| ۱- | به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است |
| بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است | |
| ۲- | گرت ز دست برآید مراد خاطر ما |
| به دست باش که خیری به جای خویشتن است | |
| ۳- | به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع |
| شبان تیره مرادم فنای خویشتن است | |
| ۴- | چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل |
| مکن که آن گل خودرو به رای خویشتن است | |
| ۵- | به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج |
| که نافههاش ز بند قبای خویشتن است | |
| ۶- | مرو به خانه ی ارباب بیمروّت دهر |
| که گنج عافیتت در سرای خویشتن است | |
| ۷- | بسوخت حافظ و در شرط عشق بازی او |
| هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است | |
معاني لغات غزل (۴۹)
غمزه: حركات دلبرانه چشم و ابرو.
به دست باش: دست به كار شو، در انجام اين كار بكوش، درنگ مكن.
مراد: آرزو، درخواست.
راي عشق زدن: درباره عشق مشورت كردن، عشق را انتخاب كردن.
به رأي خويشتن است: خودرأي است، در فكر مصالح خويش است.
چِگِل: نام شهر وسرزميني در جنوب قرقیزستان كه درآنجا قبيلهيي از تركان خُلخ زيسته و به زيبايي مشهور و ضربالمثلاند.
نافه: بندناف، بند كيسه مشك.
نافههاش زبند قباي خويشتن است: كنايه از اينكه هرچه دارد از خود دارد و از كسي وام نگرفته است.
ارباب بيمروت دهر: دنياداران بيانصاف.
گنج عافيت: (اضافه تشبيهي) عافيت به گنج تشبيه شده است.
معاني ابيات غزل (۴۹)
(۱) دلي را كه در دام زلف تو به دست خود گرفتار شده و خود را پاي بند كرده با غمزه و ناز بكش كه سزاي او همين است.
(۲) اگر از دستت برميآيد كه آرزو و مراد خاطر ما را برآوري كوتاهي مكن كه كار خيري در خود و سزاوار و به جاست.
(۳) اي بتشيرين دهان، سوگند به جان تو كه در شبهاي تار، به مانند شمع درسوز و گداز و هدفم محو و نابودي خويشتن است.
(۴) اي بلبل، آن گاه كه اراده تو بر پذيرش عشق گل قرار گرفت به تو گفتم دست از اين كار بدار كه آن گل خندان به تو بياعتنا و در فكر مصالح خويش است.
(۵) گل نيازي به بوي مشك چين و طنازي دلبران چِگِل ندارد كه او همه را از خود دارد.
(۶) به در خانه دنياداران بيانصاف روي مكن كه گنج خير و سلامت تو در كُنج خانه خودت نهفته است.
(۷) حافظ بر سر شرطي كه در راه عشق بازي او بسته بود سوخت و از پاي درآمد اما هنوز بر سر عهد و پيمان خود استوار است.
شرح ابيات غزل (۴۹)
وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
بحر غزل: مجتث مثمن مخبون مقصور
از مفاد و ايهامات اين غزل بر ميآيد كه حافظ پس از مراجعت از تبعید درآرزوي اعتنا و توجه مجدد شاه شجاع بوده و اين غزل را به همين اميد سروده است.
روح آزاده شاعر و يكرنگي و بيريايي او به خامه سحّارش اجازه تملق گفتن را نميدهد و در پرده ايهام مكنونات قلبي خود را در زيرمفاهيم ظاهري غزل پنهان كرده و به خوبي ميداند كه شعر او را شاه شجاع ميخواند و ازخواستههاي دوست سابق خود آگاه ميشود.
شاعر در بيت اول ميگويد من با دست خودم، خودم را در دام دوستي و طرفداري تو به بند كشيدم و سزاي من همين بياعتناييهاي توست. هرچه ازدستت برميآيد بكن وكوتاهي مكن.
در بيت دوم پس از شكوه صريح خود جنبه رأفت شاه شجاع را منظور نظر قرار داده و از او ميخواهد كه درمراعات احوال او بكوشد.
و بدنبال آن در بيت سوم به جان شاه شجاع سوگند ميخورد كه همه شبها در ناراحتي و سوز و گداز به سر برده و مرگ خود را از خداي خود طلب ميكنم.
پس از آن روي سخن را به طرف خود برگردانيده و خطاب به خود ميگويد: آن روزي كه تصميم گرفتي كه در سلك دوستداران وطرفداران شاه شجاع قرارگيري من به تو گفتم احتياط كن اين شخص در فكر مصالح و سياست كار خودش است و معناي دوستي رانميداند و ترا مالالمصالحه ميكند و در بيت پنجم به دنبال آن اضافه ميكند كه او به مانند گلي است كه احتياج به بوي عطر و زيبايي ندارد كه تو گمان مي كني ميتواني از اين راه به او مدد برساني او قائم باالذات است.
و در بيت ششم يا ما قبل آخر كه هميشه حافظ عادت دارد در غزلهاي ايهامدار خود روح بينيازي و آزادگي خود را به منصه ظهور برساند به خود نصيحت كرده و ميگويد چشم اميد به دست دنياداران مدوز و بر در ارباب بيمروت دنيا منشين و در پايان كلام ماحصل گذشته خود و انديشه فعلي خويش را بيان ميدارد. و ميگويد حافظ در راه دوستي همه چيز خود را باخت و هنوز هم روي دل به تجديد عهد و بهبود اوضاع دارد.
