Menu

غزل شماره ۲۵۱

251

۱- چو موج بحر، بدن را به پیچ و تاب انداز
بتاب و سایه به رخسار آفتاب انداز
۲- به خنده غنچه لب باز و درِّ ندان را
نمای و قند به تنگِ گل و گلاب انداز
۳- بیا و تیر نگاه خود ای کمان ابرو
به دل نشان و شرر در دل شهاب انداز
۴- گرفته جام رخت را میان دست و بگوی
به زلف خویش، کمی مشک در شراب انداز
۵- شبی به رسم عیادت بیا به منزل ما
سری به ما زده از چهر خود نقاب انداز
۶- خطا نکرده ام عاشق شدن گناهی نیست
تو هم ثواب کن و راه در صواب انداز
۷- حدیث عشق تو را می نوشتم آتش گفت
ز دل برآر و مرا در دل کتاب انداز
۸- برای آن که «جلالی» رهی ز یابِس و رَطب
تو هم سفینه خود را ببر به آب انداز
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *