Menu

غزل شماره ۱۳۸

137

۱- به سرّ جامِ جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک میکده کُحلِ بصر توانی کرد
۲- مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
۳- گُلِ مُراد تو آنگه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
۴- گدایی در میخانه طُرفه اکسیری ست
گر این عمل بکُنی خاک زر توانی کرد
۵- به عزم مرحله عشق پیش نهِ قدمی
که سودها کُنی ار این سفر توانی کرد
۶- تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون
کجا به کوی حقیقت گذر توانی کرد
۷- جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
۸- بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور
به فیض بخشی اهل بصر توانی کرد
۹- ولی تو تا لب معشوق و جام مِی خواهی
طمع مدار که کاری دگر توانی کرد
۱۰- دلا ز نور ریاضت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترکِ سر توانی کرد
۱۱- گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
به شاهراه طریقت گُذر توانی کرد

 

معانی لغات غزل شماره (۱۳۸)

 

سرّ: راز.
سرّ جام جم: آنچه با نگاه در محتوای جام و تفکر درباره آن و ذوق حاصل از مصرف آن در پیش چشم ناظر جلوه گر می شود، اسرار عشق و عرفان از قلب عارف.
کُحل بصر: سرمه چشم.
میکده: میخانه، جای مناسک با حق، قلب مرشد کامل، جایگاه عارفان ربانی.
ترانه: نغمه، دوبیتی، خوش طبعی، حیله گری.
گل مراد: (اضافه تشبیهی) مراد به گل تشبیه شده.
نقاب بگشاید: چهره بنمایاند.
طرفه: شگفتی آور، عجیب.
اکسیر: کیمیا، جوهری که ماهیت فلزات را تغییر و آن را کامل تر می کند.
گدایی در میخانه: در اصطلاح صوفیه تواضع و نیاز به خاکپای مرشد کامل و طلب و جستجوی دائم در راه کمال نفس.
این عمل بکنی: گدایی در میخانه بکنی، بندگی مرشد کل و کوشش در راه کمال.
طبیعت: عالم محسوس مادی و حیوانی.
طریقت: راه دل که به توحید می رسد، دومین منزل از منازل سه گانه سلوک: شریعت – طریقت – حقیقت. راهی که مشتمل براعمال و احکام خاصی نبوده و به اعمال قلبی موسوم است و انسان را به حقیقت می رساند.
غبار ره بنشان: تن و پیکر خاکی را زمین بگذار تا غباری در میان حایل دیدار نباشد.
چاره: تدبیر
ذوق: نشاط و شادی و سرور.
چاره ذوق حضور: تدبیر برای تحصیل شادی خاطر از تجلی دلدار.
حضور: در اصطلاح صوفیه حالتی است که سراپای سالک از وجود معشوق پر باشد و خود معشوق را باهم یکی بیند برعکس غیبت که هرچه در خود بنگرد اثری از معشوق نبیند و نیابد.
نظم امور: به ترتیب و از روی نظم کارها را به انجام رسانیدن.
فیض بخشی: رسیدن آب رودخانه به زمینهای ساحل آن و در اصطلاح صوفیه الهام قلبی بدون تحمل زحمت کسب رموز.
اهل نظر: آنها که با نگریستن به مناظر طبیعت و چهره خوبرویان پی به وجود خالق زیباییها می برند.
فیض بخشی اهل نظر: توجه و عنایت زیباپرستان.
کاری دگر: کاری غیر از این کار، سیر در راه حقیقت به سوی الله.
هدایت: راهنمایی، ارائه راه صواب، در اصطلاح صوفیه تمرین نفس بر کارهای مخالف طبع نفسانی و ترک اعمال موافق طبع نفسانی.
شاهانه: با اهمیت و با ارزش.

معانی ابیات غزل (۱۳۸)

(۱) زمانی می توانید با نگریستن در جام جم ، پی به راز نهفته در آن ببری که خاک میخانه را سرمه وار به چشم بکشی.
(۲) بی می و مطرب روزگار مگذران که در زیر این آسمان کبود با این نغمه می توانی غم را از دل بزدایی.
(۳) گل آرزوهایت زمانی شکفته و باز می شود که همانند نسیم سحرگاهان (که غنچه ها را می شکفد) در تحرک و تکاپو باشی.
(۴) بر در میخانه (جایگاه عارفان کامل) گدایی (و دست طلب در راه کمال نفس دراز) کردند، به مانند کیمیایی است که اگر این کار را بکنی می توانی خاک را به طلا مبدل سازی.
(۵) به نیت رسیدن به سر منزل عشق قدم پیش گذار که اگر به این سفر بروی فایده های زیادی نصیب تو خواهد شد.
(۶) تو که از دایره عالم مادی پا بیرون نمی گذاری چگونه می توانی (از جایگاه عارفان اهل طریقت گذشته و) به مرکز حقیقت برسی.
(۷) روی زیبای یار را پرده نپوشانیده ولی گرد و غبار راه را فرو نشان تا بتوانی نظر و مشاهده کنی.
(۸) آگاه باش که با لطف و فیض صاحب نظران قادر خواهی بود که به حضور ذهن و قلب و ترتیب آنها برسی.
(۹) اما تا به هنگامی که در فکر بوسه بر لب معشوق و جام باده هستی، تصور مکن که بتوانی کار مهم دیگری انجام دهی.
(۱۰) ای دل من! اگر از پرتو نور رنج ریاضت برخوردار شوی، به مانند شمع روشن ، با شادمانی، سر خود را به دست تیغ (مقراض) می سپاری.
(۱۱) حافظ اگر این پند بزرگ و گرانبها را بشنوی قادر خواهی بود( از شاهراه طریقت گذشته و) به حقیقت برسی.

 

شرح ابیات غزل (۱۳۸)

 

وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان
بحر غزل: مجتّث مثمّن مخبون اصلم مُسبغ

 

*

 

شاه نعمت الله حافظ ولی معاصر حافظ بوده و سفری هم به شیراز کرده است. او مرید و دست پرورده شاه ولی است که خانقاه و تربیت او در تفت یزد موجود است. شاه نعمت الله مریدتن فراوان و همه گیر داشت. در دیوان اشعار او ابیاتی است که دلالت بر تعریف خویش دارد و پاره ای سخنانش بوی تفاخر و تکبر می دهد. خصوصیاتی که حافظ موافق آن نیست و با آن سر مبارزه دارد. غزل معروف شاه نعمت الله ولی با مطلع:

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم

را چنانکه در جای خود شرح داده خواهد شد نمونه ای از خود بزرگنمایی های آن مرحوم است که با داستانی سراپا جعلی در زمان حیات خود توسط مریدان خویش بر سر زبان ها انداخته بود ودر شرح (آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند ) مفصلا گفته خواهد شد.
این غزل نیز پاسخی محترمانه است به شاه نعمت الله ولی ، سر سلسله فرقه های نعمت اللهی و برای روشن شدن ذهن خوانندگان محترم همانطور در پایان مبحث رندی حافظ ص ۶۰-۶۳ و مرام و مسلک حافظ ص ۹۹ مخصوصا بیان شده است سطح بینش و معرفت حافظ و میزان معلومات و مطالعات او و هوش فوق العاده این انسان والا به مراتب بالاتر از سرسلسله های فرقه های متصوفه بوده و او کسی نیست که مرید اشخاصی پایین تر از خود شود. به همین دلیل در عین احترام ظاهری که به شاه نعمت الله ولی دارد در موقع لزوم و در قالب ایهام و اشارات پاسخ نظرات او را داده و در لباس طنز، در رد عقیده او می کوشد. مطالعه غزل شاه نعمت الله و حافظ برای بعضی از حافظ شناسان محترم این شبهه را به وجود آورده است که حافظ مبنای عقیدتی خود یعنی ملامتیه را با شاه نعمت الله ولی در میان می گذارد و چنین نیست لیکن سبک و سیاق کلام و پاره ای از نظریات حافظ با ملامتیه مشابهت دارد و همانطور که قبلا گفته شد شان حافظ اجل از آن است که خود را در چهارچوب عقاید و افکار بعضی از صوفیان محصور نماید.

 

اجمالا در ده بیت از این غزل یازده بیتی حافظ ده مطلب را عنوان و شرح داده و به طور غیر مستقیم به شاه نعمت الله ولی گوشزد می کند. شاه بیت این غزل بیت ششم آن است. حافظ در مجموع ، آنچه را در بیت ششم گفته به شاه نعمت الله چنین می فهماند که دلبستگی به سرای طبیعت و خانقاه داری و مرید داری و ادعاهای بزرگ برای شیرازه کردن مریدان و جلوگیری از پراکندگی های آنها همه مانع از این است که به شاهراه طریقت برسی و از آنجا به مرکز حقیقت دست بیابی. و در بیت مقطع غزل به منظور حفظ احترام شاه نعمت الله ولی، این ده نصیحت شاهانه را خطاب به خود کرده و نام خود را در میان می آورد و می گوید ای حافظ اگر این ده پند (شاهانه) را بشنوی به شاهراه حقیقت گذر خواهی کرد و آوردن کلمه شاهانه نشانه ای است که هم این غزل پاسخی است به شاه نعمت الله ولی و هم طنزی است از رندی دل آگاه به کسی که نام خود را شاه نهاده و ادعاهای فراوانی دارد.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *