| ۱- |
وه چه شد یادش از این عاشق مسکین آمد |
|
آن طبیب دل بیمار و به بالین آمد |
|
|
| ۲- |
او شبی رفت و بدین روز نشایند مرا |
|
معترض بود و کنون از در تمکین آمد |
|
|
| ۳- |
دین و دل برد و برفت از برم آن کافر کیش |
|
حال برگشت و ندانم به چه آیین آمد |
|
|
| ۴- |
کوهی از غم به دل خسته فرهاد نهاد |
|
خسرو عشق که در صورت شیرین آمد |
|
|
| ۵- |
خون آن کوه کن از کوه روانست هنوز |
|
لیک در چشم چنان لاله رنگین آمد |
|
|
| ۶- |
از پرستو و کبوتر نبود هیچ نشان |
|
در فضایی که سر و کلّهِ شاهین آمد |
|
|
| ۷- |
باغ خشکید و ضمیرم به تفأل واداشت |
|
بزدم فالی و مصراعی از آن، این آمد: |
|
|
| ۸- |
چشم خون بار «جلالی» عوض ابر بهار |
|
«گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد» |
|
 |