Menu

غزل شماره ۲۲۵

غزل-شماره-225

۱- چنانکه بعد زمستان بهار باز آید
بر این امید نشستم که یار باز آید
۲- مؤآنس من از این شهر و از دیار برفت
خدا کند که به شهر و دیار باز آید
۳- برفت دلبر و برگشت روزگار از ما
شود که روز خوش، آن روزگار باز آید؟
۴- بشد دو چشم سیاهم سفید و مردم چشم
بود به راه که آن شهسوار باز آید
۵- برفت و درد و غمش می کشد مرا، چه کنم
که باز در یَرَم آن غمگسار باز آید
۶- خدا کند که نگیرد قرار و بار دگر
برای ماندن و قول و قرار باز آید
۷- به اختیار از این شهر رفت و می دانم
بود محال که بی اختیار باز آید
۸- پرید و رفت «جلالی» از این خرابه نگار
دوباره پیش تو بهر چه کار باز آید
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *