داده است و دربارة بیت پنجم و مضمون مصراع دوم آن شاعر در غزل بعدی نیز چنین سروده است:

 

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *