| ۱- |
گفتم بتان چگونه دلم شادمان کنند |
|
گفتا اگر برای تو دل مهربان کنند |
|
|
| ۲- |
گفتم شود چگونه دل سنگ مهربان |
|
گفتا به زیر لطف بیانش توان کنند |
|
|
| ۳- |
گفتم چگونه سنگ بدل می شود به دل |
|
گفتا درون سینه هم این و هم آن کنند |
|
|
| ۴- |
گفتم بتان چنان و چنین می کنند گفت |
|
این لعبتان دوباره چنین را چنان کنند |
|
|
| ۵- |
گفتم که عاشقان مُتَنِبّه شوند گفت |
|
آنگه کلاه ساده دلان را نشان کنند |
|
|
| ۶- |
گفتم که نرخ بوسه به جانست چون کنم |
|
گفتا بخر که باز هم آن را گران کنند |
|
|
| ۷- |
گفتم شود که بند شود دست عاشقان |
|
جایی، بگفت گر به سوی آسمان کنند |
|
|
| ۸- |
گفتم تنم تکیده شد از محنت فراق |
|
گفتا از این به بعد تو را قصد جان کنند |
|
|
| ۹- |
گفتم «جلالی» از غم ایّام پیر شد |
|
گفت ار بمیرد او به بهشتش جوان کنند |
|
 |