Menu

غزل شماره ۲۲۲

222

۱- حادثه چون پیکِ مرگ بی خبر آید
سرزده و بی خبر ز در به در آید
۲- سخت تر از درد سست عهدی یاران
این که چنین سهل، عمر ما به سر آید
۳- کاش کسی را که برده دین و دل از من
این سخنانم وِرا به گوش کر آید
۴- یا به براید شبی به خلوتم از لطف
یا چو مه نو شبی به بام برآید
۵- جان به قدومش کنم نثار و بمیرم
عمر دوباره ست او، به بر اگر آید
۶- یکسره از فرش تا به عرش کنم سیر
گر به کنارم به زیر بال و پر آید
۷- سر به درش بشکنند مردم و من هم
«بر سر آنم اگر ز دست برآید »
۸- می رود از سر خیال خلق «جلالی»
روی وی ام گر به خواب در نظر آید
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *