Menu

غزل شماره ۱۷۲

172

۱- همیشه بسته زبان قلم نخواهد ماند
مدام عامل جور و ستم نخواهد ماند
۲- بساط مَظلمَه برچیده می شود آخر
نشاط ماند و اندوه و غم نخواهد ماند
۳- نوای دلکش تار و کمانچه گیرد اوج
به گوشه ای، کمر چنگ خَم نخواهد ماند
۴- سبو و ساغر و پیمانه ها شود خالی
چنانکه باده به خم بیش و کم نخواهد ماند
۵- به قدر و حرمت خود می رسند زنده دلان
عبوس زهد دگر محترم نخواهد ماند
۶- غریو خنده و شادی به اوج خویش رسد
عزا که هیچ، عزاخانه هم نخواهد ماند
۷- شود بلند ز جا بیرقِ شکوفایی
فتاده روی زمین این عَلَم نخواهد ماند
۸- شوم فدای زبانی که وعده داد به ما
«چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند»
۹- سحر دمید «جلالی» و این سیاهی شب
به هوش باش که تا صبحدم نخواهد ماند
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *