Menu

غزل شماره ۱۴۱

141

۱- مَهِ امید، شَعَف بر دل رهی آورد
چو ماه بر شب دل پرتو مَهی آورد
۲- به پُشتِ زانویِ حیرت به خواب و بیداری
سروش غیب به گوش من آگهی آورد
۳- که ای بلاکش نومید، بختِ خفته تو را
کنون به حالت بیدار همرهی آورد
۴- درازی شب غم را هزار مرتبه شکر
نوید عالم غیبم به کوتهی آورد
۵- از آن مسلّط بر غم نشاط شد که مرا
به وجد، ناله و عذرِ سحرگهی آورد
۶- به خاک پاک خرابات بوسه زن که بسا
گدای میکده را رُتبَتِ شَهی آورد
۷- مدار گوش «جلالی» به وعظِ واعظِ خشک
که بهر مردم ما تحفه ابلهی آورد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *