| ۱- | منم که گوشه میخانه خانقاه من است |
| دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است | |
| ۲- | گرم ترانه ی چنگ صبوح نیست چه باک |
| نوای من به سحر آه عذرخواه من است | |
| ۳- | ز پادشاه و گدا فارغم به حمدالله |
| کمین گدای در دوست پادشاه من است | |
| ۴- | غرض ز مسجد و میخانهام وصال شماست |
| جز این خیال ندارم خدا گواه من است | |
| ۵- | مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی |
| رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است | |
| ۶- | از آن زمان که بر این آستان نهادم روی |
| فراز مسند خورشید تکیه گاه من است | |
| ۷- | گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ |
| تو در طریق ادب کوش و گو گناه من است | |
معاني لغات غزل (۵۲)
خانقاه: محل تجمع صوفيان، محل خوردن، جايي كه خان طعام براي صوفيان ميگسترانند، جايي كه خان طعام ميگسترانند.
دعا: نيايش، خواستن از خدا.
پير مغان: پير متصدي آتش در آتشكده، پير ميفروش مغها و مجوسيها.
ورد: ذكر دائم، دعاي زيرلب.
ترانه: سرود.
ترانه چنگ: سرودي كه با نغمه چنگ خوانده شود.
صبوح: صبحگاه.
ترانه چنگ صبوح: نغمه چنگي كه سحرگاهان به هنگام كشيدن صبوحي و شرب بامدادي مينوازند.
نوا: پرده موسيقي، مقام، لحن، ناله انسان و مرغان، وسايل زندگي.
فارغ: بينياز.
بحمدالله: شكرخداي را، خوشبختانه.
گدا: در اصطلاح عرفا به مستحق تجليات و فيوضات الهي در درگاه باري تعالي گفته ميشود.
خيمه بركنم: خيمه رابرچينم و جمع كنم، كنايه از رخت بربستن از دنيا.
فراز: بالا.
فراز مسند خورشيد: بالاتر از آسمان چهارم كه جايگاه خورشيد است.
معاني ابيات غزل (۵۲)
(۱) من آن كسي هستم كه به جاي خانقاه، گوشه ميخانه را برگزيده و هر بامداد، پير ميفروش را دعا و دعايي كه پير ميفروش ميخواند زيرلب زمزمه ميكنم.
(۲) اگر بادهنوشي بامدادي مرا ساز چنگي همراهي نميكند باكي نيست. آه و ناله و استغفار من كار نواي چنگ صبحگاهان را ميكند.
(۳) سپاس خداي را كه از شاه و گدا بينيازم. نيازمند و گداي در دوست (حق تعالي) براي من حكم پادشاه را دارد.
(۴) منظور و مقصود من از عبادت در مسجد يا مستي و بيهوشي در ميخانه رسيدن به وصال شماست. خدا شاهد است كه جز اين خيال و انديشهيي ندارم.
(۵) مگر اينكه با كارد اجل، بندهاي خيمه وجودم را بريده و آن را ازجاي بركنم وگرنه دوري جستن از درگاه و دولت سراي دوست راه و روش من نيست.
(۶) از روزي كه روي نياز بر اين آستانه نهاده و به سوي اين درآمدم، در دنياي بالا و برتر از جايگاه خورشيد سر ميكنم.
(۷) حافظ! ما هرچند در ارتكاب گناه از خود اختياري نداشتيم با اين همه شرط ادب اقتضاي آن دارد كه به گناه خود اقرار كرده و پوزش بطلبي.
شرح ابيات غزل (۵۲)
وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
بحر غزل: مجتث مثمن مخبون مقصور
اين غزل يكي از شاهكارهايي است كه در پوشش ظاهر مفاهيم عرفاني و باطن ايهامي سروده شده و كمال ظرافت و هنرمندي در استتار مقصود آن به كار رفته است. حافظ فاضلي مطلع و آگاه به راه و روش و اصطلاحات عارفان و درويشان و در صنعت ايهام شعر استادي بينظير و خارقالعاده است و به همين دليل سرودن اين چنين غزلي با ظاهري عرفاني و باطني مشحون از گله و تقاضا و عذرخواهي از سلطان وقت را كسي جز او نميتواند بسرايد.
شاعر در بيت اول اصرار بر اين داردكه موضوع مابهالاختلاف خود و مخالفان متشرع و صوفيان رياكار معاصر خود، يعني شرابخواري وباده گساري را بالصراحه اقرار كند و به رخ شاه بكشد. چه اين امر دستاويز رقيبان او بوده و براي دور كردن او از دربار شاه شجاع بدون اينكه به شخص شاه فشار و ايرادي وارد آورند، مصاحبت با حافظ را صلاح شاه شرابخوار و عياش ندانسته و پيوسته بر اذيت و آزار به حافظ پافشاري ميكردهاند و حافظ چاره و راه ديگري جز دفاع از مشرب خود ندارد زيرا قبلاً به كرات در مقام دفاع از بادهنوشي خود برآمده و در لسان شعر و زبان محاوره مخالفين را به قشريگري و ريا و دروغ و مال اوقافخواري متهم و خود را رند شرابخواري بيآزار معرفي كرده و روحآزادگي او به اجازه نميدهد در اين مبارزه عقبنشيني و اقرار به معصيت و اشتباه خود كند.
دربيت دوم مسير سخن رابه دست تنگي و نيازمندي خود سوق داده وشرابخواري و اعتكاف خود را درميخانه بار ديگر بازگو و اظهار ميدارد كه بادهنوشي او بدون ساز و آواز و مطرب در كمال سادگي انجام ميپذيرد! توضيح آنكه در گذشته اشخاص مستغني، به هنگام شرب صبوحي در سحرگاهان، يعني پيش از برآمدن آفتاب، دركنار آب وسبزه وگل و نسيم سحري، به همراهي نواي چنگ شراب مينوشيدهاند و نواي چنگ يك حالت حزن و عرفاني به مجلس ميبخشيده و عارفان را به دنيايي ديگر ميبرده است. حافظ در اين بيت ميخواهد به شاه حالي كند كه من هرچند به بادهنوشي صبحگاهي مداومت ميدهم اما به سبب دست تنگي، وجه استخدام مطرب و چنگزن ندارم و به جاي نواي چنگ، آه و ناله سحري خود را به خدمت ميگيرم و اين تقاضاي بذل توجه غيرمستقيم است از شاه.
دربيت سوم كه شاهكار و بينيازي و عزت نفس شاعر را ميرساند ايهامي در كلمه (دوست) مستتر است چه حافظ هميشه حتي در زمان تبعيد شاه شجاع را دوست خطاب ميكند و گناه بياعتناييهاي او را به گردن عوامل حسود و رقيب مياندازد.
در بيت چهارم كه دنباله مطلب بيت سوم و مكمل آن است نكته و دليلي نهفته است و آنها كه اين بيت را صرفاً بيتي عارفانه و توحيدي ميدانند از آوردن كلمه (شما) به جاي (تو) غافل ماندهاند. حافظ هيچ وقت خداي يكتا را با عنوان شما خطاب نميكند و او تعهدي داشته كه در اين بيت كلمه (تو) را بكار نبرد تا ايهام شعر بر شاهي كه خود دست درشعر دارد روشنتر جلوه كند و براي او جاي ابهامي باقي نماند كه حافظ وصال (شما) يعني شاه را مسئلت دارد و جز اين خيالي در سر ندارد و در ضمن صحبت مسجد و ميخانه و ترادف اين دو را پيش كشيده و ميگويد كه بادهنوشي من به منظور تخطئه و دشمنتراشي و كارشكني براي شما نيست.
دربيت پنجم اين معنا واضحتر ميشود و شاعر اقرار ميكند كه تا جان در بدن دارم محال است از در دولت سراي شما دور شوم و در بيت ششم كه همين مطلب را دنبال ميكند ميفرمايد از روي كه به در دولتسراي شما روي آوردهام به خورشيد جهانتاب فخر ميفروشم و پر واضح است كه حافظ نظر عرفاني و توحيدي نداشته زيرا او كافری نو مسلمان خارج از مذهب نبوده كه بگويد از زماني كه به درگاه معرفت الهي روي نياز به خاك سائيدهام سعادتمند شدهام. و در بيت مقطع حافظ اشاره به محاوره و مشاجرهيي كه بين او و شيخ زينالدني كلاه و عبدالله بنجيري واقع شده و حافظ در كمال صراحت آنها را تحقير نموده است دارد و ميگويد هرچند در واقع من گناه كار نبودم اما گناه را به گردن ميگيرم و در اين بيت دو مطلب نهفته است يكي اينكه حافظ همانطور كه از اشعار او برميآيد طرفدار جبر بوده و سرشت و سرنوشت ازلي را كه در يد قدرت خالق يكتاست فعال مايشاء خير وشر ميداند. ديگر اينكه ميخواهد به نحوي با شاه از در آشتي و صلح درآيد به نحوي كه به روح آزادهاش لطمه وارد نيايد و طوري مطلب را ميآفريند كه از آن تاريخ تا به امروز اشخاص با هوش و عارفان سختكوش را هم دچار ترديد ساخته است.
