Menu

غزل شماره ۲۶۹

269

۱- فریب داد لب لعل و درّ دندانش
مرا و برد دل از کف هم این و هم آنش
۲- به نغمه، گر به سَحر، سِحر می کند بلبل
شود مقلّد لحن و بود ثنا خوانش
۳- کسی که دیده ز نزدیک و، دور از اوست چو من
دلا بسوز بر آن حالت پریشانش
۴- ز بس که دامن سرو بلند من کوتاه
بوَد، نمی رسد این دست من به دامانش
۵- به زیر جامه بلور تنش شکست مرا
چه می رسد به دل آن که دید عریانش
۶- به جرأتی که ندارم، نویسم ار نامه
به دوست، دلبر عاشق کُش است عنوانش
۷- شنیده ام که خیال سفر به سر دارد
خدا کند که دعایم کند پشیمانش
۸- هلاک اوست «جلالی» وگر به من گوید
برو بمیر، بود گوش من به فرمانش
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *