| ۱- |
چنانکه بعد زمستان بهار باز آید |
|
بر این امید نشستم که یار باز آید |
|
|
| ۲- |
مؤآنس من از این شهر و از دیار برفت |
|
خدا کند که به شهر و دیار باز آید |
|
|
| ۳- |
برفت دلبر و برگشت روزگار از ما |
|
شود که روز خوش، آن روزگار باز آید؟ |
|
|
| ۴- |
بشد دو چشم سیاهم سفید و مردم چشم |
|
بود به راه که آن شهسوار باز آید |
|
|
| ۵- |
برفت و درد و غمش می کشد مرا، چه کنم |
|
که باز در یَرَم آن غمگسار باز آید |
|
|
| ۶- |
خدا کند که نگیرد قرار و بار دگر |
|
برای ماندن و قول و قرار باز آید |
|
|
| ۷- |
به اختیار از این شهر رفت و می دانم |
|
بود محال که بی اختیار باز آید |
|
|
| ۸- |
پرید و رفت «جلالی» از این خرابه نگار |
|
دوباره پیش تو بهر چه کار باز آید |
|
 |