| ۱- | لعل سیراب به خون تشنه لب یار منست |
| وز پی دیدن او دادن جان کار منست | |
| ۲- | شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز |
| هر که دل بردن او دید و در انکار منست | |
| ۳- | ساربان رخت به دروازه مبر کان سَرِ کوی |
| شاهراهی ست که منزلگه دلدار منست | |
| ۴- | بنده طالع خویشم که در این قحط وفا |
| غم دیرینه ی من یار وفادار منست | |
| ۵- | طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش |
| فیض یک شمّه ز بوی خوش عطار منست | |
| ۶- | باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران |
| کآب گلزار تو از اشک چو گلنار منست | |
| ۷- | شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود |
| نرگس او که طبیب دل بیمار منست | |
| ۸- | آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت |
| یار شیرین سخن نادره گفتار منست | |
معاني لغات غزل (۵۰)
لعل سيراب: لعل آبدار، لعل با طراوت ولطافت.
به خون تشنه: مشتاق به خوردن خون، كنايه از سرخ رنگي زياد، خونآشام.
وزپي: و به دنبال.
انكار: منكر شدن، نفي كردن.
در انكار من است: درصدد منع عشق من است.
بنده طالع خويشم: از بخت و طالع خود سپاسگزارم.
قحط وفا: قحطي وفا، كم بود وفا و دوستي.
طبله: صندوقچه: جعبه عطار كه در محفظه آن گياهان معطر و عطريات را نگهداري ميكند.
عطار: عطرفروش و در اينجا پراكننده عطر معنا ميدهد.
عبيرافشان: پراكنندة بوي خوش، عطرافشان.
زلف عبيرافشان: زلف خوشبو و عطرافشان.
گلنار: گل انار، كنايه از سرخي.
طرز: شيوه، طريقه، اسلوب.
نكته: دقايق كلام، سخن لطيف و نغز، معاني دلنشين.
نادره گفتار: گفتار بيمانند، كنايه از سخنان مشحون از لطيفه و اشارات بيمانند.
معاني ابيات غزل (۵۰)
(۱) لعل آبدار و خونآشام همان لب يار من است كه با ديدن آن كار من جان دادن است.
(۲) هركس دلبري و غمازي او را ديده و منكر عاشقي و دل از دست دادن من ميشود بادا كه از آن چشمان سيه و مژگانهاي بلند خجالت بكشد.
(۳) اين ساربان از شاهراه دوازه شهر و محله كنار آن راه سفر در پيش مگير چرا كه منزلگاه دلدار من در آن برزن و در كنار آن شاهراه قرار دارد (و من از سفر كردن او نگرانم).
(۴) از بخت و اقبال خود سپاسگزارم كه در اين قحط بازار وفا، غم، اين دوست ديرينه من به من وفادار مانده است (سوداي عشق آن زيباي لوند به من وفادار مانده است).
(۵) صندوقچه عطر و زلف عبيرافشان گل از بركت و فيض بوي خوش عطار و جانان من است.
(۶) اين باغبان، مرا چون نسيم گذرا از در باغ خود دور مكن كه به بركت اشك خونين من گلهاي گلزار تو رنگ و آب و رونق يافته است.
(۷) نرگس چشمان خمار او كه طبيب و معالج دل بيمار و خسته من است براي بهبودي من شربت قند و گلاب لب يار تجويز فرمود.
(۸) كسي كه در شيوه غزلسرايي نكتههاي زيادي به حافظ آموخت دوست شيرين سخن و نادره گفتار من (خواجوي كرماني) است.
شرح ابيات غزل (۵۰)
وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
بحر غزل: رمل مثمن مخبون مقصور
اين غزل يكي از غزلهاي عاشقانه ايام جواني حافظ يعني قبل از سيسالگي اوست، ايامي كه حافظ از خواجوي كرماني شاعر مشهور دربار شيخ ابواسحاق كه از او بزرگتر و مجربتر بود در كار شعر و شاعري نكتهها ميآموخت و با او حشر و نشرداشت، چنانكه احتمال ميدهند كه توسط او پاي حافظ به دربار شاه ابواسحاق باز شده باشد و اين معنا از بيت مقطع غزل كاملاً مشهود است. هرچند كه در آنجا با صراحت نامي از خواجو درميان نيست اما قرار به فراگيري نكتههايي در سرودن غزل از دوستي گفتار كسي ديگر جز خواجو نميتواند باشد عليالخصوص كه اين شاعر بزرگ در جاي ديگر هم اقرار ميكند كه دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو. و اما دليل اينكه حافظ اين غزل را در ايام شباب سروده اين است كه هنوز به درجه كمال بلاغت نرسيده و اين پديده در ابيات سوم و پنجم اين غزل به چشم ميخورد و كاملاً مشهود است كه شاعر موفق به بازگويي واضح مكنونات قلبي و مشروح مضمون مورد نظر خود نيست و تعقيدي درگفتار دارد.
شاعر در بيت اول اشاره به لعل سيراب به خون تشنه ميكند. اين عبارت موجز بازگو كننده يك عقيده ديرينه است كه قدما معتقد بودند كه لعل و عقيق در بدو امر از سنگ و گل معدن متمايز نيست و بتدريج در اثر تابش آفتاب و باد و باران رنگين و سخت شده و پس از استخراج از معدن سنگ لعل را براي اينكه خوشرنگتر شود بايستي مدتي در وسط جگر تازه حيوانات گذاشت تا با جذب رنگ قرمزي خون خوشرنگتر شود. اين نظريه بياعتبار و بيپايه است. لعل و عقيق و زمرد و كليه احجار كريمه رنگين، در اثر تركيب و اختلاط املاح رنگين فلزات مختلف مانند مس و منگنز و آهن بوجود ميآيد كه امروزه فرمول و درصد تركيبات هريك معلوم شده و بسته به كم و زياد بودن درصد املاح رنگين ياد شده رنگ قرمز يا سبز آن سنگ ضعف و شدت يافته در نتيجه سنگ نامرغوب يا مرغوبتر ميشود. شاعر بنا به عقيده رايج آن زمان ميگويد آن لعل آبداري كه تشنه به خون است همان لب سرخ فام يار من ميباشد و در بيت دوم از لب يارگذشته به چشم و ابروي او ميرسد و حالت دلبري آن دو را مطرح ميكند. در بيت سوم شاعر ميخواهد بگويد كه دلدار من درمحلهيي در كنار شاهراهي كه به دوازه شهر منتها ميشود منزل دارد و اي ساربان تو راه عبور خود را از اين طرف بگردان چرا كه ميترسم دلدار من را شوق سفر در سفر گرفته با تو همراه شود. در بطن اين مضمون دو مطلب ديگر نهفته است يكي اينكه دلدار شاعر بيرون شهر در كنار شاهراه منزل دارد ديگر اينكه سهلالسفر بوده و پايش در راه سفر باز و راهوار است و اين هر دو ويژگي در لوليان و كوليان جمع است كه هميشه در بيرون شهر و نزديك آبادي چادر ميزنند. لازم به توضيح است كه در زمان حمله مغول يعني صد سال قبل از زمان حافظ جماعتي از سربازان ترك مغول در اطراف شيراز مانده و رحل اقامت افكندند و اكثر آنها آباديها و زمينهاي مستعد اطراف شيراز را به خود اختصاص دادند كه همان اجداد تركان قشقايي امروزي ميباشند و هنوز در آنها صفات بارز مغولي به چشم ميخورد كه اهم آنها اطاعت محض از دستورات رئيس قبيله ميباشد. عدهيي هم در بيرون شهر شيراز به صورت كوليان خوشنشين در آمدند كه كارشان ساختن لوازم آهني از قبيل داس و بيل و كارد و چاقو و ساير لوازم ضروري زندگي بود و دختران لوند آنها اين لوازم را در شهر ميفروختند و با دلبري دل از جوانان شهري ميربودند. بنابراين توضيحات مصراع: عشق آن لولي سرمست خريدار من است در بيت چهارم اصلح است چه اين دخترهاي كولي برخلاف دختران محجوب شهري روباز و سهلالحصولتر بوده و با عاشق و دلباخته خود مهربانتر بودهاند. در بيت پنجم كه به دنباله بيت چهارم است باز اشاره به عطار من ميكند كه مقصود همان كوليان دستفروش است كه همه رقم چيزي ميفروختند از جمله عطريات و شاعر گل عطرافشان را به بهرهوري از بوي خوش مواد معطره اين لوليان ميكند و همانطور كه گفته شد شاعر جوان در بدو امر هنوز به كشف معاني مستقل ابيات و اوج بلاغت دست نيافته و در مكتب وقوع شعر ميسرايد و معاني ابيات وابسته به بيت قبل منتها باتعقيد همراه است.
