| ۱- | روزگاریست که سودای بتان دین منست |
| غم این کار نشاط دل غمگین منست | |
| ۲- | دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید |
| وین کجا مرتبه چشم جهان بین منست | |
| ۳- | یار من باش که زیب فلک و زینت دهر |
| از مه روی تو و اشک چو پروین منست | |
| ۴- | تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد |
| خلق را ورد زبان مدحت و تحسین منست | |
| ۵- | دولت فقر خدایا به من ارزانی دار |
| کاین کرامت سبب حشمت و تمکین منست | |
| ۶- | واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش |
| زآن که منزلگه سلطان دل مسکین منست | |
| ۷- | یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست |
| که مغیلان طریقش گل و نسرین منست | |
| ۸- | حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان |
| که لبش جرعه کش خسرو شیرین منست | |
معاني لغات غزل (۵۱)
سودا: خريد و فروش، ميل شديد و شوق زياد نزديك به ديوانگي،پيوسته انديشه و خيال كسي را درسر پروراندن.
بتان: كنايه از زيبارويان، بتها.
دين: راه و روش، كيش و آيين.
نشاط: شادي، هيجان، سرور.
زيب: زينت.
اشك چو پروين: كنايه از قطرههاي پشت سرهم و يكجاي اشك.
ورد زبان: ذكر جاري بر زبان، حرف تكيه كلام.
دولت فقر: (اضافه تشبيهي) نيك بختي سالك طريق كمال، امكانات حاصله از تهي دستي توأم با عزت نفس.
ارزانيدار: ببخش، به آساني دراختيار گذار.
كرامت: بخشش از روي بزرگواري.
حشمت و تمكين: شوكت و احترام، جاه و جلال، قوت و قدرت، شكوه توأم با قدرت و تسلط.
واعظ شحنهشناس: واعظي كه با شحنه شهر دوست و سر و سِرّ دارد.
كعبه مقصود: (اضافه تشبيهي) خواسته قلبي، مركز آرزو.
مغيلان: خار بيابان.
جرعه كش: پيالهنوش، آن كه پياله مي را يكباره سر ميكشد، غلام فدايي شاه كه پيش از شاه از پياله شراب او كمي و جرعهيي مينوشد تا در صورت سمي بودن آن اثر سم در وجود او ظاهر و اگر شراب مسموم است بر شاه معلوم گردد تا شاه از خوردن آن انصراف حاصل كند، جرعه چش.
معاني ابيات غزل (۵۱)
(۱) دير زماني است كه اشتياق ديدار زيبارويان راه و روش من و هيجان و اضطراب اين كار سبب شادي دل غمزده من است.
(۲) چشمي كه توانايي ديدن جان را داشته باشد، بايد تا روي تو را تماشا كند و اين ويژگي هرگز در چشم دنيابين من وجود ندارد.
(۳) يار و دلدار من باش كه زيبايي آسمان و زينت اين جهان به روي چون ماه تو و اشك چون پروين من وابسته است.
(۴) از آن روزي كه عشق تو به من راه و رسم سخنوري و شاعري آموخت تحسين و و تمجيد من ورد زبان همه مردم شده است.
(۵) اي خدايا دولت بينيازي و خرسندي به من ارزاني دار كه اين بخشش و بزرگواري، سبب شكوه و شوكت واقعي من ميشود.
(۶) اين واعظ (منافق) كه با شحنه شهر طرح دوستي ريختهيي! به من فخرمفروش چرا كه دل محقر من منزل و جايگاه پادشاه است.
(۷) خدايا! چه كسي به فيض ديدار اين قبله حاجت و منزلگاه مقصود نايل آمده كه خار راه وصول به او براي من به مانند گل و نسرين است.
(۸) حافظ ديگر از شوكت و احترام خسروپرويز سخني مگو كه او غلام فدايي و جرعهچش شاه شيرين كلام من است.
شرح ابيات غزل (۵۱)
وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
بحر غزل: مجتث مثمن مخبون مقصور
اين غزل در مدح شاه شجاع و در زماني سروده شده است كه اشتياق و رقابت به نزديكي دربار او در ضمير باطن حافظ و رقيب صوفي مسلك او شيخ علي كلاه شدت داشته است.
شاعر در بيت اول اشتياق ديرينه خود را نسبت به شاه بازگو ميكند و در بيت دوم چكيده يك مبحث فلسفي يونان قديم را در مضمون شعر خود ميگنجاند. در يونان قديم فلاسفه، عالم وجود را از دو قسمت ماده و معنا متشكل ميدانستند كه دنيا مظهر ماده و روح نشانه معنا بود. به عبارت ديگر جهان مادي را جسم و خدا را به منزله روح آن تصور ميكردند. حافظ در اين بيت ميگويد كه راي ديدن روي جانبخش تو احتياج به چشمي است كه قادر به ديدن روح وجان باشد و چشم جهانبين و مادهنگر من چنين قدرت و مرتبت را ندارد. در ضمن اشارهيي است به آيه شريفه ۱۰۳ سورة انعام: لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير.
در بيت پنجم شاعر در حق خود دعا كرده از خداوند ميخواهد كه به او دولت فقر و بينيازي عطا كند تا محتاج به حاكمان وسلاطين زورگو نباشد و اين موضوع كه در وسط غزلي كه به منظور مدح پادشاهي طراحي شده، حافظ از خداي خود دولت فقر و بينيازي طلب ميكند، دلنگراني او را از امور مادي معيشت از يكطرف و عزت نفس او را از طرف ديگر ميرساند و اين خود دليلي است براينكه حافظ از گفتن تملق بيزار است و ضرورت موقعيت، او را وادار به تعريف در پرده ايهام ميكند.
در بيت هفتم اشارتي به شيخ عليكلاه يعني رقيب و مخالف خود دارد كه درصدد نزديك شدن به مركز قدرت است. حافظ دراين بيت هم حالت نگراني خود را از اين رقيب و هم حالت بياعتنايي خويش را بيان ميدارد و چنين اشاره و مضموني درباره اين صوفي متظاهر در غزلي ديگر نيز آمده است.
