Menu

غزل شماره ۲۸۴

284

۱- توان از آن که ندارد به تن توان فراق
چو من، شنید به تفصیل داستان فراق
۲- من آن کسم که دهم شرح و فرق چندان نیست
میان شرح و بیان من و میان فراق
۳- وصال می کشدت سوی خویش و می کُشدت
اگر به گردنت انداخت ریسمان فراق
۴- به کام و در دهن اژدها و شیر ژیان
برو به میل و مرو هیچ در دهان فراق
۵- سرشک سرخ و رخ زرد و روزگار سیاه
اگر که بود، بدان این بود نشان فراق
۶- زبان زور شنیدی کنون بیا بشنو
از این دهان که شنیدم من از زبان فراق
۷- اگر به جان غریبی فتد شبی سگ هار
هر آن چه بر سرش آرد بود به سان فراق
۸- نه حدّ و حصر شناسد نه روز و هفته و ماه
چنان کسالت مزمن بود زمان فراق
۹- به جز ستاره نحس و سوای سنگ شهاب
پدید ناید و ناید از آسمان فراق
۱۰- خدا کند که خورد این شهاب سنگ مذاب
ز جوّ فرقت یک شب به آشیان فراق
۱۱- «اگر به دست من افتد فراق را بکشم»
شبی به دست من افتد اگر عنان فراق
۱۲- برای هر چه که دارد عوض، گلایه خطاست
به تیغِ شعر «جلالی» فتد به جان فراق
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *