Menu

غزل شماره ۱۶۹

169

۱- وه چه شد یادش از این عاشق مسکین آمد
آن طبیب دل بیمار و به بالین آمد
۲- او شبی رفت و بدین روز نشایند مرا
معترض بود و کنون از در تمکین آمد
۳- دین و دل برد و برفت از برم آن کافر کیش
حال برگشت و ندانم به چه آیین آمد
۴- کوهی از غم به دل خسته فرهاد نهاد
خسرو عشق که در صورت شیرین آمد
۵- خون آن کوه کن از کوه روانست هنوز
لیک در چشم چنان لاله رنگین آمد
۶- از پرستو و کبوتر نبود هیچ نشان
در فضایی که سر و کلّهِ شاهین آمد
۷- باغ خشکید و ضمیرم به تفأل واداشت
بزدم فالی و مصراعی از آن، این آمد:
۸- چشم خون بار «جلالی» عوض ابر بهار
«گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد»
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *