Menu

غزل شماره ۱۸۰

۱- مردُم دیده بر آنست که کاری بکند
تا برای دل غمدیده شکاری بکند
۲- تا کند منتخب از بهر دلم، می گردد
دیده تا بلکه به دل، نقش نگاری بکند
۳- خیره گردیده به زلفی که سیاهست چو شب
تا شکاری مگر اندر شب تاری بکند
۴- خوبرویان همه جمعند، چه می شد آیا
آن سیه زلف به من قول و قراری بکند
۵- گردِ ساقی هم گَردند و برآنند که تا
هر کسی نوبه خود دفع خماری بکند
۶- از یکی دوست به ناچار تقاضا کردم
آشنا با وی اَم از این همه، باری بکند
۷- گفتم این منتخب دیده اگر قول دهد
می کند عهد وفا؟ گفت که آری بکند
۸- حال از این دل نگرانم که مبادا دگری
در ره وصلت من گرد و غباری بکند
۹- گر میسّر نشود وصل، «جلالی» باید
فکری از بهر دل و قلبِ فگاری بکند
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *