Menu

غزل شماره ۱۵۳

153

۱- صبرِ بر هِجر، چنان آبِ بر آتش باشد
چاره ی درد و بلایای بلاکش باشد
۲- نرسد دستِ دل عاشقِ بی صبر و قرار
به طمأنینه و پیوسته مشوّش باشد
۳- اِنَّ اِنسانَ لَفی خُسر به اعصار قسم
بهره ور آن که بود مؤمن و بی غَش باشد
۴- هر چه از عالم بالا برسد قسمتِ ماست
بر جَبین قسمتِ هر فَرد مُنَقَّش باشد
۵- لاجرم طوقِ عنان می رود از بهرِ مهار
بر سر مرکب اگر طاغی و سرکش باشد
۶- آن کمان گیر مُجَرَّب که نشانش دلِ ماست
کم ترین بنده تیرافکنش آرَش باشد
۷- تا کند خامهِ نقّاش طبیعت جادو
نقش مطلوبِ «جلالی» می و مهوش باشد
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *