Menu

غزل شماره ۶۸

67

۱- مردُمِ دیده ما جُز به رُخَت ناظر نیست
دلِ سرگشته ی ما غیر تو را ذاکر نیست
۲- اشکم اِحرامِ طوافِ حَرَمت می‌بندد
گر چه از خونِ دل ریش دمی طاهر نیست
۳- بسته ی دامِ قفس باد چو مرغ وحشی
طایر سِدرَه اگر در طلَبت طایر نیست
۴- عاشق مُفلِس اگر قلبِ دلت کرد نثار
مکنش عیب که بر نقدِ روان قادر نیست
۵- عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر که را در طلبَت همّت او قاصر نیست
۶- از روانبخشی عیسی نزنم پیشِ تو دَم
زانکه در روح فزایی چو لبت ماهر نیست
۷- من که در آتش سودای تو آهی نزنم
کی توان گفت که بر داغ، دلم صابر نیست
۸- روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم
که پریشانی این سلسله را آخر نیست
۹- سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست
«کیست آن کِش سر پیوند تو در خاطر نیست»*

 

*از سعدی است:
«کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست»
یا نظر در تو ندارد مگرش ناظر نیست

 

معاني لغات غزل (۶۸)

 

مردم ديده: مردمك چشم.

ناظر: بيننده، نظر كننده، نظرباز، و در اصطلاح عرفا كسي كه به چهره زيبا مي‌نگرد بدون قصد شهوت وحالت اشتغال به مظهر جمال غيبي را دارد.

ذاكر: يادكننده، ذكرگوينده.

احرام: آهنگ كردن، قصد و نيت كردن براي طواف كعبه.

طواف: طوف كردن، دور چيزي گشتن.

حرم: محل مخصوص زندگي محبوب، در اينجا كنايه از مردمك چشم است كه محل و ديدگاه محبوب است.

اشكم احرام طواف حرمت مي‌بندد: اشكم نيت گشتن به دور جايگاه تو را دارد.

طاهر: پاك

طاير سدره: پرنده درخت سدره‌المنتهي، كنايه از جبرئيل.

قلب دل: دل تقلبي، سكه دل تقلبي.

نقد روان: نقد رايج، سكه درست كه بين مردم رايج است.

قاصر: كوتاه.

روان‌بخشي: روح‌بخشي، روح دوباره به مرده بخشيدن.

روح‌فزايي: روح را با نشاط و شادان نگه داشتن، روان‌بخشي.

سودا: خيال، خيال مفرط كه منجر به ماليخوليا مي‌گردد.

سلسله: زنجير، كنايه از زلف يار.

سرپيوند: خيال وصل، تصميم به رسيدن وصال.

 

معاني ابيات غزل (۶۸)

 

(۱) مردمك ديده ما جز به صورت تو به جاي ديگري نمي‌نگرد و دل سرگشته ما جز با تو با ديگري سرگفتگو ندارد.

(۲) اشكم نيت گشتن به دور ديده يعني به دورجايگاه مقدس تو را كرده هرچند كه پيوسته با خون دل مجروحم ممزوج و لحظه‌يي پاك و خالص نيست.

(۳) جبرئيل اين مرغ درخت سدره‌المنتهاي بهشتي اگر در هواي تو پرواز نكند مانند مرغ هوا، دربند و دام قفس گرفتار بادا.

(۴) برعاشق تهيدستي كه دلش را چون سكه بي‌اعتباري به پاي تو ارزاني داشت خورده مگير، چرا كه او قادر به نثار كردن سكه درست رايج و روان‌بين مردم نيست.

(۵) عاقبت دست خواستگاري كه بلند همت و كوشا باشد به دامان سرو بلند دلدار خود خواهد رسيد.

(۶) چه جاي صحبت از مرده زنده كردن حضرت عيسي است كه او مهارت روح‌افزايي و روح‌بخشي لبهاي تو را ندارد.

(۷) الف: چگونه به من كه در آتش سوزان سوداي محبت تو حتي لبم براي آه كشيدن از هم باز نمي‌شود مي‌توان نسبت بي‌صبري داد؟

(۸) روز اول كه نگاهم به سر زلف تو افتاد به خود گفتم پريشاني اين سلسه و پريشان حاليها را پاياني نيست.

