| ۱- |
چو موج بحر، بدن را به پیچ و تاب انداز |
|
بتاب و سایه به رخسار آفتاب انداز |
|
|
| ۲- |
به خنده غنچه لب باز و درِّ ندان را |
|
نمای و قند به تنگِ گل و گلاب انداز |
|
|
| ۳- |
بیا و تیر نگاه خود ای کمان ابرو |
|
به دل نشان و شرر در دل شهاب انداز |
|
|
| ۴- |
گرفته جام رخت را میان دست و بگوی |
|
به زلف خویش، کمی مشک در شراب انداز |
|
|
| ۵- |
شبی به رسم عیادت بیا به منزل ما |
|
سری به ما زده از چهر خود نقاب انداز |
|
|
| ۶- |
خطا نکرده ام عاشق شدن گناهی نیست |
|
تو هم ثواب کن و راه در صواب انداز |
|
|
| ۷- |
حدیث عشق تو را می نوشتم آتش گفت |
|
ز دل برآر و مرا در دل کتاب انداز |
|
|
| ۸- |
برای آن که «جلالی» رهی ز یابِس و رَطب |
|
تو هم سفینه خود را ببر به آب انداز |
|
 |