Menu

غزل شماره ۲۴۴

244

۱- چون نداری مشکلی، ای دوست آسان غم مخور
چون ندانی دهر را چونست پایان غم مخور
۲- بهر اَبناء زمان آینده نبود آشکار
از برای خطّ مشی گنگ و پنهان غم مخور
۳- یا به صحرا یا به دریا، حفظ جان خویش کن
بی سبب امّا ز ترس موج و طوفان غم مخور
۴- همدمی گر نیستت چون دیگران در سیر و گشت
رو به باغ و بهر تنهایی به بستان غم مخور
۵- چون نیئی عریان، بدین شکرانه دایم شاد زی
ور نداری در بغل اندام عریان غم مخور
۶- با خرید قرص نانی میزبان خویش باش
ور نئی بر خوان عمرو و زِید مهمان غم مخور
۷- این بدان هر راز پنهان فاش گردد عاقبت
آشکارا شد ترا گر راز پنهان غم مخور
۸- گر کشانندت به حبس و بند روزی بی گناه
بود یوسف هم زمانی چند زندان غم مخور
۹- فصل تابستان که خورشید است آتش زا، مرنج
در زمستان نیست گر خورشید تابان غم مخور
۱۰- درد نادانی «جلالی» نیست بی درمان به دهر
می توان با کسب دانش کرد درمان غم مخور
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *