| ۱- |
خادِم به خلوتم دوش، با این بشارت آمد |
|
کان مه در این ولایت بهر زیارت آمد |
|
|
| ۲- |
گفتم که این بهانه ست من می شناسم او را |
|
این دزد دل در این شهر بهر تجارت آمد |
|
|
| ۳- |
آنگه زدم تفأّل تا بشنوم ز حافظ |
|
بر حیرتم بیفزود چون این عبارت آمد: |
|
|
| ۴- |
«از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگهدار» |
|
«کان جادوی کمانکش از بهر غارت آمد» |
|
|
| ۵- |
شادان شدم که شاید از بهر دیدن من |
|
این شوخ ماه پیکر با این حرارت آمد |
|
|
| ۶- |
بار دیگر به حافظ بردم پناه و او گفت: |
|
«ویران سرای دل را گاه عمارت آمد» |
|
|
| ۷- |
ویران سرای دل را پنداشتم به تعمیر |
|
با طاقِ ابروانش با صد مهارت آمد |
|
|
| ۸- |
غرق خیال بودم کز در درآمد آن ماه |
|
از خانه خرابش بحث و اشارت آمد |
|
|
| ۹- |
تا گیرد از «جلالی» از بهر خانه ی خویش |
|
وجهی برای تعمیر، بر من خسارت آمد |
|
|
|
 |