(۹) نه تنها دل حافظ در آرزوي رسيدن به وصال تو به سر مي‌برد، آن كسي كه چنين آرزويي را در سر نمي‌پروراند كيست؟

 

شرح ابيات غزل (۶۸)

 

وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع‌لان

بحر غزل: رمل مثمن مخبون اصلم مُسبغ

 

سعدي

كيست‌آن‌كِش‌سر‌ِپيوند‌تودر‌خاطر نيست

يا نظر با تو ندارد، مگرش ناظر نيست

 

عماد‌فقيه

شب ‌و روزم ‌به‌جزازياد تو درخاطر نيست

بلكه در‌خلوت دل‌غيرتو‌خودحاضر نيست

 

خواجو‌كرماني

هيچ‌كس نيست كه‌منظور‌مرا‌ناظر نيست

گرچه بر منظرش ادراك نظر قادر نيست

 

حافظ اين غزل را از سعدي اقتباس كرده و مطلع و مقطع آن به ترتيب تلميح وتضميني از مفاد دو مصراع مطلع غزل سعدي است و در ساير مضامين خود نيز به غزل سعدي چشم داشته است.

اين غزل زيباي سعدي را عماد فقيه و خواجو نيز استقبال كرده‌اند ليكن حافظ برتري و تسلط خود را در اين استقبال به معرض نمايش گذاشته است. در اين باره توجه خوانندگان محترم را به اين نكته معطوف مي‌دارد كه استقبال شاعري از شاعر ديگر پس از انتخاب همان وزن و قافيه و رديف به دو نحو انجام مي‌گيرد:

۱- شاعر مضموني را كه در بيتي مشاهده مي‌كند بدون اينكه الزامي به استعمال همان قافيه را داشته باشد با قافيه ديگري و به نحو ديگر و تريجاً بهتر بازگو مي‌كند.

۲- براي كلمه قافيه‌يي كه مضموني از قبل آفريده شده است شاعر مضموني لطيف‌تر در همان قافيه مي‌آفريند.

حافظ دراين غزل چيره‌دستي و مهارت خود را در اين دو مورد نشان مي‌دهد كه به منظور نمونه چند موردآن بررسي مي‌شود:

 

الف: سعدي براي كلمه قافيه (طاهر) مضموني چنين آفريده است:

نه حلال است كه ديدار تو بيند همه كس

كه حرام است بر آن كِش نظري طاهر نيست

 

مضمون زيباست و بدين نكته اشاره دارد كه ديدن روي تو براي كسي كه نظر پاك ندارد حرام است اما حافظ درپاسخ سعدي دست بالاتر را گرفته و مي‌گويد:

اشكم احرام طوافِ حرمت مي‌بندد

گرچه از خون‌دل ريش دمي طاهر نيست

 

اين مضمون بسيار عميق و لطيف است و در برابر نظريه سعدي مي‌گويد نظر من پاك نيست و سبب ناپاك بودن آن هم اين است كه اشكم با خون دل مخلوط و به مانند پرده‌يي جلو نظرگاه مرا گرفته و در عين ناپاكي، احرام بسته تا به گرد حرم شريف و جايگاه دائمي تو يعني ديده من بگردد. مشاهده مي‌شود، طاهر بودن كه يكي از شروط اصلي احرام است، طواف كردن حرم شريف كه گشتن به دور آن را ايجاب مي‌كند و تشبيه مردمك ديده به حرم و جايگاه محبوب همه در يك مضمون و يك بيت و در كمال بلاغت آورده شده است مقايسه اين دو مضمون اقوي دليلي است برگفته قبلي اين ناتوان كه هرگاه حافظ به مانند سعدي به سرودن غزلهاي عاشقانه يكدست و بدون ايهام و منظور بازگو كردن رويدادهاي واقعه، مي‌پرداخت مقام بالاتري از سعدي را احراز مي‌كرد.

 

ب: سعدي براي كلمه (قادر) چنين مضموني آفريده است: بر همگان روشن است كه چاره درد عاشق سودايي صبر است كه آن هم بر آن قادر نيست و حافظ مي‌فرمايد بر عاشق مفلسي كه دلش را به مانند سكه از رايج افتاده، نثار تو كرد خورده مگير چرا كه اين بي‌نوا به نقد رايج دسترسي ندارد و دراين مضمون ايهامي هم نهفته، و آن ايهام در معناي كلمه (روان) مستتر است كه به ظاهر نقد رايج و در باطن برنقد روان و جان اشاره دارد. ايهام ديگر در استعمال كلمه قلب دل نهفته كه هم معناي قلب و دل و هم‌معناي سكه دل قلب هر دو از آن مستفاد مي‌شود و امتياز اين مضمون بر مضمون بيت سعدي اين است كه مضمون سعدي به كرات توسط شعرا بازگو شده در حالي كه مضمون حافظ بويژه با ايهامات آن تا زمان كسي نسروده بوده است.

 

ج: براي كلمه (قاصر) نيز مضمون حافظ از نظر بلاغت و رواني كلام بر شعر سعدي ترجيح دارد. سعدي مي‌فرمايد:

 

التفات از همه عالم به تو دارد سعدي

همتي كه به تو مصروف شود قاصر نيست

 

و حافظ مي‌فرمايد:

 

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

هركه را در طلبت همت او قاصر نيست

۲ دیدگاه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *