| ۱- |
دیده حیرت زده اطراف تماشا می کرد |
|
نگه از دور بر این گنبد مینا می کرد |
|
|
| ۲- |
بود در چاکِ گریبان سر و در عالم خود |
|
بهر تکوین جهان رابطه پیدا می کرد |
|
|
| ۳- |
تا به سرگشته دلم، فاش کند راز حیات |
|
عقل با منطقِ خود حلِّ معما می کرد |
|
|
| ۴- |
ناگهان دل به نوا آمد و با شور و نشاط |
|
گوییا پیروی از بلبل گویا می کرد |
|
|
| ۵- |
گفت بردار از این کوشش بیهوده خویش |
|
دست و این گونه ام از عقل تمنّا می کرد |
|
|
| ۶- |
در همین حال و هوا بارقهِ عشق به دل |
|
راه اشراق نشان داده و اِنشا می کرد |
|
|
| ۷- |
شد از این راه گشایی دل من شاد و شدم |
|
پیرو عشق که عقل از سر من وا می کرد |
|
|
| ۸- |
گفتم ای عشق زِ نورِ که چنین بهره وری |
|
گفت از آن نور که موسی یدِ بیضا می کرد |
|
|
| ۹- |
جوهرِ معرفت از بارقه عشق بجوی |
|
تا به اعجاز کنی آن چه مسیحا می کرد |
|
|
| ۱۰- |
شده از ذکرِ انالحق به «جلالی» روشن |
|
که در آن واقعه منصور خدایا می کرد |
|
 |