Menu

غزل شماره ۱۳۸

138

۱- هوایِ نفس برون گر زِ سر توانی کرد
سر از سرای ملایک، به در توانی کرد
۲- اگر ز خال و خطِ چهره دیده برگیری
«به سرِّ جام جم آنگه نظر توانی کرد»
۳- به کوی عشق و به میخانه گر شوی ساکن
به سوی عالم بالا سفر توانی کرد
۴- هر آن چه را نتوانی کنی، اگر خواهی
به یُمنِ ورد دعای سحر توانی کرد
۵- پُلِ صراط نلرزد به زیر پای صدیق
صدیق باش بر آن تا گذر توانی کرد
۶- وفای عهد برایت اگر میسر نیست
نعم مگوی و به لا مختصر توانی کرد
۷- گلویِ خشک گر از فرطِ خشک مغزی نیست
به یک پیاله می کام تَر توانی کرد
۸- به گام شوق و به امداد گرم خوش نفسی
چونی به کام عزیزان شکر توانی کرد
۹- به حُقّه بازی اکسیر و مِس نیازی نیست
ز بی نیازی خود، خاک زر توانی کرد
۱۰- مباش در پی دریوزه با قیافه زرد
چو سرخ چهره به خونِ جگر توانی کرد
۱۱- هنرشناس بود در زمانه قدرشناس
بکوش اگر که «جلالی» هنر توانی کرد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *