Menu

غزل شماره ۱۶۵

165

۱-  خادِم به خلوتم دوش، با این بشارت آمد
کان مه در این ولایت بهر زیارت آمد
۲- گفتم که این بهانه ست من می شناسم او را
این دزد دل در این شهر بهر تجارت آمد
۳- آنگه زدم تفأّل تا بشنوم ز حافظ
بر حیرتم بیفزود چون این عبارت آمد:
۴- «از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگهدار»
«کان جادوی کمانکش از بهر غارت آمد»
۵- شادان شدم که شاید از بهر دیدن من
این شوخ ماه پیکر با این حرارت آمد
۶- بار دیگر به حافظ بردم پناه و او گفت:
 «ویران سرای دل را گاه عمارت آمد»
۷- ویران سرای دل را پنداشتم به تعمیر
با طاقِ ابروانش با صد مهارت آمد
۸- غرق خیال بودم کز در درآمد آن ماه
از خانه خرابش بحث و اشارت آمد
۹- تا گیرد از «جلالی» از بهر خانه ی خویش
وجهی برای تعمیر، بر من خسارت آمد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *