Menu

غزل شماره ۱۷۱

171

۱- تنگ چشمی که تماشاگر دلدار بماند
محو زیبایی آن آینه رخسار بماند
۲- گفتمش دلبر شوخ تو در این آینه نیست
این نشانی ست از او، لیک در انکار بماند
۳- عکس محبوب در آیینه ای افتاده ولی
خود پس پرده و در پرده ی پندار بماند
۴- نیست جز همهمهِ مبهم و پژواک صدا
آن چه در دایره و گنبد دوّار بماند
۵- چه بسا دیده که نادیده به جز نقش و مدام
بهر آن نقش و خطّ و خال، گهربار بماند
۶- شده دکّان ریا بسته و به بازار و هنوز
جارزن جارزنان بر سر بازار بماند
۷- خم تهی گشته و سرگشته خماری تا صبح
از بد حادثه در خانه ی خمّار بماند
۸- ترس از محتسب خفتهِ لایعقل مست
کرد محبوسش و تا صبح گرفتار بماند
۹- آن که بیدار بباید به شب، او رفته به خواب
خسته چشمی، به افق خیره و بیدار بماند
۱۰- دوست بگذشت از این راه و نمی آید باز
نقشی از سرو قدش بر در و دیوار بماند
۱۱- دور گردون کُندم گیج «جلالی» و به سر
خوف سر گردِش از این گردِش پرگار بماند
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *