Menu

غزل شماره ۱۸۹

189

۱- گفتم بتان چگونه دلم شادمان کنند
گفتا اگر برای تو دل مهربان کنند
۲- گفتم شود چگونه دل سنگ مهربان
گفتا به زیر لطف بیانش توان کنند
۳- گفتم چگونه سنگ بدل می شود به دل
گفتا درون سینه هم این و هم آن کنند
۴- گفتم بتان چنان و چنین می کنند گفت
این لعبتان دوباره چنین را چنان کنند
۵- گفتم که عاشقان مُتَنِبّه شوند گفت
آنگه کلاه ساده دلان را نشان کنند
۶- گفتم که نرخ بوسه به جانست چون کنم
گفتا بخر که باز هم آن را گران کنند
۷- گفتم شود که بند شود دست عاشقان
جایی، بگفت گر به سوی آسمان کنند
۸- گفتم تنم تکیده شد از محنت فراق
گفتا از این به بعد تو را قصد جان کنند
۹- گفتم «جلالی» از غم ایّام پیر شد
گفت ار بمیرد او به بهشتش جوان کنند
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *