Menu

چراغ امید و عشق

50--چراغ-امید-و-عشق

در این زمان که بشر در کمال عزم و غرور

نهاده پا به سرِ کهکشان و اختر دور

 

من آن نفس کشِ بی دانشم که مفتخرم

به فضل و علم پدر ، هم به جهلِ خود مغرور

 

من آن پیاده ی گم کرده راه و قافله ام

که می روم ز پیِ جایِ پای و سُمّ ستور

 

نه راه عقل که آن اجتهاد راست شعار

گزیده ، نی ره تقلید در غیابِ شعور

 

هنوز هیچ نفهمیده ام زمرگ و حیات

چه بوده قصد خداوند از این غیاب و حضور

 

هنوز هیچ ندانم که او برد به کجا؟

مرا به ظلمت دوزخ و یا به جنّتِ نور

 

نشان راه نمی بینم و نمی دانم

کدام راه بپیمایم از چه سوی و چه جور

 

کجاست وادیِ ایمن کجاست نور نجات ؟

کجاست موسیِ عمران کجاست قُلّه ی طور؟

 

تمام راهنمایان اشارتی دارند

که در نیارم از آن هیچ سر ، منم معذور

 

زبان گنگ نفهمم که از دو گوش کرم

جمال محو نبینم که از دو چشم کور

 

چرا ز هول نترسم که بی پناهم و پُشت

چرا چو بید نلرزم به خود که لُختم و عور

 

چراغ راه هدایت به پیشِ پای بشر

امید و عشق بود بهر طیِّ راه و عبور

 

مرا هر آینه این هر دو زنده می دارد

از این دو نعمت حق در کمال شوقم و شور

 

به پایمردی این هر دو زنده می مانم

به دستیاریِ این هر دو می روم در گور

 

«جلالی» عشق و امید و خدا تو را کافی ست

مباش در پی دستار و بشنو این دستور

 

یزد – چهارشنبه ۱۳۸۰/۸/۲۳

یک دیدگاه

پاسخ دادن به محمد قلي پور لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *